پنجره... چرخش

بازگشت به کتاب
فونت:
اندازه:
پوسته:

بخش دوم: دو بینی با چهار چشم

وقتی دو بینی گرفتم، همون اول نفهمیدم که دوتا میبینم، انگار وقتی یه سمت رو نگاه میکردم چشام تاب میخورد و یه طور عجیبی میشد. اصلا فکر نمیکردم اسمی داشته باشه. دوبینی. چه اسم عجیبی!! یعنی دو تا میبینی؟ آره دیگه اسمش روشه، نمیدونستم چم شده و چی شده که اینطوری میبینم؟ از کجا اومده؟ حتماً بخاطر خستگی کار کردن زیاده. فکرمم سمت مریضی لامتناهی نمیرفت. اولین کار این بود که نوبت چشم پزشکی گرفتم و دکتر بعد از تعیین نمره عینک، وقتی بهش گفتم چشمام تاب میخوره، خودکاری برداشت و تست الکی ای انجام داد:
+: الان اینو می‌بینی ….آ آ آ… اونوقت الان چطور؟ -:نمیدونم درست نیستش +:اشکال نداره این چیز عادی ایه، برو یه هفته ای خوب میشی.
منم به امید اینکه برم خوب میشم، رفتم...
اما خوب نشدم، هنوزم خوب نشدم. نه که هنوزم دوبینی داشته باشم. مریضیم هنوزم هست. رفتم سراغ یه دکتر دیگه، اونم بهم گفت از چرک گلوت هست که چشمات اینطوریه. وقتی اینو شنیدم، گفتم چه دلیل موجه ای. آخه اون موقع سرماخورده بودم و حسابی گلو درد داشتم. راستش خیالم راحت شد. منتظر شدم گلو دردم با کلی چرک خشک کن خوب بشه.
در همین حین رفتم دانشگاه. مهندسی نفت. رشته ای سنگین و دهن پرکن. دولتی قبول شده بودم، بهش علاقه داشتم!! واقعاً چقدر خوب… اون لحظه برایم بهترین زمان بود… نمیدونستم که آن دو بینی باعث میشه که نتونم از رشته ای که دوستش دارم نتیجه خوبی ببینم…
سه ماه بود که دانشگاه میرفتم. با همان دید و دوبینی ای که داشتم. درس ها رو یطرفی میخوندم. چون فهمیده بودم که تنها وقتی سمت راست را می‌بینم چشمام دو تا میبیند. چقد دانشگاه لذت بخش بود. دیگر خبری از درس های الکی و مسخره بازی های درون مدرسه نبود. تازه دختر هم داشت!! کسی هم نبود که از کلاس بخاطر ربوده شدن کیف، توسط هم کلاسی هام بندازتم بیرون و همون موقع جناب ناظم منو ببینه و نمره کلاسیم رو کم کنه. یا اینکه با ه از دیوار مدرسه بپریم تو و ناظم دستشو بزاره رو قلبمون و با گفتن {میزنه} بفهمه از دیوار اومدیم و بفرستمون خونه. خب آخه مرد مؤمن، قلب برا زدنه. یعنی چی میزنه؟ اگه نزنه که یعنی مردیم... اینطوری شد که کل اون روز رو که {میزد} رفتیم چشم علی. یکمی آب داشت هنوز. جای قشنگیه.
بعد از خوب نشدنم، مادرم خیلی به دکتر می آمد و وقتی فهمید یه دکتر بهم میگه شاید بخاطر ضایعه مغزی است، حسابی ترسید. منم وقتی اینو دیدم، بادی تو گلوم انداختم و گفتم: {از این به بعد تنهایی میرم دکتر.} اینطوری شد که تنهایی رفتم یه فوق تخصص چشم توی خیابون حرم. اون بهم گفت که باید ام آر آی مغز بدی. گفتم یعنی انقد جدیه؟ اونم گفت آره. دکتر عالی ایه، خدا حفظش کنه. بعد از ام ار آی مغز و گردن و لحظه دیدن نتیجه، مرا به دکتری در خیابان جم فرستاد و گفت، شما نشانه هایی از بیماری ام اس داری. ایشالا که اینطور نباشد…

ام اس؟ چه اسمی… تو لحظه اول، خام و نپخته بودم و طبق معمول پیش خودم گفتم عجب مریضی باحالی گرفتی پسر. حتماً وقتی دیگران بفهمند کلی کلاس داره… نمیدونستم این بیماری خوب نشدنی است. نمیدونستم تا سال ها به کسی درباره این بیماری چیزی نمیگم. مادرم از نگرانی قسمم داد و بازم اومد دکتری که آن متخصص چشم معرفی کرده بود. وقتی رفتیم، او ما را به دکتر دیگری پاس داد (چون جراح مغز و اعصاب بود نه نورولوژیست) و وقتی دکتر دیگه با هزار ضرب و زور قبول کرد که ویزیتم کنه، ام آر آی مرا دید و بهمون گفت ام اس داری…
"آیا دفترچه ای دارید که داروهاتون رو بنویسم؟" نه؛ من اصلاً بیمه نبودم. مادرم که تعجب کرده بود، نگران شد و داشت گریه ش میگرفت. دکتر بخاطر نداشتن بیمه، به‌جای کورتون های قوی، تنها دگزامتازون برام نوشت. (که باهاشون خوب نشدم) توی اتوبوس در راه برگشت، از دور میدیدم مادرم گریه نمیکند و خوش‌حال بودم که حتماً چیزی نشده. اما...ته دلم میترسید. دیگر اسم باکلاس ام اس برام قشنگ نبود. این را فهمیدم که نباید خودم را ببازم و ناراحتی مادرم را بیشتر کنم. در راه برگشت بود که میدیدم بیماری درونم است، فکر میکردم این بیماری تموم شدنی است. در راه برگشت بود که مادرم؛ به دور از چشم من گریه میکرد. و در راه برگشت بود که اولین نشانه های خدا را دیدم. در راه برگشت با خودم حرف میزدم... با بیماریم، با زندگی جدیدی که انتظارم رو میکشید و نمیشناختمش. همراه با کلی «چرا»
نه خوب نشدم.
هنوزم خوب نشدم… دوبینی خوب شد اما بیماریم هنوزم هست. قشنگ گوشه ای از دلم لونه کرده و نمیخواد ترکم کنه. ام اس یعنی فلج چند گانه. دگزاها رو زدم و دربارش خوندم. فهمیدم از هر دو هزار نفر شاید یک نفر مبتلا به ام اس بشه.(البته این آمار برا ده ساله پیشه) این آماری مربوط به ایران است. بخاطر این که در ایران به دلیل اصابت نکردن نور مستقیم خورشید، بیمار ام اس بیشتر شیوع پیدا میکنه. ویتامین دی؟ آهان فهمیدم باید بیشتر به خودم برسم، آن زمان جوونی هیژده ساله بودم و پر از امید. کله شق و یه دنده...
باز هم امید داشتم. عاشق رشته ای که قبول شده بودم یعنی مهندسی نفت بودم. خیلی اوقات به دلیل مریضیم خواستم تغییرش بدم و برم صنایع، ولی نه، اینکارو نکردم. پیش خودم میگفتم: حتماً تا دو سه سال دیگه داروش میاد و خوب میشم و میتونم تو این رشته کسی بشم… زهی خیال باطل… این بیماری؛ خود ایمنی است...
حتی ارشد هم این رشته را ول نکردم. انگاری لج کرده بودم. زمان کنکور ارشد، روزانه ده الی شونزده ساعت درس می خوندم و توانستم در دانشگاه امیرکبیر قبول بشم، نه روزانه، اما شبانه هم عالی بود، رتبه ی دو رقمی سی و یک شدم، کلی ذوق کردم، حتی یادمه که تعداد نفرات قبولی در دانشگاه های تهران را حساب میکردم و میدیدم روزانه هم قبول میشم، عه؟ چی شد گفتی شبانه که؟
بله دوستان بخاطر اینکه سهمیه ها را یادم رفته بود حساب کنم، از هر کد رشته یه درصدی برای سهمیه هاست. بیخیال ایرادی نداشت همین که امیرکبیر قبول شدم یعنی ته لذت. اصلاً دارو ام اس هم نیاد، من یه مهندس نفتم!!! یه امیرکبیری! به خودم میگفتم: چهارسال درس خوندی، این دو سال هم میخونی و با دختری که بهش علاقه داری ازدواج میکنی… اما … زهی خیال باطل