از خواب پاشد... توی تونل بود، داشت به سمت یه دنیای موازی حرکت میکرد. این تونل مثل یه محفظه ی شیشه ای میموند که دنیاهای موازی رو بهم وصل میکرد.
پیش خودش اطمینان داشت که داره درست میره. دیروز مثه یه زندگی دیگه بود. یادش میومد فال هاش رو میفروخت، انگار سال ها از اون روز گذشته، پخته تر شده؟ نه بابا فقط تصمیم عجیبی گرفته. تو این تونل نورین هم نیست، اون تونل رو درست کرد و گفت که قابلیت اینو داره که بدون تونل به مقصد برسه و اونجارو مرتب کنه تا مهمون ویژشون برسه... بهش گفته بود شیش ساعت. اما اون ساعتی نداشت، تنها شیشه ها و سیاهی بی پایان آسمان. از جیبش فال در میوورد و بهشون گوش میداد. " بعد از چهل روز از پی دشمنان آی ای دویدن، تیم مریدان پیشرفته، توانستند سرکرده شخصی که در حال برنامه ریزی برای از بین بردن آی ای بود را به زندان بیاندازند"
" تیم بارس توانست مقام اول بودن خود را به واسطه احترام به تماشاچیان در هر مسابقه کسب کند"
" همکاری کشور های مختلف باعث شدند آب های زیرزمینی به روی سطح آمده و هوایی معتدل و دوست داشتنی را در گرمای فانوس ها به کام مردم بیارند"
+خانم خوشگله، سلام.. بیا برات از اون لواشکا که دوست داری آوردم
ناگهان زنی نقاب دار از ناکجا به اون تونل رسیده بود، زنی که موهای مجعد و سفیدی داشت و نقابی بر روی صورتش نقش بسته بود...
-سلام خانم، شما از کجا آمدید؟ فکر نمیکردم این محفظه راه خروج و ورود داشته باشه
+ من از شهری که داری میری دارم میام، به جایی که تو بودی برمیگردم، و باید بگم دلم برا یه نفر خیلی تنگ شده، برای همینه که الان میتونیم کمی با هم حرف بزنیم.
- اینا...یعنی چی؟
+ ببین ستاره تو ازون ور اومدی، داری میری اینور... خب؟ منم از اینور اومدم، دارم میرم اونور
- خیلی ممنونم ازتون ولی من که چیزی نفهمیدم. راستی اسم من رو از کجا بلدین؟ نورین رو میشناسی؟
+ ببین وقت کمی داریم، تنها ازت میخوام وقتی به مقصد رسیدی، دروغ نگی... وگرنه اتفاقای بدی میوفته
- چشم خانم، ولی نگفتین کی هستین و من نمیدونم اونجا میرسم بگم کیو دیدم
+ شاید نورین بهت بیشتر بگه. اون میدونه منو میبینی!
- به کلی گیج شدم. ممنون بابت لواشکا، نمیدونی کی میرسم؟
+ این که همو اینجا دیدیم، یعنی دقیقا وسط راهیم. به زودی به اون دنیا منتقل میشی عزیزم
ستاره از گیجی سری تکون داد و با خانم نقاب دار خدافظی کرد. از اتفاقایی که داره میوفته میترسید. نکنه باید کنار بهرام میموند؟ این سوال در ذهنش تکون خورد که آیا اعتماد به نورین کار درستی بوده؟
دوباره قابی که نورین بهش داده بود رو درآورد.
+ چقد خوبه میتونم ببینم بهرام چیکار میکنه!! عصبانیتش عادیه. ولی خب...کاش میشد بهش بگم... که دارم کجا میرم.