نمیکنه. گویا دولت هر روز میخواد وعده بخویم تا سیر باشیم و دهن مارو آسفالت کنه. هر روز دروغ. هر روز آمار اشتباه! حادثه. اخبار بد... بابا یکم آرومتر!!! ما هنوز بزرگ نشدیم که اینارو تحمل کنیم! یبار تو تلویزیونِ مامان نفس نشون میداد "هفتاد درصد کوچه های خاکی شهر فانوسای نورانی مجهز به آسفالت شدن." ولی خب کو؟ فقط دم پارکا یا مراکز مهم، قول شرف میدم اونم برا فیلمبرداری و "نمایش" . شاعر وقتی میگفته"هیچ است همه نمایشی بیش مدان" انگاری این روزا رو میدیده. آی ای هستش که آسفالت نمیکنه. مردمم هر روز درباره آسفالت کردن کوچه ها حرف میزنن. تو حرفاشون تقصیر رو گردن آی ای میندازن. ولی خب...کو آسفالت؟ باید بگم... یبار انقدر بحثشون جالب شد که اگه میشندی میگفتی همین فردا کوچه ها آسفالت شدن تموم شده رفته.... خیالت تخت... اومدم خونه شعارشون رو تکرار میکردم. من که میدونم اینا همش حرف عه. کسی برا حرفای مردم اهمیتی قائل نمیشه. آآآآآآ ... نگاه کنید، دهنم آسفالته... ها ها ها
هر روز یه چی مامان نفس داره که بفروشیم. در اصل، مامان نفس به نوعی ساقیه. ساقی مفهوم جالبی داره. کسی که بقیه رو میسازه. آره مامان نفس همیشه مارو میسازه. با این دنیا ساخته، با این مه میسازه، با شن هایی که هر روز میریزیم تو خونش میخنده و زیر لب فحش میده به دنیا. با ما بچه ها هم که دیگه سوخته و ساخته. نمک خورده و غذا پخته. هر روز میشینه رو صندلی مخصوصش و بافتنی میبافه. مامان نفس مثه نفس میمونه، نفس ما بچه ها، هر روز کلی سر به سرش میزاریم و با هم لحظات خوبی داریم. اما خب.... امان از این روزگار.
بنظرتون چرا خوابم نمیبره؟ هر چی فکر میکنم بدتر میرم تو فکر بعدی. مثه داستان فرکتال شده. هر چی بری توش بازم هست. انگار فکرای تو در تو منو زندانی خودشون کردن. انگار امشب از اون شباس که دیر خوابم میبره. بزا بشینم. بشینم و بیشتر ادبی فکر کنم تا مغزم خسته شه... زیر فانوسایی که شکستن و با این مه غلیط که تو هوا پخشه، فال میدم به آدمایی که نگاهشون سردتر از این مه هستش. انگاری سرما روی نگاه ها هم تاثیر گذاره. یادم باشه از تو دفترچه ام براتون انواع نگاه ها رو بخونم. نگاه بی خیال خیلی جذابه، اما خب، نگاه بی خیال یروزی با خیال میشه؟ میتونه اگه یه حادثه رخ داد دست به کاری بزنه؟ یعنی اگه کل دنیا هم نابود شه بازم بیخیاله؟ فال فروشی یه کار بی آیندس که فقط برا پول های دم دستیه، اما... برا آدمای بیخیال خوبه؟ اونا که کاری ندارن چی میخواد بشه. برا همینه که جوونا سمت فال فروشی نمیرن. برن چیکار؟ مگه میشه با فال رویا ساخت؟ حتما.
بگذریم. هم از نگاه آدما. هم از فال هایی که دیگه فال نیستن. از همه اینا بگذریم... باید بگم من تازه ده سالمه و دوست دارم بزرگ شدم برم دانشگاه. برم دانشگاه و هوافضا بخونم. تا برم هوا و کلی چیز خوشگل بسازم. تا از اونجا با چیزایی که ساختم برم فضا. رو یه ستاره لم بدم. و ستاره بر روی ستاره نقش بگیره. بنظرتون درسته بگم آدم همیشه یه جای گرم رو برا خواب ترجیح میده؟ راستی ترجیه یا ترجیح؟ منم دیوونه شدم. بعد از بیست و پنج مرداد بود که شروع شد. از روزی که پدر مادرم رو از دست دادم. از اون روز به بعد، یه دنیای وارونه برام شکل گرفته. پر از زخم و تلاش برای زندگی. از اون تاریخ بود که دیوونگی از پاهام شروع کرد و آسته آسته بالا اومد. به فتح کردن من مشغوله. داره تسخیرم میکنه. فکر کنم الان دم دمای قلبم باشه. شایدم کله م. بو قرمه سبزی میده؟ حتمااا! گاهی