ستاره با نورین سفر کرده بود. توی تونل زمان و مکان. داشت میرفت به دنیایی پر از فکر و ایده. دنیایی که مه نداشت. او هم این اجازه رو نداشت که به بهرام در مورد سفرش بگه. پیش خودش فکر میکرد که به زودی برمیگرده و همینطور وقتی برگرده از دل بهرام در میاره. اما خوبیش این بود که میتونست در خواب های بهرام حضور داشته باشه. البته در خواب هم نباید اشاره میکرد که من ستاره ام. در کجام و چیزای دیگه .... اما او کجاست؟
چرا ستاره رو برده بودن؟ کیا برده بودن؟ این رو شاید بشه جواب بدم:
خودش.
خیلی دوستون دارم، دعا کنین همه چی خوب شه. اینجا بخش ابتدایی داستان ما یعنی "مه غلیظ" به پایان میرسه، دوست دارم کل داستان رو براتون بگم، اما...
"اما باید چیزی بی پاسخ باشه." این رو مامان نفس به راوی میگه. مامان نفس در آینده به عنوان خبرگزار برتر دنیا هستش. راوی و مامان نفس بودن که شروع کردن از این داستان گفتن. داستانی برای ما. برای ما بچه ها. برای همه عزیزانی که اون رو میخونن. برای شما. البته ما و شما نداره عزیزای دلم. داستانی که حرف دلم بود. هست. و خواهد بود. در ادامه کل قضیه به زیبایی یک گل ساعتی پر از شگفتی میشه. به زمان حال، یعنی وقتی که مامان نفس و راوی در اون حضور دارند، میرسیم. در یک شکست زمانی قرار میگیریم. یه شخصیتی بد میشه و با رییس مریدان (آی ای) شب میره بیرون. در آینده.... یعنی در جایی که داستان الان تعریف شد. و ستاره رفت. اما خب کافیه. چایی نباته. قند و ثباته. ما هر روز برای بهتر شدن تلاش میکنیم. در سال سوم غیبت ستاره بود که دیگه بهرام بهش فکر نکرد. رهاش کرد. بنظرتون آیا ستاره از آینده برمیگرده؟ سوال اصلی اینه که کِی؟ بنظرتون آخر شاهنامه واقعا خوشه؟ (مطمئن نباشین) خدانگهدار. کوچیک شما. یکی از مردم. یکی از کوچکترین مردم.
پایان بخش اول ...