راوی: ستاره نیمد. تا سال ها بعد. نیمد و بهرام از رفتن او حسابی دلخور بود. (واژه رمز دلخورِ شبِ بیستاره) بهرام، هنوزم تو فکرش اون دختر رو داشت. "که یروز بر میگرده؟ عمرا" هنوزم تو تنهایی هاش باهاش حرف میزد.بعضی وقتا خوابش این شده بود که دنبال چیزی میگرده. مثلا یبار توی رودخونه ای، سنگ های زینتی و زیبا رو پیدا میکرد. ولی در آخر هنگامی که میرسید خونه، میفهمید که زیباترین سنگ را در رودخانه جا گذاشته. چند وقتی این شد که او هر روز به ربات مورد نظر یعنی نورین و ستاره فحش میداد. دوست نداشت قبول کنه که اونا فراموشش کردن. "من که میگم رفته یه شهر دیگه، یا ربات رو دزدیده و پول پارو میکنه!". او هنوز هم درگیر چلچله است. ولی مخفیانه. طوری که اسما نفهمه... آخه با اسما نامزد کرده.
با اسما و رفیقش کوین جدید اسمارتز کوین رو ساختن. توی این مدت، فکرش پیش اسما و کار بود. اون تونسته بود که عاشق بشه. دلش برای اسما رفته بود. اسما بود که همیشه کمکش میکرد. تو بی احترامی ها بهش احترام یاد میداد، اون احترام رو چشم نواز ترین حس بین زن و مرد میدونست. و تو خوشی ها خوشی رو به توان میرسوند. انگار اسما همون شخصی بود که میتونست جای ستاره رو بگیره. جای اون دختر کوچولوی زیبا رو. برا بهرام خوب شده بود، آخه دختر کوچولوی دلقکی که اذیتش میکرد جاش رو داده بود به دختری با موهای فر که توی باد گیسوانش میرقصید. "هر روز کار کردن، یه اعتیاد شده." بهرام روزی نبود که بیکار باشه، هر روز روی شبکه اجتماعی ای که داشتن و کوین مورد نظر کار میکردن و ایده ها هر روز بهتر میشدن. مخصوصا با رفیقی که اسما داشت. "راستی روشنا خیلی کمک کنندس" این کوین بود که در جهان صدا کرد و کلی به بهرام و اسما و روشنا اعتبار بخشید.
ستاره کجا بود؟ ستاره به دنیایی دیگر سفر کرده. صبح همان روز. صبح همان روز که بهرام را تنها گذاشت. صبح همان روز که نورین در مورد هدفش گفته بود. نورین برای ستاره فیلمی روی هوا پخش کرد. فیلمی در زمان آینده. فیلم را در حافظه داشت. در اون یک دقیقه ستار مات و مبهوت ماند. هزاران بار دیدش. بهرام رو صدا زد، ولی بهرام تو خواب عمیقی بود. نورین بهش گفت که به بهرام نگه. وگرنه همه چی خراب میشه. ستاره اولش ترسیده بود ولی با حرفای ربات و چیزایی که نشون داد ستاره بهش اعتماد کرد و اسم واقعیش رو به نورین گفت. ربات قول داده بود که این سفر انتهای خوبی داره و اسم اون رو میدونسه. ستاره رو خر کرده بود؟
ستاره: من ستاره ام. میخوام باهات به این سفر بیام. یادت باشه گفتی دنیا درست میشه.
نورین: بله ستاره. مطمعن باش، قول میدم که بر میگردیم. الان وقتش نیست و آی ای اذیت کنندس. اتفاقای خوبی میوفته. مطمعن باش.
ستاره: اما بهرام چی؟ چرا نمیتونیم بهش اطلاع بدیم که داریم میریم؟ چرا بیدارش نکنم و نگم بهش که زودی برمیگردم؟
نورین: ستاره ی عزیز، قاعده بازی نمیزاره. بهرام باید اینجا بمونه، وگرنه نمیتونیم نجاتشون بدیم.