باشه، همه چی هم کنار هم. شونزده تا اتاق زیاده. یه اتاق با تم دریایی باشه بسه. البته من که همون دو متر خاک بسمه. دو متری که دریایی باشه. رویایی باشه. اونم فقط برا اینکه بتونم لب ساحالش دراز بکشم. هار هار هار.خنده هام انگار با رقص آتیش هماهنگ شدن. یه هماهنگی از رقص، آتیش، مه و خنده ی ستاره. یه خنده دریایی.
از کوچههای خاکی که فانوسا روشنشون میکنن اومدم، با دستای زبری که بر اثر کار بدستشون آوردم، اون اوایل پرامپت میفروختم، "چگونه از هوش مصنوعی بخوایم در مورد {موضوع} پرامپت تهیه کند؟" یه مدت این پرامپت ها خیلی بازار داشت و حسابی پولدارم کرد. تو اون زمان با پولی که در آوردم یه کیف خریدم. یه کیف به چه بزرگی و قشنگی. یارو میگفت سوپر جاداره. واقعا هم راست میگفت. اینا(پرامپتها) تا وقتی که خود آی ای پرامپت های رایگان به مردم بده دوام داشت. آی ای یه سری پرامپت های خاکستری ارائه کرد که پرامپت های فروشی از رده خارج شدن. آخه اینم شد پرامپت؟ "چگونه هوش مصنوعی مدیر مالی ما شود." ولی خب این مطرح بود که طرف چرا باید برا یه چیز رایگان پول بده؟ اونم وقتی رایگانش هست، پولی چرا؟ من که میدونستم این پرامپت های پولی یه فکری رو روشن میکنه و چیزی نمیشد بگم. البته که پرامپت های فروشی هنوز هم خیلی خلاقانه تر از این خاکستری ها ایده دارن. فروشم از روزی نود و سه پرامپت شد شیش تا!!! اونام که هنوز پرامپت پولی میخرن سرشون به تنشون می ارزه. آدمای عاقلی هستن. باور کن. اگه آی ای میدید هنوز پرامپت های پولی فروش دارن؛ ممنوعشون میکرد. یکی از کارهای آی ای، هوش مصنوعی خلاق ساخته شده برای بشر، ممنوع کردنه! ه. خلاصه که داشتم ورشکست میشدم و دیگه گشنه میخوابیدم. ای تف به آین روزگار. تف تو کلهی آی ای. زندگی مارو نابود کرده. اونموقع ها بود که با خودم فکر می کردم اگه آدم مشهوری بودم روزنامه ها باید مینوشتن: "ورشکست ده ساله به دلیل پرامپت های رایگان و بیخود"
زیر آسمون خاکستری، این آی ای بود که سریع رشد میکرد. آسمون رو خاکستری کرده بود. شب ها بی نور. خنده ها کم جون. سایه آدما سنگین. سنگین تر از دیوارا. آدما نگاه نمیکردن، توجه نمیکردن. انگار براشون هزینه ای داشت! خداروشکر چیزی بدهکار کسی نیستم. آدما اگر توجه کنن، دوست دارم بهشون بگم: شبیه ربات های چپر چلاغ شدین... ولی کی به یه دختر فال فروش توجه میکنه؟ برا همین لبام رو میدوزم و حرفی نمیزنم. فال میفروشم. و نون میخرم. نون میخرم و با مامان نفس شوخی میکنم. نون میخورم و از سِنُخدان لیز میخورم. میخونم آی لیییییز لیییییییز لیییییز. آی آی لیییییز لیییز. درسته خیلی سود نداره ولی این کار رو میکنم تا دلم خنک شه. از دست این روزگار.
ببخشید...گشنه خوابیدن سخته و وقتی اونروزا رو یادم اومد عصبی شدم. میدونی… مامان نفس همیشه میپرسه که غذا خوردم یا نه. همیشه وقتی ببینه گشنه هستم، بهم نون و هندونه میده. ولی خب گاهی روزا بد میگذره و نمیخوام اذیتش کنم. اون که درآمدی بجز چندر غازی که ماهیانه میگیره نداره. چرا من سربار ش باشم؟ پس باید زیادی راه برم. زیادی راه برم و زیاد فال بفروشم. روی این کوچه های خاکی. کوچه های این شهر تقریبا همگی خاکی هستن. حالا همش نه، ولی خیلی خیلی زیاد. خاکی و بی ریا... آب میزنی بوی خاکش بلند میشه. یه عمره وعده ی آسفالت کردن میدن. وعده میدن که ما بخوریم. وعده های پوچ و تو خالی که هیچی رو سیر