مامان نفس: ستاره هر روز میاد پیشم بهرام، با اون صورت قشنگش. جدیدا برا من خرید میکنه و حسابا رو کلی بلد شده. قول داده که از این به بعد مدیر مالی این خونه باشه. از نظرش یه قرونم یه قرونه.
بهرام: آره مامان نفس، دیدن ستاره به آدم روحیه میده. بهت حق میدم. منظورم امروزه، آیا ندیدیش؟
مامان نفس به فکر فرو رفت. اون دروغگو نبود، ستاره ازش خواسته بود به بهرام نگه که دیدشون. اما خب بهرام رو خیلی دوست داشت. تصمیم خودش رو گرفت.
مامان نفس: آره عزیزم دیدمشون، با رباتی بود به اسم نورین. نورین کلی کار کرد برام. همه شن ها رو تمیز کرد و فال ها رو مرتب.
بهرام به فکر فرو رفت. این اولین بار نبود که میفهمید ستاره بدون اون بودن رو ترجیح داده. مامان نفس هم این رو فهمید. "یعنی ارزشم کمتر از اینا بود که بیدارم کنه و بگه چیا فهمیده؟ کاش چلچله ی دیشب رو نخورده بودم و میتونستم بیشتر کنارشون باشم."
بهرام: مامان. نگفت کی میاد؟ این چه کاری بود که کرد؟ خب منم میبرد. مگه چیکارشون داشتم، تازه اون ربات زیقی هم باهاش بوده. خدایی ناراحت شدم...
مامان نفس: نمیدونم مامان. تو غصه نخور. شاید رفته یه جا که تو نباید میرفتی. ازونا که دوست نداری.
بهرام بازم به فکر فرو رفت. مگه کجا هست که ستاره میره و بهرام دوست نداره اونجا باشه؟
بهرام قصه ما، با کلی غصه رفت پیش اسما. رفت که کار کنه تا فراموش کنه. ناراحت بود. این چهارمین بار {در دوسال یعنی هر سال دو و هر شیش ماه یک} بود که ستاره اون رو به اصطلاح "میپیچوند". قبلنا به ستاره گفته بود که این موضوع رو دوست نداره. "آخه به این شکل؟" بهرام دوست نداشت که اینطوری پیچیده شه. پیش خودش گفت ستاره رو ببینه باهاش قهر میکنه. کیفشم برا خودش نگه میداره. به مدت طولانی قهر میکنه؛ تا شاید اینطوری...حساب کار دست ستاره بیاد که این کارا رو نکنه. اعصاب خورد کنه.
نمیدونست... نمیدونست که...
دو سال بعد – بهرام و اسما و دوستش– در حال ارائه محصول جدیدشون
ارائه دهنده: بله عزیزان. این بهرام سرپرست اسمارتز کوین.