وقتی کام بعد رو گرفت، دنیا صفحه به صفحه چرخید و در افکارش غرق شد. دور از زمین بود. یک سیاهی مطلق. یادش نمی آمد مفاهیم زمینی چه هستند. هیچ احساسی نداشت. زیرا حس میکرد، او دیگر هیچی است. خودش رو یک کودک میدید که در یک اتاق تاریک نشسته و در حال تماشای تلویزیون است. فیلمی با فیلتر سپیا از یک پارک در حال پخش بود. چند نفر در آن بودند. داشتن خنده های عجیبی میکردند. خنده ی آن ها بلند و گوش خراش مانند دردهای ما. درون این فیلم، یکی از جوانان هی دستش را روی پاهایش میزد و با حالتی عجیب به اون یکی گفت: یعنی چی شده؟ چرا اینطوری شده همه چی؟ جوان دیگر رو به شخصیت داخل فیلم کرد و گفت: چرا داری زوزه میکشی؟ بسه دیگه زوزه نکش، الان یکی ببینتمون زنگ میزنه پلیس میان جمعمون کنن.
حسین بالاخره کمی یادش آمد که این فیلم زندگی خودش است. و اون هایی که میبیند دوستانش هستند. یادش آمد دمی گرفته و اینطوری شده. وقتی در اوج مواد بود، خودش را کودکی میدید که دارد تلویزیون میبیند، که محتوا زندگی خودش و حالش بود. یک لحظه از زوزه کشیدن دست برداشت و چکی آب دار روانه دوستش کرد. ازون چک هایی که تا سال ها خاطرم را اذیت میکرد. حس میکردم کار درستی کردم. حس میکردم او دوستم نیست و فحش ناجوری داده شده. و بنظرش یه چک که چیزی نبود، باید با اون که فحش ناجور داده دعوا هم میکرد و دست به یقه هم میشد. آری باز هم نمیدونستم که چه کسی هستم. اما اینبار از جنبه دیگر، فقط کمی هوشیار تر شده بودم، او کمی زندگی را شناخته بود، در آن زمان دوست خودش رو شبیه به گل آفتابگردان میدید و خودش را مانند کلاغی که باید غارغار کند. زوزه میکشید و با سرگیجه ای که داشت به درون خاک های دم نیمکت افتاد. در خاک غلتید، بالا آورد و دیگر نتوانست چشمانش را ببندد. انگار چیزی میگفت: از اینی که هست خاکی تر و کثیف تر شو. خدارو شکر که یکی از دوستانم کمتر مصرف کرده بود و در حالی که سر مرا را از باغچه بلند میکرد؛ گفت: {دیوونه (فحش) چرا منو زدی؟ یادت نیست چی شده؟} چهره دوستانش را شناخت و باز هم با حالت تهوعی که به او دست داد، محتویات معدش را به بیرون ریخت. او داشت خوب میشد. تازه مفاهیم برایش تعریف میشدند. {اینجا زمین است و من دوستانی دارم که با آنها مواد زدم...} دید که یکی از دوستاش، در کنار آلاچیق دراز به دراز افتاده. بعد ها که همان دوست حالش بهتر شد، بلند شد، و گفت: {من دیدم رفتیم دور پارک چرخیدیم، این که میگین رو زمین بودی خیلی برام عجیبه} البته شاید خالی بندی میکرد.
دوست چک خورده: حسین حواست هست به من چک زدی؟ یادت هست زوزه میکشیدی؟ پریدی تو خاکا و کلت خورد به درخت؟
{نه… اصلاً... چی میگی؟} او یادش نمیآمد. تنها تصویرهای کوچکی از خاک و باغچه یادش بود. ولی فکر نمیکرد این ها واقعی بوده باشند. از کرده خود پشیمون شده بود. دلش میخواست زمان به عقب بازگردد و آن مواد را مصرف نکند. به همان زمانی برگردد که او به دوستش سیلی نزده. از دوستش عذر خواهی کرد و به او گفت که تمامی این مدت فکر میکرده مسخره میشده. آبی خورد و به خودش قول داد دیگر سراغ آن مواد نرود.
اون روز مواد همیشگی را پیدا نکرده بودیم، و به گفته دوست "چا" موادی را خریدیم که شبیه به همان مواد بود. {آره اینو من شنیدم خوبه، مث همونه، رفیقام زدن میگن خیلی حال میده} اما خب، مشاهده کردید که چه بلایی سرمان آمد. وقتی مواد رو کشیدیم؛ به مدت کوتاهی دیوانه شدیم، حسین یعنی این حقیر، طبق معمول زیاده روی کرده بودم و زیاد کشیده بودم. بهطوری که کام های آخر دنیا را چرخان میدیدم.
{اینو باید چند تا کام میگرفتید نه اینکه خودتونو باهاش جر بدید} این را بعدتر دوست آقای "چا" به ما گفت و وقتی فهمید بهجای چند کام، مقدار زیادی مصرف کردیم به ما گفت { دیوونه این دیگه، یه مشت **** (برخی فحش ها سانسور شدند و بابت این سانسور از شما عذر میخوام) برید خداروشکر کنید که از دست نرفتید و هنوزم سرپایید.}
این خاطره ای از جوانیم بود. به قهقرا میرفتم، به سیاهی کامل. خودم را نابود میکردم. اما اصلاً حواسم نبود.
چند سالی بود که مهندسی نفت قبول شده بودم و بخاطر دانشگاه که دور از خانه و در شهر دیگر بود و همچنین برخی مسائل دیگر، مواد میکشیدم. موادهایی که فکر میکردم ذهنم را درست میکنند. ولی مواد، شاید ده دیقه (حالا فوقش یه ساعت) بهم لذت میداد اما بعدش، خماری.
به قول شاعر: بامداد خمار نیرزد به شب مستی
اولین خطای من در مسیر زندگی همین بود، زیرا با کشیدن مواد به خودم آسیب میزدم. این را دیر فهمیدم که یک خطای زندگی این است که به خودت آسیب بزنی. در شهری دور از خانه؛ کسی توجهی نمیکرد و این باعث ولع بیشتر من میشد.
به عقب برگردیم، به روزی که فهمیدم رشته مورد علاقه ام رو در دانشگاه قبول شدم. اون روز بسیار خوشایند، حتی وقتی فهمیدم نوبت اول هستم از اینکه مهر به دانشگاه میروم، کلی به خودم افتخار کردم. (چه فکری!)
باز هم به عقب برگردیم… به زمانی که در کتابخانه برای کنکور درس میخواندیم. در آن زمان درس خواندن مثل یک مسابقه بود که همگی در آن شرکت داشتند، یکی تنها ادبیات میخواند و دیگری ساعت مطالعه اش رو خیلی دقیق (حتی با دقایقش) مینوشت. انگار دوست نداشت به خودش بدهکار باشد. و من... سعی میکردم همه تلاشم را برای یک رتبه خوب نشان دهم. برای چی؟ حرف مردم؟ اون دختر؟ حماقت؟…
روزانه دو الی شش ساعت در کتابخونه وقت میگذروندیم، و با دوستم آقای خ درس ها رو مرور میکردیم. اما نه خیلی. بازیگوش بودیم و دوست نداشتیم بهمون لقب خر خون بدن. برا همین تو بازی های گروهی همیشه پیش قدم میشدیم. برف بازی، والیبال، چایی، دور زدن محل و... شاگرد شدن یک دستآورد بود و باعث میشد مردم چشم دیگری بهت داشته باشند و من همیشه جزو شاگردها بودم، حتی یک سال آنقدر با دوستم آقای ه تقلب کردیم که جفتمون یک معدل بهدست آوردیم. توجه کنید، حتی صدم درصد معدلامون هم یکی شده بود. یعنی اکثر درس ها را نمرات مشابه گرفتیم. حالا در بعضی درسا اون یه مقدار بیشتر مینوشت در بعضی درسا هم من. 18٫53 اگه درست یادم باشه. معدلمون شده بود. نمیدونستم روزی تقلب باعث بدبیاری ام میشود.
روز کنکور اولین نخ سیگار را کشیدم. آن هم موقعی بعد از کنکور و به دور از چشم دوستانم. نمیخواستم بقیه بگن فولانی داره سیگار میکشه. آدم آبروداری بودم که فکر نکنم دیگه باشم! هیچوقت فکر نمیکردم درگیر مواد شم. از آن زمان که کنکور دادم تا زمانی که نتایج بیاد؛ در یک بستنی فروشی مشغول به کار شدم. شبا ساعت هشت میرفتم و تا سحر دست مشتری ها سفارش میدادم. بخاطر ماه رمضون این ساعت کاری را داشتیم. نمیدانستم ندیدن نور آفتاب برایم مضر است. دو ماه در آن بستنی فروشی کار کردم. دو ماه شب کاری، ماه اول، فرداش روزه میگرفتم. چون روزه گرفتن راحت بود. مخصوصا با وضعیتی که من داشتم؛ تنها کافی بود یک نیت کنی و بخوابی، تا ساعت سه بعد از ظهر فرداش میخوابیدم و سه چهار ساعت برا روزه چیزی نبود. بعدشم باز هم میرفتم سرکار. راستی معنی روزه چیه؟ همدردی با نیازمندان؟ سختی کشیدن برای به خود آمدن؟ چرا روزه؟ آیا روزه برای حرف مردم است؟
در آن زمان بود که دو بینی آمد سراغم… یک مریضی لامتناهی….