در این لحظه توی کلاس همهمه ای ایجاد شد و هر کس نظر خودش رو با دلیل به اون یکی توضیح میداد. خانم معلم که این رو دید، با خط کش چوبیش به روی میز زد و بلند گفت "ساااکت"
همگی ساکت شدند. خانم معلم عصبانی شده بود و گفت: " یعنی چی؟ چرا انقده بی نظمید، مهدیس تو ادامه حکایت رو بخون تا بفهمیم. وگرنه اینا الان به دعوا میوفتن"
مهدیس: مسعود حکیم از هر دوی کیا و احمد خواست که این مسئله رو به مسئله های کوچکتر بشکونند. در ابتدا خرج ها را از هر دوی آن ها پرسید. ولی هر کدام از آن ها، دقیقا نمیدانستند که چه خرج هایی کرده اند. مسعود که دید این فکر به خطا خورده است، در فکر فرو رفت تا بتواند مشکل را حل کند. گفت آیا شما یادتان می آید چیا خریدید؟
آن ها گفتند خیر، ما چیزای زیادی خریدیم و نمیشه همشو یادمون باشه
مسعود حکیم بیشتر فکر کرد. تا بتواند مسئله را حل کند.
ناگهان فریاد زد: یافتم. مسعود: "احمد تو قبل از مسافرت چقدر پول داشتی؟ احمد گفت 2400 و رو کرد به کیا و گفت: تو چقدر پول داشتی: کیا هم گفت 3600
مسعود: حال به من بگویید، آیا بعد از مسافرت هم خرجی کرده اید؟ احمد: من امروز 300 برای خانه خرج کردم. کیا: نه خرجی نداشتم
مسعود: پس تمام شد. هر کدام بگویید الان چقدر پول دارید.
احمد گفت 200 دارم و کیا 1400
پس از این مسعود جدولی کشید: