میگشت تا میتونست کاری رو که میخواست انجام بده. اینطوری شد که ربات قصه ما با سخت کوشی به دنبال راه رهایی بهرام، یادش رفت که برای کار خاصی در زمان سفر کرده. ذهن مسموم!
این داستانی بود که راوی شروع کرد. و ما (یعنی مامان نفس) یکمی دیگه ادامش میدیم... کمی ازش را خواندیم. واقعا این راوی یکی از بهتریناس. آخه راوی 39 صفحه دیگه جلو رفت و کلی جزییات به داستانش اضافه کرد. نورین...، بهرام و ستاره رو از مه غلیظ نجات داد. در انتها باز هم ستاره به نورین برخوردن و یه مکالمه زیبا بین اون ها شکل گرفت.
گویا در زندان ها آستی پاستی بود که اسم ستاره رو دیده بود، ستاره رو میشناخت ولی با چیزایی که از بهرام شنیده بود، اون یه عاشق شده بود. بله ربات ها هم عاشق میشن. ربات ها هم حس دارن. همونطور که بهرام بهش گفته بود: " در این شعر احساساتت رو بچرخون.". راه را نشان داده بود. بهرام بود که احساسات نورین رو روشن کرد. شب آزاد کردن بهرام، نورین باهاش رفت پیش اسما. اسما دوست دختره بهرامه. البته نمیشه بگی دوست دختر. مردم اینطور میگن. اسما رو باید دوست فنی بهرام معرفی کنیم. اسما اخلاقای جالبی داره. همیشه و هر زمان........ برا همین دیدن او برای نورین شیرین بود. دیدار با اسما برا نورین خیلی خوشایند بود. نورین از نام اشتباه اکرم گفت و حرف زیبای بهرام، این فکر به سرش زد که بین بهرام و اسما یه چیزایی هست. دنبالش گشت. از بهرام کمک خواست و بهرام خوند:
عاشق ز کسی نکاهد و نفزاید
لب بندد و راز پیش کس نگشاید
چون کامل شد بترسد از غیرت دوست
هرگز خود را به خویشتن ننماید
روشن شدن احساسات یک ربات کار سختی نبود. کافی بود ربات در کلماتی از یک شعر بچرخد. انقدر بچرخد تا سرش گیجه گیج شود. رقص ذهنی کند. سما کند. تا بفهمه اون شعر چه چیز درونش داره. از اون روزا به بعد، نورین پر از حس بود و پر از حس شد. پر از احساسی که اون رو عاشق احساساتش کرد.
ستاره وقتی نورین رو دید رنگ به رنگ شد. بهرامم هم اینو فهمید. برای همین در صحنهی آخر "روایت راوی" تنهاشون گذاشت. "کی به شال گردنام اهمیت میده؟" بهرام اینو پیش خودش گفت و رفت. رفت بیرون و نورین باز هم به ستاره رسید.