ستاره همیشه تو دلش به آی ای میگفت که تو قاتل پدر مادرم هستی. پس الان حق داشت از این ربات خوشش نیاد. حق داشت حرفاشو یه بازی دیگه از آی ای ببینه. برا همین اسمش رو اکرم گذاشت. مامان نفس بود که بهش میگفت اکرم! البته نه همیشه. بعضی وقتا بهش میگفت تو اکرمی برای من، تو اکرمی برای ما، تو اکرم این دنیایی. و اینطوری قند تو دل ستاره آب میشد. اما خب با گفتن این اسم از دست سوالای بعدی اون ربات در امان مونده بود. برای ستاره؛ این یعنی ارزش.
---------------
ستاره: خب بگو ببینم دردت چیه ربات؟ شکلک میخوای؟ بهرامم که دیدی. ببرش دیگه. مگه دنبالش نمیگشتی؟
نورین: اکرم خانم اسم من نورین است. خوشحال میشم بهم نگید ” ربات". من به دنبال بهرام یا هر اسمی که داره، نبودم. ولی خوشحالم که دیدمش. من دنبال یه چیزی هستم که در سفر زمان یادم مونده. خیلی چیزا رو فراموش کردم. ولی تو این مدت من به شما اعتماد پیدا کردم ستاره و باید یه چیزی نشونت بدم. در حافظه خودم یه فیلم دارم که لطفا آن را ببین. یادم هست که بعدا باهاش میتونیم این مه غلیظ رو از بین ببریم.
ستاره: چیییی؟؟؟؟ مه غلیظ رو از بین ببریم؟؟؟
نورین:...........................................................................................................
گویا راوی دوست داره نیروهای ضد شورش بریزن و باعث این بشن که مکالمه ای بین نورین و ستاره شکل نگیره.
راوی دوست داره روایت در روایت باشه. ناطق باشه. نطق کنه. اونم به زیبایی...راوی روایت های خوبی بلده. روایت های آدم میخ کن. پس ناراحت نشین ازش که این کار رو دوست داره. روایتی میخوایم بشنویم از راوی. او هم نیاز میبیند که نقشی قشنگ مانند یک طلوع بهاری را داشته باشد. راوی پیش خودش میگه، "داستان خالی از منه، داستان ها داستان شدن و من اصلا به چشم نمیام". من بهش میگم: خب نیاد! تو رو سننه. اینچیزا تهش نابودیه راوی جان. ولی اصلا گوشش بدههکار نیست. دوست داره دیده شه و بتونه کسی باشه. ما میدونیم کارش حرف نداره. (البته به جز این لحظه) الانم میگه من روایتی رو میگم که از داستان اصلی قشنگ تره. (چه غلطا) بریم ببینیم چی میگه...