فونت:
اندازه:
پوسته:

اینو فهمیدم یه بچه ده ساله دنبال نون بدوئه فرق داره. جامعه چشم دیگه ای بهم داشته و داره. بهمون میگن"کودکان کار". با این که زیاد اسم قشنگی نیست ولی من از اینکه یه اسمی داریم خوشحالم. خب راست میگن. بچه های پرکاری هستیم. همه مون صبحا از خواب پا میشیم، و تو یه مسابقه شرکت میکنیم. مرحله ای برای رسیدن به نان. مردم هم همینن (بهتون گفتم؟) ولی خیلیاشون دیگه فقط به دنبال طمع میگردن. طعم طمع طمع!!! با اینکه خوشمزس ولی ضرر داره. مردم طمع دارن تا بتونن پول بیشتری درارن. چند سال پیش منم طمع کار بودم. آخه میدونی... یروز ساناز دوستم گشنش بود و ازم کمک خواست. منم نه تنها بهش کمک نکردم، بلکه گفتم "سعی کن خودت پول دار شی و با پولی که داری خرید کنی ". درسته بعدش پشیمون شدم. اما چه فایده؟ دیگه ساناز ازم کمکی نخواست و چند وقت بعد، خانوادگی رفتن. سفر؟ نه. از پیشمون رفتن کلا. منم پولمو گذاشتم جیبم تا بعدا خرجش کنم. اونا رفتن. منظورم سانازه. به سمت اون شهر قشنگه که چراغاش اندازه یه پشه ان . نه نوری میدن، نه نوری نمیدن. یه ول معطلی لنگ در هوا! باباش اونجا تونسته کار کارمندی پیدا کنه. و فکر نکنم دیگه ساناز "کودک کار" باشه. آدم نمیدونه چی بگه. بعد ها خیلی به اون حرف بیخودم فکر کردم. "سعی کن خودت پول دار شی". هنوزم ناراحتم، از اینکه رفیقم بهم نیازی داشته و من کمکی نکردم. درسته خودم رو توجیه میکنم که "حتما اونم پول گیر آورده و ساناز گشنه نمیمونه". ولی خب... نمیشه گفت از حرفم گذشتم. تو همون روزا یه ایده به سرم زد. که کاشکی یه شبکه مجازی بسازم تا پولایی که داریم رو با هم به اشتراک بزاریم. ایده ی خوبی بود و هست. البته برا من. برا بقیه چرت و بدون درآمد و پر از دردسره!!! حتی یکی از دوستام، نکاتی رو بهم گفت که به این نتیجه رسیدم که وقتی این سایت به جایی برسه و پول درار شه، "اونا" میان و تو این شبکه میخوان خرابکاری کنن. آخه اونا کارشون خراب کاریه و نمیزارن ما مردم کنار هم خوش باشیم. اما خب، اگه این شبکه مجازی ساخته شه؛ دیگه ناراحت نیستم که سانازهای دیگه ای گشنه بمونن. البته شاید!
شاید پیش خودت بگی چقد از بدختیاش و گشنگی و زخم و خاک و سرما و اینچیزا حرف میزنه؛ شایدم نگی. آره حتما اشتباه می کنم، این چند سال اشتباه زیاد کردم. داشتم میگفتم و بزارید یه کم ادبیش کنم، آخه... عاشق ادبیاتم. بنظرم ادبیات مثه یه جزیره ی گمشدس که از نزدیک پر از خوف و ترسه. برا همین کمتر کسی نزدیکش میشه. همه از دور نگاهش میکنن. از دور قشنگه. لازم نیست بیای داخل و نقد شی. ولی خب، بنظرم از نزدیک قشنگ تره. اینطور وقتا یه مغرور خودشیفته میشم که میگم بزا نزدیک خطر شم، تهش مرگه!!!. آره داشتم میگفتم وقتی دیدم نون تو دست کسی هست که ازش سیره و میریزش دور، ناراحت شدم. مثه پیام بهداشتی شد. آخه من و باقی بچه های کار، برا همون یه لقمه نون، کلی فال، بازی، پرامپت و ... میفروشیم، دلم ترک خورده از این بی عدالتی. به خدا میگم آی خدا، یعنی چی که زندگی اینطوری شده؟ یه بزرگی میگفت، خونه ای که شونزده تا اتاق داره، برا کسی که "تنها" در اون خونه زندگی میکنه... ترسناکه. قشنگ میگفت. خونه ای که شونزده تااااا اتاق داره. حتما پولش خیلیه. بعدشم همون بزرگ میگفت که بنظرم نهایتا دو متر از این خاک بسمونه. نه شونزده اتاقِ قد و نیم قد. واقعا ذهنم پیش اون شخصیه که خونش شونزده تا اتاق داره. یعنی تو کدوم اتاق باید تلویزیون ببینه؟ دم در آدرس زدن؟ ها ها ها یه نفر مهمون بیاد باید بره اتاق مهمان؟ حتمااا. کاش یه سالن بزرگ