مکش آن آهوی مشکین مرا ای صیاد
شرم از آن چشم سیاه دار و مبندش به کمند
من خاکی که از این در نتوانم برخاست
از کجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند
حافظ
راوی
یه شعری خیام داره که میگه من در عجبم ز می فروشان که ایشان، به زانکه فروشند چه خواهند خرید
این را نگفتم که به می فروشی اشاره کنم، این رو گفتم که بگم بعضی کارا ارزش نداره، مخصوصا صیاد بودن و کشتن آهوی مشکین که چشم سیاه دارد
بخش نظرات کاربران
نظر خود را ثبت کنید
نظرات کاربران
هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر میدهد!
نظر خود را ثبت کنید
نظرات کاربران