بهرام حرفش این بود که چرا ماینر ها انرژی مصرف کنن... "تا یه ورودی معین پیدا شه؟ تا بتونن کد خاص مورد نظر رو بسازن؟ کاش بجاش؛ انسان ها یه ورودی خاص و انسانی بسازن که امنیت بالایی داشته باشه. این یعنی: ترکیب دو روش بالا. بدون اینکه انرژی زیادی مصرف شه و تنها خلاقیت انسان ها باعث امنیت بالای کوین شود. درجه سختی کوین میشه انسان بودن! اینطوری بجا مصرف انرژی، مصرف خلاقیت داریم. آدما هم دوستش دارند. و میبینن که حل کردن چالش براشون "پول" داره. اینطوری انسانی طوره، بلاک ها انسانی طورن، ورودی انسانی، خروجی ماشینی.
به این فکر کرده بود که از کپچاها کمک بگیره... یعنی سیستم تشخیص ربات از انسان... میخواست از آن کمک بگیره تا ربات ها نتونن ایمنی کوین رو به خطر بندازن. تا این ورودی ها توسط کپچاها ساخته شه." باید یه چی بسازیم که انسان ها بتونن حلش کنن ولی ماشین ها نتونن.آیا ماشین ها میتونن کمک کنن که خودشون رو ببری زیر سوال؟ نه بابا ماشین ها دوست داشتنی ان. البته بجز این آی ای که خون مردمو به درد تبدیل کرده!! باید یه سری پرامپت حرفه ای بسازم." بهرام گفت و گفت. در مورد اینکه هوش مصنوعی تنها سر احساسات نمیتونن با انسان ها رقابت کنن. درباره چیزهایی که برا رباتا سخته...سعیشون رو میکنن، ولی نمیتونن مثل یه انسان انجامش بدن. بهرام هر بار به احساسات رسید. ربات ها نمیتونستن احساسات انسان ها رو کپی کنن. اونا نمیتونن بفهمن بارون چیه، ابر چیه یا که چرا این مه هست. همه جا. "بنظرم اونو یه فیلتر روی این دنیا میبینن." یه فیلتر قشنگ. احساس ندارن ولی میتونن جوابی رو بدن که درش احساس هست. در واقع این رو یادگرفتن که کلمات احساسی برای انسان ها قشنگ تره.
پس از لیز خوردن و کلی فکر در مورد اسما، بهرام مغزش پوکید. رفت سمت خونه ی مامان نفس.
خونه مامان نفس نزدیک تپه شنیه. مامان نفس یه صندلی داره که قیژ قیژ میکنه. گربه ها تو حیاطش ولو ان. و اخبار. کلی اخبار میدونه. مامان نفس داشت بافتنی میبافت و قیژ قیژ میکرد. قیژ قیژ میکرد و اخبار میدید. اخبار میدید تا ببینه دنیا چی میشه. مامان نفس همیشه به بهرام از اخبارا میگفت. یبار که بهرام عصبانی بود جواب داد: " مامان، کمتر اخبار ببین. به حالت چه فرقی داره دنیا چی میشه؟"
" اخبار دیدن خیلی لذت بخشه عزیزم، میترسم کار دیگه ای نباشه کنم."
بهرام پس از رسیدن به خونه مامان نفس:
بهرام: سلام مامان، روزگار خوبه؟
مامان نفس: خوبم عزیزم، تو خوبی بهرام؟ باید بگم مهر تو همیشه به دل میشینه... مامان، هنوز نتونستن امید رو از دلم بدزدن.
بهرام: ممنونم مامان... ستاره رو ندیدی؟ با یه ربات بودش.