گنج عشق خود نهادی در دل ویران ما
سایه ی دولت بر این کنج خراب انداختی
از فریب نرگس مخمور و لعل می پرست
حافظ خلوت نشین را در شراب انداختی
حافظ
راوی
روزی روزگاری در دهکده ای به اسم خلوت... جوانی بر روی سکوی دور میدان مینشست...منظره را میدید و از میدان و طبیعتش لذت میبرد... به این فکر میکرد که ... ناگهان دختری را دید
به زیبایی هفت کشور
در شراب انداختی براش کم بود
بخش نظرات کاربران
نظر خود را ثبت کنید
نظرات کاربران
هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر میدهد!
نظر خود را ثبت کنید
نظرات کاربران