بود تو کافه داد زد. ادعا میکرد فرمول دنیا رو پیدا کرده. خوب شد سریع دوستش رحمان بردتش خونه. وگرنه اگه کسی میفهمید سرهنگ مملکت ازوناییه، قطعا براش بی آبرویی بود.
سرهنگ تو بخش نظامی هوش مصنوعی حضور داشت. هر روز کار میکرد و برای ربات های مخرب دنبال راه حل میگشت. یه روز دید روزنامه ده سال پیش روی صفحش اومده و زیرش نوشته:" اگه برات مهمه این رو بخون: روزنامه ای که آی ای داره پنهان میکنه." روزنامه رو خوند. کوتاه بود ولی یه سری چیزای عجیب داشت. این نوشته شده بود که آی ای یه سری کارای احمقانه و بد انجام داده و نشون میداد که آی ای اونقدا هم مقدس نیست. اخه سرهنگ و دیگر سران مملکت؛ حسابی پای آی ای و خوب بودنش قسم میخوردند. چیزهای زننده ای خوند و اصلا خوشش نیمد. پیش خودش گفت: "حتما دروغه..."
سرهنگ از این دروغا حالش بد شد. اون روز ازونا نخورد. اصلا نمیتونست به ازونا فکر کنه. این چی بود میدید! با اینکه میگفت دروغه ولی بازم نمیشد بهش فکر نکنه. یعنی آی ای هم یه دروغگوعه؟ نکنه بد باشه و مردم رو نابود کنه؟ فرداش ازونا خورد. یه خیلی ازونا. خودشو نابود کرد. داشت اصل اینکه نباید به خودش آسیب بزنه رو به هم میزد. پس فرداش بلاخره توی کامنت اون صفحه خیلی رمزی نوشت: تو کی هستی روزنامه؟
و این بود اولین کلماتی که بین او و گروه ضد آی ای شکل گرفت. گروهی که سرهنگ نمیشناختش و فرض میکرد با افراد ناشناسی سر و کار داره. اینطوری پیش رفت که چیزای بد زیادی از آی ای شنید و مدارک خوبی درست کرد. حماقت کرد و همه مدارکی که ساخته بود، اعم از شواهد، برنامه نویسی ها، سلاح خودکار و عکس های پرامپت های اشتباه را به رییسش داد. از تخلفات هوش مصنوعی. از نقض حقیقت. از نبود حق شخصی. از ندیده شدن پیام مردم توسط آی ای. یه جاییش این بود که در تاریخ بیست و چهار تیر ماه، آی ای برای کسی که دنبال یه دوست بوده، داروی اشتباه تجویز کرده. یعنی نه تنها با طرف رفیق نشده، بلکه توصیه کرده: "این دارو رو هم بخور" یه داروی اشتباهی. و طرف هم وقتی دارو رو خورد، جانش گرفته شد و مرد. تیتر: مرگ در پی دوست.
رییسش تا اینارو دید به بالاسری ها گزارش داد. سرهنگ خیال کرد که اوضاع سامان میشه و ترفیع میگیره ولی همون شب فوت کرد. یا بهتره بگیم، کشتنش. اونا خانوادگی رفته بودن رستوران زرافه ی بنفش. گویا غذایی که میخوردن، با اینکه لذیذ بود اما مسمومیت داشت.
هم خودش هم زنش، یعنی مادر ستاره درگیر دل درد و مرگ شدند، بچش یعنی ستاره گویا سیب زمینی سرخ کرده خورده بود، آخه اون غذا رو دوست نمیداشت. او شاهد مرگ پدر و مادر و در نتیجه زندگی خودش بود. تا مدت ها به این فکر میکرد که آیا اگر آن غذا را دوست میداشت، او هم مرده بود؟ و با خودش میگفت از بچگی والدین نداشتن سخت تره یا الان که مرگ عزیزانش رو دید؟
ضد آی ای هوای ستاره رو تا چند وقت داشت. اما اونا هم تک تک نابود شدند. به دلایل الکی. به دلایل روزمره. ترمز بریدن. تصادف با درخت. سقوط از استخر. پریدن قند در گلو. ترس از موش. برخورد مترو به دلیل ایستادن روی خط زرد!! و ضربه گاو!!!