فونت:
اندازه:
پوسته:

باشه و مجبور شه کلی مدرک جور کنه که برا آی ای بی ضرره. از همین میترسم. اینکه از شعرایی که براش خوندم چیزی گفته باشه. یا اینکه ذهنشو خالی کرده باشن و یه شخصیت ربات دوست ازش ساخته شه. راستش ته دلم، همین دلیل شد که دیشب تو بیابون خوابیدم.

راوی: ستاره نزدیک ربات شد. خیلی آهسته که یوقت بیدارش نکنه. دوباره پیش خودش گفت: مگه ربات هم میخوابه؟! یه گام باهاش فاصله داشت که ربات یعنی نورین صداش درومد و گفت:
نورین: این کار رو نکنید. این کار باعث میشه ربات ها خاموش بشن. اما برای من رخ دادنی نیست. آیا به این فکر میکنی که من خاموش شم و دیگر نوری ندهم؟ ولی همانطور که دیده شد من خواب بودم و اصلا شبیه به ربات های دیگر عمل نمیکنم. در ضمن هوا هم خوب است و نیازی به گرما نیست. بهتره قلبم را لمس کنی تا این را بهت ثابت کند"
ستاره: اااا بیدار شدید... راستش میخواستم باهات بازی کنم. ببخشید عزیزم. قلبتو میخوام چیکار؟ قلبو برا عشق و عاشقی میگیرن!! {شکلک گربه در آورد}
ربات {با خنده}: هه هه هه آفرین دختر خانم. اسمتان را بهم بگید تا اسم شما را بگویم دختر خانم. آیا هنوز هم نسبت به نورین بی اعتماد هستی؟
ستاره: اکرم، نه
ربات: وای چه اسم زیبایی!! اکرم از ریشه کرم یعنی لطف هست. اسم شما بسیار زیباست.
ستاره: فکر نکن با زبون بازی من بهت میگم که کجاست.
ربات: کجاست؟ واقعا از اینکه کجاست اطلاع داری؟ چطور سوال من رو فهمیدی؟ هر کاری بخوای میکنم، تنها بهم بگو که کجاست...
ستاره: آهان... فهمیدم دنبال اون هستی پس. باش تا پیداش کنی. عمرا بتونی پیداش کنی.
ستاره این رو گفت و تو دلش یه حال بخصوصی شد. یه حال بخصوصی که شاید بعد از این حال بارون میومد، شاید طوفان میشد، شاید یکی از دوستاش از شهر میومد پیشش و خرافات های مسخره ی دیگه که مختص ستاره بود. البته نه همیشه. ولی اکثرا. ترسید نکنه بهرام بیاد و ربات اون رو بگیره. به دور و بر نگاه کرد وچیزی ندید. خیالش راحت بود که بهرام ربات رو ببینه نمیاد.
بهرام: سلام ستاره.