مهران: حسین بیا از رو من ببین، تقریباً همرو نوشتم.
حسین سری تکون داد و روی برگه ی امتحانی اش قفل کرد.
دیگه داغ دیده بودم و میگفتم {ده بشم بهتر از اینه که بازم تقلب بگیرن ازم} نمیخواستم دیگه مشکل بووجود بیارم. ترم بعد از اینکه ازم تقلب گرفتن این اتفاق افتاد. اون امتحان تموم شد و اومدیم بیرون. مهران کلی بهم میگفت چقد ترسویی، یه نگاه میکردی و مینوشتی. منم میگفتم نه بیخیال. یکی دو نمره ارزش نداره باز بگیرنم و حمله ام اس بهم دست بده. مهرانم میگفت پس از این میترسی که تقلب کنی و بخوان مشروطت کنن.
-------------
آره از این میترسیدم. از اینکه باز هم اشتباه کنم و اشتباهم بلا ساز باشه. شاید از این میترسیدم که حمله ام اسی که داشتم متفاوت از قبلی ها بود و اندام های حرکتیم رو درگیر کرد نه چشمانم رو. نه، دیگه تقلب نمیکنم. دیگه نمیخوام اون حس ها رو تجربه کنم. ولی خب… گاهی شیطنت میکردم و بعدش باز هم به این فکر میوفتادم که دانا شدن از تقلب بهدست نمیآید. تنها دارم در تقلب کردن بزرگ تر میشوم. بگذریم. میخواستیم بگیم: {ام اس فقط یک بیماری نیست}
بله از اون موقع بود که بعد چند سال رفتم دکتر. برای حمله ام اس که به واسطه تقلب بهم دست داده بود. دکتر مثل همیشه کورتون نوشت. بجا سه روز، پنج شیش روز. یعنی اینکه هر روز یک گرم کورتون تزریق میکردن تا اثرات حمله ام اس خنثی شه. برای تزریقش هم کلی دردسر داشتم. بیمارستان آسیا یعنی همون که دکترم اونجا بود؛ کلی پول میگرفت تا کورتون بزنه. درمونگاه ها هم اگه میفهمیدن یکم خطر داره و ممکنه شخص بیمار چیزیش شه، نمیزدن. مسئولیتش رو نمیپذیرفتن. آخه مگه سرشون درد میکرد؟ خلاصه که با کلی دردسر کورتون ها رو میزدم.
کورتون از یک نگاهی یه ماده مخدره. نئشه میکنه. پوکی استخون میاره. ولی خب برا بیمارها، به واسطه تضعیف سیستم ایمنی و تصحیح گرفتگی ها؛ چیز خوبیه. برا همین، یعنی برا اینکه تأثیر مخدر بودنش روی بیمارای ام اس مشخص نشه، دکتر و همه میگن که این سرم رو توی دو ساعت (و بیشتر) تزریق کنین. و کلی بیان میکردن که اگه در مدت کوتاه تری تزریق بشه خطر داره و ممکنه بمیری و اینچیزا… من که میدونستم الکی مثلا… ولی خب نمیشد ثابت کنم.
یه ساعتِ تزریق میکنم. یعنی آخرش به این حد رسیدم، نه دو ساعت، و نه بیشتر و نه زمان کم. یه زمان بهینه که نه نشئه شم، نه این که کلی وقت بزارم براش. اولش دو ساعت بود، بعد رفته رفته کمش کردم. کمترین زمان برا وقتی بود که یبار مهمونی دعوت بودیم و منم تزریق داشتم، از اونجایی که فامیل نمیدونست ام اس دارم، رفتم درمونگاه و گفتم تو نیم ساعت تزریق کن بزا زود برم مهمونی. هیچی دیگه تزریق کرد و با همون وضع رفتم افطاری. نمیدونستم نئشگی چیه. خیلی عجیب بود. اصلاً یه حالی بودم. اونجا بود که رفتم تحقیق کردم و دیدم در حقیقت "نشئه شده بودم". خلاصه که نمردیمو حس این معتادای نئشه باز هم فهمیدیم. اونقدا ارزش نداشت که بخاطرش معتاد شی. تازه من اولین بارم بود و هر موادی برای اولین بارها شاید خوشاینده و رفته رفته دیگه رو بدن اثر نداره، و اون حال خوب میشه "عادت".
وقتی سُرم حاوی کورتون بهمون میزنن، دهنمون تلخ میشه. بخاطر اینکه داروی کورتون وارد بزاق دهان شده و تلخی بووجود میاره. بخاطر بافت نرم و طعم قوی موز، میگن موز بخورید. چیز خوبیه. از این بگذریم...با تزریق کورتون، داریم (به طور موقت) سیستم ایمنی بدن رو سرکوب میکنیم. یعنی ضعیف تر میشیم. چون در کشور کهن؛ یعنی جسممون، باید کمک کنیم متعصبان کمتری قدرت داشته باشن و خودی رو بزنن، به نقاط ایمنی1 کمک میکنیم که در مقابل عوامل خودی (گلبول سفید ها) بایستند و اندام خودشون رو پس بگیرن. توجه کنید نقاط ایمنی با سیستم ایمنی متفاوت است. نقاط ایمنی منظور همان مناطقی است که خودشان نیروی امنیتی خودشان را دارند و از نظر سیستم ایمنی (گارد مهربان) مخفی (یاغی) هستند. کورتون مثل شمشیر دو لبه اس. ضعیف میشی، داغون میشی، ولی حمله ام اس رو در نهایت کنترل میکنی. اون حمله بنده نیز کنترل شد. البته هنوز ام اس هست، فقط حمله ها خوب میشن.
پس؛ خوب شدن یعنی چه؟ شاید در بیماری های خود ایمنی این خوب شدن معنی کلیشه ای خودشو از دست بده. ما داریم خودمونو ضعیف میکنیم تا اون حمله ام اس برطرف شه. نه اینکه کاملاً ام اس رو خاموش کنیم، نه اینکه بعدش بگیم: {خیلی خوشحالم که دیگه ام اس ندارم}نه. بلکه کورتون میزنیم تا کمی به حالت عادی نزدیک بشیم. در واقع این ضعیف شدن است، سرکوب کردن نیروهای امنیتی قوی است ولی خوب شدن یا همان عادی شدن را به همراه دارد. ما و دکتر توافق میکنیم برای برطرفی حمله ام اس(مثل تاری دید، دوبینی، گرفتگی عضلانی و …) ، خودمون رو ضعیف کنیم. چقد تضاد! دکتر یا هیچ کس دیگه نمیتونه تمامی عوامل ایمنی رو از بین ببره تا مریضیمون خوب شه، چون اینطوری کشور کهن (یعنی همون بدن) نیز از بین میره و میمیره. راه بهبود ما ضعیف شدن است. راه بهبود ما مدیریت است. اینکه به بدن خود یک آتش بس را تحمیل کنیم. تا باز هم سرپا شویم.
وقتی این مورد را فهمیدم، بیشتر به باینری بودن فکر کردم. همان یا صفر. یا یک. بیماری ام اس در مقابل باینری بودن می ایستد و به ما میگوید: تو نمیتوانی کاملاً یک (خوب) باشی. تو نمیتوانی کاملاً صفر باشی. تو باید بپذیری که نه یِکِ محض درست است و نه اینکه کاملاً صفر بود. بدین صورت رودی از دامنه بین صفر و یک جریان می یابد. این رود سلامتی نام دارد. ما در این رود جاری هستیم. خود را نباید ببازیم و نباید از رود بیرون بیایم. نگوییم تا وقتی یک نباشم نمیتوانم بایستم (یک در رودخانه سلامتی هنگامی است که رود پر خروش میشود و هر چیزی در راهش است را درهم میشکند). یا کاش صفر شوم (رود بایستد و به باتلاق تبدیل شود) و وجود نداشته باشم. آری این پذیرش درون هر بیمار ام اسی به راه میوفتد. و در این صورت است که در آن رود شنا میکنیم. بیمار باید بتواند بپذیرد. بپذیرد که بیمار است. و این بیماری مانند دیگر بیماری ها نیست. دشمنِ بیمار، میکروب های زشت و حال به هم زن نیستند که کاملاً بتوان آن ها را از بین برد. بلکه دشمن بیمار خودش است. منظور گلبول سفیدهایش که در ابتدا سوگند یاد میکنند که محافظ کشور کهن (جسم) و مهر باشند.
پذیرش این موضوع سخت است. کسی که بتواند این مورد را بپذیرد، همیشه میتواند در رودخانه سلامتی خود شنا کند. در آب های تمیز و شفاف. زیرا نه آنقدر سرعت بالاست که شنا کردن یک فکر ابلهانه و کشنده باشد، نه رودخانه می ایستد و به باتلاق تبدیل میشود تا او را به درون خود بکشد.
به آسمان فکر کن. به پرواز. ذهن انسان دوست دارد همیشه باینری فکر کند و این عیب نیست. بلکه یک حالت برای بقا ما انسان هاست. زیرا همیشه به ما گفته شده یا خیر یا شر. سفیدی در مقابل سیاهی. برنده/بازنده. قوی/ ضعیف. سرما در مقابل گرما. و خوب در برابر بد. پذیرش اینکه خوب و بد هر یک عاشق آن یکی هستند برای ما عجیب و غیر قابل قبول است. در تابستان به زیبایی و خنکی زمستان فکر میکنیم و در زمستان، آرزوی روز گرم تابستانی را داریم. ام اس فقط یک بیماری نیست. قبولی معتدل بودن هواست. اگر کار خوب میکنیم، کاش درس هایی داشته باشد و اگر کار بدی انجام میدهیم، یادمان باشد که به خود و دیگران که بخشی از ما هستند، آسیب نرسانیم. سعدی در گلستان خود میگوید: خشم بیش از حد گرفتن وحشت آرد و لطف بی وقت هیبت ببرد. کاش باران بهاری بی آید و پاییز برگهایش را تقدیم به زمین کند.