برگه ها توسط علیرضا، چندین نفر بدون برگه ماندند. یکی محمد، یکی اکبر و چند دانش آموز دیگر.
اکبر: "خانم چرا برگه مارو ندادین؟ من خیلی خوب نوشته بودیم که، فکر کنم هزار و یک بشیم."
خانم معلم: "بله راست میگی، تعریف خوارزمی از هوش، خیلی هیجان انگیزه. ولی خب صبر کن تا آخر کلاس با همه افرادی که برگه ندارند جلسه ای داشته باشیم. پس فعلا بدون برگه بمونید."
زمان استراحت بچه ها با گرفتن برگه هاشون به پایان رسید. معلم باز هم رو کرد به مهدیس و گفت: " مهدیس خانم، لطفا صفحه 46 را بیار. بخش حکایت رو برامون بخون.
مهدیس:
"رازی بین دو نوجوان:
احمد و کیا دو دوست قدیمی همدیگر هستند که به تازگی از سفری بازگشته اند. حال نیاز دارند که خرج سفر را حساب کنند. زیرا در این سفر هر کدام به اندازه ای خرج کرده اند که نمیدانند کدام یک به دیگری بدهکار است. در ابتدا احمد رو به کیا کرد و گفت: لازم نیست خرج ها را حساب کنیم، من مطمئن هستم که خرج بیشتر را به گردن داشته ام زیرا در شهربازی همه بلیط ها را من خریدم. میدانم که تو هم به اندازه