پنجره... چرخش

بازگشت به کتاب
فونت:
اندازه:
پوسته:

بخش هفدهم: اهورا و مهینا: پایانی (کشور کهن)

به دنبال عابد وقتش را در این کوچه و آن کوچه میگذراند… انگار پایتخت تنها از دور زیباست. از نزدیک شلوغ…
اکنون میتوان گفت ریشه اهورا، همانند ریش هایش بلند شده. از چندین نفر سراغ عابد را گرفت، ولی گویا در این شهر، هیچ نشانی از او نیست. هر کسی او را میبیند با راهنمایی های اشتباه، دست به سرش میکند. اما او… دیگر برای رسیدن به جواب، عجله ای ندارد. براستی که به دنبال رسیدن به تعالی است. بعد از گشتن های بسیار، به کافه ای رفت و نوشیدنی ای را سرکشید. از صاحب کافه سراغ عابد را گرفت ولی صاحب کافه گفت او را نمیشناسد و نمیداند چه کسی مد نظرش است.
شب در مهمانخانه ای خوابید و به گفته مهینا سراغ گارد مهر-بان نرفت؛ تا هویتش مخفی بماند...صبح باز هم به دنبال عابد گشت. {احتمالاً عابدی وجود ندارد. مگر می‌شود مهینا باز هم با من شوخی کرده باشد؟}. خسته و کوفته از این گشتن های پی در پی. بر روی پله ی خانه ای نشست و از درخت زیبایی که جلویش بود لذت برد. درختی لاغر اندام با شکوفه های بنفش. از درخت پرسید: {آیا تو میدانی عابد کجاست؟} و خودش به جای درخت پاسخ داد (با صدای تغییر داده): {بله بله دوست عزیز باید به انتهای خیابان بروید و بعد از پل او را میبینید.} از این که توانسته بود به‌جای درخت صحبت کند خنده اش گرفت و به درخت جواب داد: {ممنونم ای درخت زیبا که مرا راهنمایی کردی.} و پیش خود خندید. باز هم به زبان داشتن درختان فکر کرد… در این حال و هوا؛ ناگهان میان کوچه فردی را دید که لباسش عادی نبود. آن فرد به او گفت: {ای پیر به دنبال چه هستی؟ به قیافت میخورد بازنشسته ی گارد مهرگان باشی… چارشونه و پر...آیا به دنبال متهمین میگردی؟}
اهورا: خیر. راه درازی را طی کردم که در این راه حسابی پیر شده ام...دنبال عابد هستم، آیا اسم او را شنیده ای؟
به طرز عجیبی
ناشناس: بلی شنیده ام، میگویند بیرون شهر کافه ای قرار دارد که با عابد خیلی دوست است، از او میتوانی از عابد سؤال کنی. ولی راستی، چرا دنبال اویی؟ میخواهی دمار از روزگارش دراری؟ مگر کار بدی کرده؟
اهورا: نه نمی توانم بگویم دنبال چه هستم، تنها نیاز دارم تا با او صحبت کنم، گویا او میداند مشکل من کجاست… لطفاً راه کافه ای که گفتی را بهم نشان بده…
آن فرد بهش راه را نشان داد و رفت. اهورا هم خوش‌حال از این که دیگر نیاز نیست بی هدف در کوچه ها پرسه بزند و مزاحم درختان شود، راهی آن محل شد. بیرون شهر همه چی یه شکل دیگه ای بود. درختانی قطور، سکوت و تاریکی ای مخوف. وقتی به آن کافه رسید؛ یک خانه نقلی و زیبا را دید که سقف هایی مانند قارچ داشت. خانه ای بیرون از شهر، چسبیده به درختانی بزرگ و خیلی بلند … از دور درختان همگی یک شکل داشتند. عرض آن ها به قدری زیاد بود که یاد خانه اش در کودکی افتاد. سیاهی عجیبی مانند یک مه غلیظ درون هوای منطقه پخش و باعث ترس اهورا شد. {آخر هوای ظهر انقدر سیاه است؟} درب با قیژ قیژ خاصی باز شد، یک نفر به او گفت: {خوش اومدی غریبه}
اهورا: ممنون پدرجان یک چای اعلی به من میدهید؟
کافه چی: حدس میزنم از چیزهای شیرین خوشتان نیاید، این چای تلخ و گوارا برای شماست. شما تنها کافیست ما را به دوستان خود معرفی کنید! تخمه کدو بزنید دوست من. این ها جنسی بی بدیل هستند و خودم آن ها را تهیه نموده ام. غذای مخصوص به زودی آماده میشود.
رفتار کافه چی مؤدبانه و مشتاقانه بود و اهورا خوش‌حال از این قضیه، با لبخندی بر لب، تخم کدوها را میشکست و در دل او را تحسین می کرد… به او گفت:
ممنونم از اینکه این قدر لطف دارین… بله شیرینی جات را زیاد دوست ندارم… راستییش دنبال فردی به نام عابد میگردم… گفته اند که شما دوستش هستید… میدانید چطور به او برسم؟
کافه چی: خواهش میکنم، باشد که تجربه خوبی از ما داشته باشین... آری عابد دوست من است، با خلق و خوی دیوانه وار و بچگانه ای که دارد، هرگز فراموشش نمیکنم. فکر نکنم بپذیرد که شما را ببیند. برای چی به دنبال او هستید؟
اهورا: به دلیل او آمده ام. میخواهم با او صحبت کنم…راه درازی را طی کردم، پر از فراز و نشیب… اگر میشد برای شما تعریف میکردم که چه چیزهایی دیدم...
کافه چی: سفر به خیر و سلامتی… اگر مایل هستین حرف هایتان را به من بگویید تا به او بگویم، قول میدهم طوری به او بگویم که حتما مشتاق دیدارتون شود.
اهورا: یکم عجیب غریبه، مرا ببخشین… واو به واو به او بگویید: آیا از مهینا همسر من خبر دارد؟ از باغ های تولد و خرابی آن ها چه؟ اگر فرد مهمی است، برای چه دو روز در کوچه ها سرگردان بودم تا خبری از او بشنوم… مگر دیگران او را نمیشناسند؟
بعد از ظهر باز هم به اینجا می آیم و میخواهم او را ببینم…
کافه چی: باشد. امیدوارم غذای این کافه بهتون چسبیده باشد، لطفاً دفعه ی بعدی هم تشریف بیارید تا برای شما خوراکِ هویج و کدوی معروف کافه ی مان را بپزم...

اهورا با شکمی سیر شده از غذای لذیذ به سمت مهمان خانه رفت… در راه به نبود مشتری در این کافه فکر کرد… {کی به یک کافه در یک جای تاریک سر میزنه؟ حق داشت به من انقدر رسید و دَمم رو داشت… بنظرم باید جای کافه ش رو تغییر بده، جگر خیلی چسبید، حتم دارم خوراک هویج و کدو نیز عالی باشد...}

در راه مهمان خانه به عابد فکر میکرد، آیا او چه کسی است که کسی او را نمیشناسد؟ کافه چی گفت اخلاق دیوانه وار و بچگانه دارد. یعنی چه؟ آیا مهینا چه دیده است که گفت حتماً پیش همچین شخصی بیایم؟ چقدر هم اصرار داشت که هر چی گفت رو بپذیرم. والا هر چی بگه که نمیشه پذیرفت. اومدیم و حرفاش بچگانه بود. از کجا معلوم؟ بذار بعد از ظهر باز برم پیش جناب کافه چی، باهاش بیشتر حرف میزنم و به امید خدا عابد را میبینم...
بعد از ظهر با مشعلی به سمت آن کافه برگشت. هوای تاریکی که آنجا داشت، حتماً لازمه ی احتیاط است... وقتی بر روی میز خود نشست، تازه کافه چی سر رسید. سراغ عابد را گرفت ولی خبری از عابد نبود… کافه چی سلام گرمی کرد و برای او آب پرتقالی آورد. پس از آن گفت:
کافه چی: میدانم چه کسی هستی، زیاد نمیخواهد بهم بگویی کجاها بودی و چه چیزهایی دیده ای. ازشون مطلع شدم.
اهورا: چی شد؟ از کجا میدانی؟ دنبالم کسی رو فرستادی؟ عابد بهت گفته؟
کافه چی: تو همانی که باغ های تولد را سوزاند… آیا میدانستی با این کارت کشور را به خطر انداختی؟ شما اعضای سیستم ایمنی، برای سرگرمی هم که شده به دنبال یاغی ها میگردید… آن ها را میکشید و بعد هم بابت آن افتخار میکنید. در صورتی که کار شما خیلی مقدس تر از موارد گفته شده است… اسمت اهورا است… آیا اصلاً درباره یاغی ها چیزی میدانی؟
اهورا که از تعجب دهانش وا مونده بود، رو کرد به کافه چی و گفت:
اهورا: مطمئنم عابد این ها را به تو گفته. من اصلاً نمیدانستم که اسم آن باغ ها، باغ های تولد است...
عابد: شخصی که میبینی خود عابد است… از همان اول که وارد پایتخت شدی و سراغم را گرفتی، زیر نظر داشتمت… تو را به این سمت کشاندم…تا حرف هایت را بشنوم. آیا مهینا را میشناسم؟ بله او زنی پاکدل با زبانی پر از تکه‌کلام های سبک است… اما حقیقتاً اینکه چگونه تو اینجایی جای بحث دارد. زیرا باید با دوستانت باشی و افتخار کنی که یک کار بسیار مهم کردی… حتماً خواب هایی که دیده ای تو را به اینجا کشانده.
اهورا: پس... شما همان عابدی هستین که خیلی صحبت ها در موردش میشه…میدانم و در مسیر به اینجا مهینا درس های زیادی بهم داده، اما نمیدانم چرا؟ کمی پشیمان شدم. مخصوصاً از شما. از نشان افتخاری که بهم دادند نیز پشیمان هستم. اگر میدانستم باعث اشتباهم و پشیمانی به بار می آورم هیچ‌وقت آن کار را نمیکردم، هیچ نمیخواستم به کشورم آسیب برسانم. من فقط دوست داشتم کاری انجام دهم که باعث افتخار باشد. اما گویا اشتباه کرده ام.
عابد: نه تنها میدانم چه ایراداتی وارد کردی… بلکه میدانم روند بهبود آن منطقه به چه وضعی است. سیستم ایمنی ما یعنی گارد مهربان برای امنیت این کشور جان خود را در کف دستانشان میگذراند. کارتان را خیلی خوب بلدید. و تحسینتون میکنم. اما گاهی تعصب در برخی از این نیروها دلیل می‌شود که به خود کشور حمله کنند… در این صورت نمیدانند، نمیدانند که چه میکنند...اگرم بدانید به شدت طرف را محکوم میکنید… تنها پر از اشتباه می‌شوید و روی آن پافشاری دارید...برای تو نیز بخاطر حمله نکردن به باغ های تولد، خواب هایی مهیا گشت، اما تو... روی تعصبات خود ماندی. و باعث این شدی که روح دوست خود را خدشه دار کنی.
اهورا: شما خیلی چیزها میدانید. گویا جای من زندگی کرده اید. اما از کجا درمورد علی نیز اطلاع دارید؟ یعنی علاوه بر زندگی ام، حتی خواب های مرا هم دیده اید؟ پس اگه اینطوری باشد من برای چی اینجام؟ اطلاعتتون تکمیل است و لطفاً مرا در این جنگل تاریک رها کنید تا بمیرم…درد بکشم و تنبیه شوم...
عابد: تو برای کار خاصی آمده ای. مهینا بود که طلب بخشش تو را خواست. تا وقتی که حرف هایمان تمام نشده، کسی از این کافه بیرون نمیرود. حال بهم بگو، کمی تخمه کدو میل داری؟ بیا بشین و نفس راحتی بکش. اینجا نیستیم تا درگیر جر و بحث و غرق در سؤال های {چرا} شویم. اول باید خودت را بسازی.

اهورا که از حرف های عابد کلی گیج شده بود نشست. چند خوردنی خورد. به عابد لبخند خشکی زد و به گفته هایش فکر کرد…
بعد از مدتی گفت:
اهورا: متشکرم. حتی شما میدانید من از چه چیزهایی خوشم میاید. و چه چیزهای نه. این واقعاً جای تعجب دارد. نکند من دارم خدا را میبینم؟
عابد:هوه هوه هوه (سرفه) نه این را نگو. این عابد کی باشد که خود را خدا ببیند. ما تنها ذره هایی از خدا را درون خودم داریم.
اهورا: پس حدسم درست بود… شما همه چیز زندگی مرا دیده اید.
عابد: نه اهورا جان. این حرفا چیه، کسی نیستم… بیا کمی تخمه کدو بخور تا بحث شروع شود…

اهورا به حرف های عابد توجهی نمیکرد...از اینکه به حریم شخصیش تجاوز شده و تمام زندگی اش توسط عابد دیده شده کمی عصبانی بود، به تخمه کدوها نگاه کرد و باز هم با چشمانی برق زده منتظر جواب هایش ماند…

عابد: عابد تنها میداند… که نمیداند. میداند که فولانی از آزمونش سربلند بیرون آمده یا خیر… او تنها میداند،… او ندیده… نشنیده…به جای شخصی زندگی نکرده؛ تنها حس کرده… تو وقتی روح علی را آزار دادی، یک پالس انرژی منفجر کننده ساطع شد… این پالس انرژی به قدری غیر عادی بود که حتم دارم توی خوابی که داشتی، یا علی را کشتی، یا شکنجه اش کردی… عابد اینگونه میداند…

این گفته از سمت عابد، کمی تسلی بخش اهورا شد که زندگیش دیده نشده. و حریم خصوصیش حفظ شده بوده. اما سیل عظیم سؤال هایش هنوز بی جواب بودند.

اهورا: باشد، اما این شخصیت جادویی، از کجا این پالس انرژی را حس کرد؟
عابد: باز هم باید بگویم که شخص خاصی نیستم. مخصوصاً این که جادویی داشته باشم... میدانم مهینا خیلی دوستت دارد که منصرف نشده است… و واقعاً راست میگفت. تو اهورای باهوشی هستی، میتوانی زندگی خوبی را درست کنی… تنها باید رها باشی…
اهورا از اینکه به‌صورت مستقیم جواب سؤالش نادیده گرفته شد، عصبی شد. او فهمید که عابد حرف تو حرف میندازد. با حرص رو به عابد گفت:
من از اینکه این راه را طی کردم تا تو جواب هایم را ندی؛ از خودم ناراحتم. میدانستم مهینا می‌خواسته در این مسیر درس هایی را بیاموزم، و صد البته که آموختم. ولی نمیدانستم که در انتها با یک فرد بی توجه روبرو میشوم. لطفاً جواب سؤالهایم را مستقیم بده.
عابد: گفته هایی که داشتیم همگی جواب های تو بودند.
اهورا: باشد باز هم طفره برو. حرف تو حرف بیار. اصلاً مرا کوچک ببین. این خصلت شما قدرتمندان است...
عابد: نه اهورا جان، توجه کن… این ها جواب های تو بودند… ازت عذر میخوام که حس کردی قدرتی درونم است… شاید قدرتی داشته باشم، ولی در حال حاضر تمامی قدرت هایم برای توست… برای این مکالمه است. تو باید یاد بگیری در هر کلمه، در هر موج، در هر ذره خدا را ببینی. این که چیزی به سمتت می آید شاید درسی نهفته داشته باشد. تو فکر میکنی جواب های سؤال الانت در کلمات دیگری پنهان شده و نمیخواهی بپذیری اشتباه کردی.
اهورا با ژست خسته شده: باشد، راست میگویی. من به اشتباه عصبانی شدم. اصلاً از این به بعد من کسی هستم که تنها میتواند بشنود… دیگر سؤالی ازت نمیپرسم...
عابد: لطفاً این اشتباه را نکن. زیرا اشتباه ترین کار ممکن است. سؤال هایت هستند که تو را نشان میدهند. مکالمه یعنی این که: ما با همدیگر صحبت کنیم… و الا اسمش سخنرانی بود… این نشانی از تو دارد… نشانی از ما دارد.. شاید خودت ندانی که مکالمه ی ما برای کشف رازهای نهفته است؛ ساختن دنیایی بهتر…
اهورا به سمت پنجره رفت تا تاریکی عمیق جنگل را ببیند و آرام شود…
عابد: تو میتوانی همیشه بهتر از لحظات قبلی خود باشی… این خاصیت درون توست… امواج خوبی دور تو را فرا گرفته… من آن ها را حس میکنم… اگر میخواهی بدانی که چرا آن ها را حس میکنم… به این کشور فکر کن…
کلمات عابد مانند مرهمی بر روی زخم های اهورا شد. زیرا سؤال هایش داشتند پاسخ می یافتند. اما هنوز هم سردرگم و بی پاسخ به تمامی جواب هایش.
عابد: به این کشور فکر کن تا بیشتر امواج خوب تو نمایان گردند. خیلی وقت است انرژی های میهن پرستی را ندیده ام...
اهورا: بله من قبول میکنم که اعتراف الکی ای هنگامی که مهینا را در ابتدا دیدم داشتم… مانند زمانی بود که چشم های علی را کور کردم... تنها میخواستم از آن خواب ها رها شوم؛ برای همین دروغ گفتم… خودت را بگذار جای من… تو دوست داشتی هر شب خواب کودکی زخم آلود را ببینی؟
عابد: کشوری که ما داریم پر از عجایب است. گاهی نیروهای امنیتی خودی را میزنند. و تا وقتی که کمک این کشور نشاید، کشور عارضه دارد… سیستم ایمنی ای که دچار تعصب بی جا شود، به کار خود فکر نکرده و آسیب زایی را به همراه دارد. او که به دنبال کمک به کشور است، خود عامل بدی در مسیر میشود…گاهی تنها قدرت، نشان افتخار و تعصب اشتباه برای برخی میشود. باید به آن ها بگوییم: چرا علاقه مندید خودی را نابود کنید؟ مگر خودی ها جزوی از خودتان نیستند؟ از کجا میدانید اسمشان یاغی است؟ برای کشور خطر دارند؟ کی به شما گفته؟ به راستی که خانواده ما وطن است…
آری برای اهورا، کلمات عابد مانند یک آهنگ زیبا شدند. آهنگی که ریتم آن سازنده ی اهورا بود و در هر کلمه، پرسش های زیادی داشت. گویی کلمات، نوع بیان خود را میدانستند. کِی اهورا را عصبانی کنند و کِی ضربه سنگینی بزنند. این بود که شخصیت عابد با سنگینی خاصی روی دل اهورا نشست… او برای این آهنگ زیبای کلمات، از عابد متشکر بود...
در ادامه عابد گفت: آن خواب ها برای پالایش روح تو به سراغت آمدند. فکر کن اگر آن خواب ها را نمیدیدی، آیا الان کجا بودی؟ کنار شومینه؟ پای بازی مار و پله؟ به خودت جواب بده. بگو اگر خواب ها را نمیدیدم کجا بودم. مهینا بود که از خدا خواست تو را ببخشد، او در دنیای پس از مرگ با ناله و زاری به خدا پناه برد که خدا حتی شده ذره ای به تو نگاه کند... با حسی که بعد از دیدن اولین خواب داشتی، مهینا عصبانی شد و به خدا برگشت… فکر کرد تمام دعاهایش برعکس فهمیده شده و خدا میخواهد تو را اذیت کند… اما نه… خدا می داند کِی به تو بدی بدهد، کی خوشی. عابد نیز از اینکه خواب هایت وحشتناک بوده متعجب گشت ولی حال میفهمد که آن خواب ها برای چه بوده است. شاید بخاطر آن که اکنون اینجا باشی.

اهورا… گیج و منگ از مهینا، از حرف های عابد، از نکاتی که کشف کرده، از دنیایی که تغییر کرده… با دستانش، سر خود را گرفت… و فکر عمیقی کرد و در ذهنش گفت: اصلاً میگم شاید باغ های تولد را آتش زدم تا به اینجا برسم...برسم به عابد… مهینا را باز ببینم…شاید این عصاره این سفر باشد… چه نکته زیبایی را دریافتم...
عابد: بهش فکر نکن… اهورا: به چی؟ عابد: به همان که داری فکر میکنی...
اهورا: تو که گفتی فکرها را نمیخوانی؟
عابد: درست است. فکرهای تو خواندنی نیستند. نه توسط من، نه هیچ‌کس دیگری. اما این فکرت اشتباه است. به قدری که حس شد.
اهورا: من داشتم به این فکر میکردم که آتش زدن باغ های تولد هم شاید برای این بوده که کامل تر شوم… و به اینجا برسم
عابد: این اشتباه خیلی هاست… اینکه سعی کنند بدی را برای خودشان خوب تصویر کنند. بدی بدی است. و خوبی خوبی. دو مقوله ی به ظاهر متضاد… تا وقتی بدی نباشد خوبی نیست و تا وقتی خوبی نباشد، بدی نیست...اما آیا میدانستی بدی هم دوست دارد خوب شود و خوبی هم دوست دارد بد شود؟
اهورا که کاملا دیوانه شده بود؛ از عابد طلب آبی کرد و به او گفت { مطالب این بحث بسیار جذاب هستند اما مغز من دیگر نمیتواند آن ها را درک کند…}
عابد: لطفاً به بیرون برو و اگر دوست داری نفس عمیقی بکش
اهورا به سمت درب آن کلبه رفت و وقتی آن را باز کرد، نور آفتاب، مانند بارانی از خوبی ها بر روی او ریخت… چه نور درخشنده و زیبایی… نفس عمیقی کشید. به خود گفت: باید بتوانم در ابتدا رها کنم. پس این سؤال که جنگل های تاریک چه شده اند را وقتی رفتم تو از عابد میپرسم. نه الان!
زیر پاهایش ابرها نرم و دلنشین بودند… روی آن ها نشست و زیبایی شهرها را از دور دید. همه مردم مانند نقطه هایی ریز میدرخشیدند. به قدری که اهورا میخواست این نقطه ها را درون جیب خود بریزد و کنترلشان کند. به گفته های عابد فکر کرد.
مهینا؟ تعصب؟ خانواده وطنه؟ پالایش روح؟ بدی؟ خوبی؟ تضاد؟
باز هم نفس عمیقی کشید. نفسی کشید که دم طولانی ای داشت. گویا یادش رفته بود باید هوای داخل شده را بیرون دهد…
{ رها شو }
با ذهنی بازتر به داخل کافه برگشت.
عابد: می‌بینم که آماده ای تا راز این کشور کهن را بدانی…

اهورا: خیلی حالم بهتر شده، ابرها زیبا بودند. انگار در این آفتاب نیرویی حضور داشت که تمام بدنم را گرم کرد.
عابد: بیا بشین. راستی برایت سؤال نشد که جنگل های تاریک با آن درختان قطور چه شدند؟
اهورا: بله عابد عزیز، برایم سؤال شد و میخواستم سؤال کنم. اما سپس به این فکر کردم که جواب آن برایم بی اهمیت است. همانطور که گفتی باید رها باشم. در این جا…برای خودم… برای مهینا... کنار شما… تا دنیا را طور دیگری ببینم…
عابد: راست میگویی و این شیرین ترین سخنان تو برایم است… خیلی صحبت کرده ایم اهورای عزیز.حال وقت آن است با هم به معبد برویم… اما توجه کن، شاید رشته هایی در معبد وجود داشته باشند که تو بخاطر بی نظمی موجود در آن ها بخواهی با پاره کردنشان، نظم بیاوری… از الان بهت میگم… به آن ها کاری نداشته باش… اصلاً آن ها را نبین.

اهورا و عابد به معبد رفتند… در همین حین اهورا خرسند و خندان، هزاران سؤال را از عابد میپرسید… معبد کجاست، چرا اسمش معبد شده، این پله ها به کجا میرن؟ آیا تو معبد کسی دیگه ای بجز ما است؟ و سؤال های اینچنینی…
وقتی به مسند عابد رسیدند، باز هم ابرها زیر پایشان بود… عابد شروع کرد:
اینجا محلی دوست داشتنی ای است که شاید خدا برایم ساخته… شهرها را میبینی؟ کوچک به اندازه کلمه ی خدا. و بزرگ مانند مفهومش. اگر نزدیک شویم، خدایی که از هر ذره بزرگ تر و نورانی تر است را میبینیم…
عابد: از همه اتفاقاتی که گذشت فهمیدم… خدا بزرگترین مفهوم برای زندگی ما است… بدون خدا من نیستم تو نیستی مهینا نیست… اما با خدا، مهینا که کشته شده هم میتواند به من کمک کند… کابوس هایی را به من هدیه کند که در انتها به نیکی برسم...
عابد: بلی ولی نباید زیاد در مورد او حرف بزنی، یادت باشد خدا را درون دل خود نگه داری… او برای کسی که او را نمیفهمد، نمیتواند کاری کند… زندگی برخی ها را به صورت خودکار قرار داده…کمک ها و آزمایش های روتین… آن هایی که آزمون ها را پشت سر هم رد شدند… دیگر آزمایش جدید را نمیتوانند تحمل کنند و سریع امتحان جدید را نیز با خطا بیخیال میشوند… این؛ برایشان بهتر است. دنیایشان همان مادیات و چیزهایی است که غرق در آنها هستند… خود، به پاهایشان وزنه ای سنگین متصل کرده اند که نمیتوانند از آن مرداب بیرون بیایند… به این صورت است که خدا دیگر بهشان توجهی ندارد… درست است که هر چند وقت یک بار مورد آزمون قرار میگیرند. اما باز هم شکست خورده و بوسه ای به وزنه های متصل به پای خود میزنند…
اهورا که حسابی کله اش گرم شده بود، با خود گفت یعنی تا الان چطور زندگی کرده؟ چند آزمون را با موفقیت پشت سر گذاشته؟
اهورا: جناب عابد، آیا کسی که به والاترین بخش ها رسیده نیز، باز هم مورد امتحان قرار میگیرد؟
عابد: بلی. همه این دنیا آزمایش و آزمون است… این امتحانات مانند یک چرخه در زندگی ما میمانند… چرخه ای که هیچ‌وقت جلوی تکرار آن ها گرفته نمیشود…. بیا یک چیز مهم برایت تعریف کنم، مطلبی مهم که راز این دنیا است: شنیده ام که برخی در جهان های بالاتر؛ کشور کهن را یک جسم میدانند… جسمی که یک موجود زنده که اسم انسان را دارد را شکل داده… ما همگی جزوی از یک کل متحد تر و عاقل تریم… تازه اینکه نیروی ایمنی خودی را میزند نیز یک بیماری است و اسمش را گذاشته اند: ام اس. یعنی فلج چند گانه. زیرا ممکن است نیروی ایمنی، نقاط مختلفی را نابود کنند. شهر دریاچه آینه ای را دیده ای؟ آن نقطه نیز به قول نیروهای امنیتی، پر از یاغی است. اگر این درست باشد… سؤال پیش می آید که آیا ما نیز حاوی داستان هایی اینچنینی در خود هستیم؟ یعنی می‌شود که انسان، یعنی آن موجود بزرگتر، خود نیز سازنده ی یک اَبَر انسان باشد؟ آیا این ذرات حس دارند؟ باور کن چندی قبل که بهش فکر میکردم دیوانه شدم و تمام روز را پیاده روی کردم… تا شاید یادم برود که چه چیزی هستم.
اهورا: عابد جان از میان تمام صحبت هایی که بینمان شده، این بی اهمیت ترین موضوع برایم است… بنظر من که مهم نیست که چه چیز را شکل میدهیم… یا چه چیزهایی درونمان است. باید بتوانیم زندگی خوبی داشته باشیم… همانطور که فهمیدم بتوانیم چطور رها کنیم و شاید این اتفاق خوب نیز، در دنیاهای بالاتر سبب خیر و نیکی شود… تو و مهینا این ها را به من آموزش داده اید….
اهورا و عابد کلی حرف های دیگر زدند… عابد خدا را شکر گویان، خوش‌حال از این بود که رفیقی برایش آمده و از ته دل راضی از این اتفاق....و اهورا… دیگر تنها یک گلبول سفید نبود… ذره ای نور در بی کران هستی شد… معاون روح بزرگی که عابد نام دارد…

یک روزی به عابد گفت میخواهد کل معبد را تمیز کند… عابد ابتدا مخالفت کرد، زیرا تمام معبد خیلی بزرگ است و کار هر کسی نیست که بتواند آنجا را تمیز کند… اما بعدش، عابد گفته خود را اشتباه دید و این کار را یک حرکت جدید دانست. به این گونه شد که خود نیز به اهورا کمک کرد تا معبد را تمیز کنند.
آری… اهورا با عابد کامل تر میشد و عابد نیز هم… اهورا آرزو داشت یکبار دیگر مهینا را ببیند… مهینای دوست داشتنی را...
پایان اهورا و مهینا…