بهرام ساعاتی پس از زندانی شدن: اما با این حال میترسیدم و میترسم. از اینکه ستاره رو اذیت کنن. از اینکه چیزی ازم گیر آورده باشن. از اینکه نزارن بیرون بیام و نتونم خورشید خانم هرزه رو ببینم. صدای زوزه کفشش توی عمق وجودم شنیده میشه. میشنوی؟ اما چی شد یهو؟ اون ربات کی بود؟ اسمش نورا بود؟ مهینا بود؟ رز؟؟؟ شاید بهتره برم گوشه سلول و به دیوار نگاه کنم تا اسمش یادم بیاد!!! اه... بهرام این چیزا چیه فکر میکنی؟ همش بخاطر چلچله ایه که خوردیااا. حالا اسمش مهینا باشه یا نوری یا هر چی. فرقی داره مگه؟ راستی من رو چطور میشناخت؟ ستاره که اصلا نمیشناختش ولی خب انگار اون... اون منو میشناخت. صدای مادرم بود؟
ستاره در یک سلول دیگه روز دوم و پس از تکرار عبارات و حرف زدن با آی ای آزاد شد. کاریش نداشتن. آخه کی به یه کودک مظلوم کاری داره؟ اون کودک اگرم بچگی کنه؛ یعنی یه نیازی داره. به بچه ها حق بدیم. ما هم دوست داریم گاهی بد شیم. بزنیم و خراب کنیم. داغون شیم و بعدشم گریه گریه گریه. وقتی که حالمون بهتر شد از نو بسازیم و از چیزی که ساخته شد با منفردی که داریم عکس بگیریم و در شبکه های مجازی انتشار بدیم.
اما ستاره گریه کرد. بخاطر این که مغرور بود. هر لحظه غرورش رو میشکست. عاشق شکستن شده بود. بهش گفتن باید اطلاعاتی از بهرام بدی. ولی اون خودش رو یه غریبه معرفی کرد، چون او به کسی باج نمیداد. شاعر میگه:
she deals the cards as a meditation
...
دوست داشت بزرگ شه هوافضا بخونه و بره. بره یه جای دور. دور از فال هایی که میگفتن ما پیروزیم. بره یه جای ساکت. بهرام هم ببره. البته آرزو داشت بهرام زن بگیره بعد ببرش.آخه از نظرش مادر و پدر کنار هم زیبا هستن. کنار هم کامل میشن. زن و مرد برای هم ساخته شدن و این اشتباهه بهرامه که تنهاست. باید زن بگیره دیگه. "ریشات به بلندی شال گردنات شده ولی بازم به فکر نیستی". اینا رو ستاره باخودش تکرار میکرد. و همیشه به بهرام توصیه میکرد چلچله رو ول کنه و با اسما ازدواج کنه. "تو میتونی هر ماه کلی پول در بیاری". بخدااا..... بازم فکرایی که غالب راوی شدن و از زبون راوی حرف زدن. تنها ستاره اس که شبا میدرخشه.
روز سوم ستاره رو باز گرفتن. آخه، فهمیده بودن که رفیق بهرامه و هنگامی که داشت روی تپه شنی لیز میخورد، اومدن بردنش. از لحاظ روحی روانی، حسابی اذیتش کردن. در یک سلول انفرادی. تنها فال های دیجیتال براش گذاشتن. فال های دیجیتال با اون صدای مسخره که میگفت :" ما پیروزیم"
اما بشنویم از نورین، ربات داستان ما
نورین به سمت زندان میومد و بدون اینکه کسی متوجه شه؛ به دنبال آزادی بهرام و ستاره تلاش میکرد. در ابتدا یک زندان رو تونست هک کنه و برخی رو نجات بده. ولی از اونا خبری نبود. نورین باید تمومی 1100 زندانی که حوالی شهر فانوسای خاکستری بودن رو