فونت:
اندازه:
پوسته:

آی ای تمامی چیزهایی که آدم ها رو به فکر مینداخت هم نابود کرده بود. همونطور که گفتیم شعرها رو. باشگاه ها رو. تاکسی هارو. و مهمونیا رو. دیگه مهمونیا به دل نمینشست. آخه در مهمانی؛ همه سرگرم منفرد هستند. "منفرد بودند. هستند و نخواهند بود." این شعار منفرد هستش. همونا که مثه بیل بیلگ دستشون میگرفتن! دست من؟ آره راستش منم داشتم. توش یادگیری انجام میدادم. یادمه یبار توی مسابقه ی راوی برتر، رتبه چهارصد و هشتادو دو رو کسب کردم. اگه این روایت اشتباهی داره برام نظر بنویسین؛ آخه الان، راوی خوبی شدم.

ساعت یازده شب- بیابونی دور از همه چی – ستاره
یه نوری اومد. یه رباته؟ آی ای اومده سراغم؟؟؟؟ گفتم اکبر دهن لقه هااا! نکنه اومدن بگیرنم؟ نکنه اکبر بهشون گفته من شعر دارم من فال دارم؟ نکنه گیر بدن چرا من رفیقی دارم که بیابون گرد شده؟ نکنه اومدن دنبال بهرااااااااام!!!!
شاید دنبال اون باشن و برا همین اومدن سمت من. اون نور داره نزدیک و نزدیک تر میشه. باید فرار کنم؟ نهههه من از بهرام یاد گرفتم که فرار نکنم. (چه غلطا) یاد گرفتم بمونم صحنه رو مدیریت کنم. اینو صفحه اول دفترچه ام همیشه به خودم میگم که "بمان". یاد گرفتم شکلک درارم و بخندم. بهترین راه فرار از هر عاقلی.

راوی
وقتی نور داشت نزدیک میشد، ستاره خیلی ترسیده بود. بیشتر از همه چی، از این میترسید که رفیقش رو بگیرن. به خودش قول داد زیر هر چی شکنجس، اسم بهرام رو نیاره. نمیخواست براش مشکلی پیش بیاد. آخه بهرام رو خیلی دوست داشت. روزایی که ستاره کنار بهرام میگذروند، نیازی به شکلک در آوردن نبود.
کلمات میرقصند و ما نمیتوانیم این قسمت را از داستان بدانیم، چون یک سکرت دیگر در اینجا داریم، آن سکرت .آسمان جیبی. است

ستاره: