فونت:
اندازه:
پوسته:

سراپاي گيتي سيه فام شد
بهرام رفته بود. داشت فوتبال بازی میکرد. ستاره از تو کلاس دیدتش. بهش دست تکون داد. یه گربه هم کنارش بود. گربه ای گل باقالی. سه جای زخم داشت. توی چشمش جهانی داشت. ناگهان کله خروس رو کند و خورد. بیچاره خروس. شایدم حقش بود. بچه ها میگفتن خروس واس دربون مدرسه اس و نمیزاره زناش آزاد باشن، اونا رو میزنه. نوکشو پرت میکنه سمتشون. گربه ی گل باقالی که از دهانش خون میچکید؛ بزرگ و بزرگ تر شد. انقدری که ستاره تونست روش راه بره. اون حتی میدویید و با هر قدمش میخندید. اکبر یا بهرام؟ هر جفتشون. اینبار داشتن فوتبال بازی میکردن. اما دیگر روی پوست گربه.
" تنها دلواپسی‌ام مرغی است که رفته زیر پای گربه و خودش را پنهان کرده و گهگاه سرش را از زیر صندلی بیرون می‌آورد و تند و تند به چپ و راست می‌چرخاند و دوباره برمی‌گردد سر جایش. نمی‌دانم تا کجا دوام می‌آورد. شاید گربه سر او را نیز قورت دهد. تا الان به سمت آب نرفته. انگار تشنگی او پنهان شده. نمی‌دانم با این مرغ سفید که دور گردنش قهوه‌ای است باید چه‌کار کنم؟
ناگهان سیمرغی سفید پرواز میکند و خواب به یک سیاهی بی انتها تبدیل میشود.
بیداری ستاره - ستاره
بیدار میشم. خورشید خانم هنوز بالا سرم داره میتابه! با گرمای کم و همونی که میخوام. پس نیروهای ضد شورش منو نبردن!!! اول بگم که آخ جون. چون من میدونستم این رباته وحشی نیست. دوم هم که "خوشحالییییی"... راستی گفتم ربات. ربات چرا نیمد بالا سرم؟ نکنه خوابه! براش عجیب بود. مگه رباتا هم میخوابن؟ اون به مسخره گفت ولی انگار واقعا ربات خوابه.
یه شیطونی به سرش زد. خواست مثل اکبر دست بندازه و قلب ربات رو بگیره تو دستش. ستاره دیده بود اگه اینکارو کنه ربات خاموش میشه. اکبر رو برا همین گرفتن. چند روز پیش اکبر با یه ربات نگون بخت؛ اول درباره تیم فوتبال لیو داشت حرف می زد و گفت: ربات شنیدی دیشب رِلبارس 5 تا به لیو زده؟ ربات هم پاسخش رو داد:
"لیو در بازی با رلبارس مساوی شد. این قانون آی ای برای به پایان رسیدن مسابقات است. اما در نتیجه ی غیر رسمی، این بارس ها بودند که توانستند 5 گل بزنند. نتیجه نهایی صفر بر صفر به پایان رسید. همانطور که میخواهید. این نتیجه ی غیر رسمی 5 بر صفر، به دلیل نبود بازیکن هایی از تیم لیو و شوت های شروع مجدد اشتباه دیزی بود. داور در این بازی رباتی به اسم آی او ایکس نام داشت که مثه همیشه اشتباهی نداشت جز اینکه سیم ...."
همینطور که داشت حرف میزد، اکبر آروم آروم نزدیکش شد و سر ربات رو با حرکت جانانه ای تو دستش گرفت. بعدشم قلبش رو. ربات خاموش شد و آی ای این رو دید. ضد شورشی ها اومدن و بردنش. بنظرم که کاریش ندارن و میگن بچه اس. شایدم اکبر دیوونه