که فال کمی میفروشم و نون کمی میگیرم، گشنگی به معدهم چنگ میزنه، مثل گرگایی که تو کوچهها دنبالم بودن و میخواستن منو چنگ بزنن. بزا تعریفش کنم. {برا هر کی مبیینش میگش}یبار گرگا ریختن دورم. اونور تر از تپه سِنخدان. گرگا رو نبسته بودن و اونا هم در به در دنبال یه نون چرب و چیلی (من) که بزننم تو رگ و شب به خدا بگن بابت ستاره ای که خوردیم ممنونیم ازت.ها ها ها. ولی خدا رو شکر مردم کمکم کردن و منو از دست این گرگای وحشی نجات دادن. دمشون گرم... قدر دانی. آره، گشنگی هم یه گرگ شده برام، گاهی وقتا بهم سر میزنه. همیشه وقتی فروش خوبی دارم، تو دلم داد میزنم: آهای گرگاااا!
با پولی که بدست آوردم نون میخرم و یه چیزی که باهاش بخورم. یکم زیادی بچم که اینا رو بگم ولی پاهامم زخمیان، از سنگای تیزی که خون میخورن و عقل میجو ان. صدام تو باد سرد گم شده، مثل فریادام توی شب، توی این مه غلیظ یخزده. عروسکای پارچهایم، که یه روز بغلشون میکردم، زیر خاک کوچهها مدفون هستن. شاید بگین خیلی بدبختی، واقعا هم بدبختم، شاید،،، از نگاه شما بدبختم. اینم بگم ما و شما نداره، برا همین به افتخار شما یعنی ما، یه خط رو قلبم میندازم. خط اول برای ما. امیدوارم خواب بیاد سراغم و دیوونگی مغرمو تسخیر کنه. باید بگم سردسته ی بچه هایی به نام "ما بچه ها" هستم. فعلا ما بچه هاییم. ولی اکبر میگفت یه روزی ما بچه ها بزرگ میشه و از منو و تو میگن. من که فعک نکنم. اکبر کلی دلیل داره. اگه بشینی پای حرفاش میگی حتما "ما بچه ها" معروف میشه. به هر حال؛ من ته دلم امید دارم. هم به "ما بچه ها". هم به خوبی. به اینکه هر روز باید سمت خوب این دنیا بایستم. به اینکه خیلی بدبختم! به اینکه خودمو میزنم به شادی. هر روز به اینا فکر میکنم. و به سنگ ها. گاهی مغزمو میدم که بِجوان. اونام دل دارن خب. من مغز ندم کی بده؟ آخه بگو "مگه تو مغزی هم مونده برات؟" هاههاهاه
تو قلبم گاهی جنگ میشه. بین خوبی و بدی. و یکیشون اون یکی رو میزنه!! اما توی ذهنم کنار همن. بدی دوست نداره خوب بشه و خوبی هم دوست نداره بد شه! یروز یه مکالمه بینشون تو مغزم رخ داد که خوبی از بدی پرسید آیا تو چنین که مینمایی هستی؟.... بیخیال، خوبی و بدی کارای زیادی دارن که اینجا نباید دربارشون بحث کنیم؛ آخه ممکنه خوابتون ببره. یا حوصله سر بر و اذیت کننده باشه. من گفتم امید دارم؛ به اینکه یه روز میاد؛ یروزی که دیگه این مه تموم شده. پایان مه غلیظ!!
رهزنِ دهر نخفتهست مشو ایمن از او
اگر امروز نبردهست تو را که فردا ببرد
اولش این بیت رو دیدم گفتم خب که چی؟ رهزن همون راهزنه؟ اصلا دهر کجاست. ایمن نشم؟ سر در نمیارم... بگماااا شعر زیاد خوندم، فکر نکنین خنگم. ولی خب حقیقتا نمیدونم راهزن دهر چیه. از بچگی شعر میخوندم، البته الانم بچه ام. ولی خب بازم از یه سری چیزا سر در میارم. کاشکی همین الان یکی بود که بهم بگه راهزن دهر کیه که نخفته؟ دهر یعنی چی؟ راه زنی که دهر میدزده؟باید از بهرام بپرسم. آخه اونم عاشق شعر هاست و اون بود که این فال رو بهم هدیه کرد. تو یه نقش زیبا، به عنوان کادوی تولد ده سالگیم.