بخش دوازدهم هوایی برای تنفس (زندگی واقعی)
{این ماهی ها رو برا چی خریدین؟}
این رو همزمان مامان بابا به دو پسرشون گفتن که کلی ماهی گرفته بودن. نه یکی دو تا. 70 تاااا. دم عید بود و همه جا شلوغ. پر از جنب و جوش. پدر از اینکه نور افتاب بر روی ماهی ها می افتاد و رنگ جلا پیدا کردشون بیشتر نمایان میشد، خوشحال بود.
{میگم علی، این ها رو باید بندازین تو این آکواریوم بزرگه هااا وگرنه میمیرن} پدر راست میگفت، حدود هفتاد ماهی کوی، ازونا که سیبیل دارن، تو قابلمه وول میخورد. {آخه دیدیم دست فروشه. دست فروش هم نمیدونس چی میفروشه. ازشون هم خسته بود. به علی گفتم بگیریمشون، تازه یارو هم گفت اگه همرو بگیریم ارزون تر میده. معلوم بود خسته شده، بنده خدا شب عیدی میخواست بره خونه. نمیدونست این ماهی ها آکواریومی هستن. ما هم گرفتیمشون. حالا بزا، الان آکواریوم رو پر میکنیم و میریزیمشون تو اونجا.} برادر بزرگتر محسن گفت. خیلی قشنگ بودن. پر از رنگ. با سیبیل های کلفت، مثل کوچه بازاری های قدیم تهران.
شاه شاهان یعنی کیان رو کرد به عمویش و گفت: نگا عمو حسین، چند تا همشون طلاییه.
راست میگفت، زیبایی ماهی های طلایی خاص و تو دل برو بودند. مانند چشم نوازی آفتاب دم ظهر خود نمایی داشتند. گویا خدا این ها رو برای نشون دادن هنرش خلق کرده. حدود سه چهار تا تماما طلایی.
حسین: ولی من این سفیده که چند تا لکه سیاه و قرمز داره رو بیشتر دوست دارم، شبیه ماهی شب عیده ولی دانشگاه رفته و تحصیل کرده (خنده)
علی: حالا صبر کن بریزیمشون تو آکواریوم؛ بهتر معلوم میشن.
با ردیف کردن آکواریوم آن ماهی ها جای بیشتری داشتند. پمپی هم براشون گذاشته شد تا اکسیژن را فراهم کند. راستیتش آکواریوم با اینکه بزرگ بود ( صد و بیست سانت طول، 50 عرض و هشتاد سانت ارتفاع)، نمیتونست خونه ی خیلی جا داری برای اون همه ماهی باشه. میدونی، بزرگ بودا، ولی نه به اندازه ای که همشون زندگی خوبی داشته باشن.
عید شد، در ایام عید پدر خانواده چند ماهی را به مهمونا هدیه کرد. محسن یعنی پسر بزرگ تر خانواده از این موضوع خیلی ناراحت شد. اگرم بهش میگفتی: محسن ناراحتی؟ اون میگفت {نههه ولی بابا کار خوبی نکرد، اینطوری پیش بره باید تمام ماهی ها رو بدیم به مهمونا.} دوست داشت همه ماهی ها رو براخودش نگه داره. به اونا علاقه عجیبی داشت. شاید کلمه «عجیب» نتونه حق مطلب رو ادا کنه. برا همین بهتره بگیم جنون. برا ماهی ها همه کاری میکرد. از این ناراحت بود که چرا آب آکواریوم مثل شیشه تمیز نیست تا یه مهتابی براشون بزاره و جلال و شکوه آکواریوم دیده بشه. تمیز بود، ولی نه خیلی. نه خیلی که بشه به وضوح و بدون دقت ببینی ماهی ها شنا میکنن.
گذشت و گذشت...
سیزده به در هم تمام شد. ماهی ها هنوز با یه پمپ هوا سر میکردن. برادر بزرگتر فیلتری برای آن ها ساخت که پمپ، آب درون آکواریوم را میکشید، به درون فیلتر دست سازی که در بالای آکواریوم بود میریخت و آب با عبور از مانع های تصفیه کننده، دوباره با صدای شرشر به درون آکواریوم بر میگشت. یه چرخش که آب را تمیز میکرد.
باز هم گذشت و گذشت…
تا تابستان. موقع قطعی برقا. بی هوایی. خفگی برای ماهی ها. یعنی چی که ماهی ها از کمبود اکسیژن کافی درون آب جان دهند؟ در طبیعت، خدا شرایط زنده ماندن این موجودات را با سطح عظیم آب مهیا کرده؛ ولی انسان ها باید پمپ، بخاری، فیلتر و خیلی چیزای دیگه برای آکواریوم هاشون قرار بدن تا ماهی ها زنده بمونن. ماهی ها زیاد بودن. نمیتونستن هوای کم رو تحمل کنن. در قطعی برق احتمالا زندگیشون رقابتی شد. ماهی های با مرام تر اکسیژن را برای ماهی های جوون میزاشتن و حدود ده الی 15 تاشون با قطع شدن برق و در نتیجه پمپ هوا، روی آب معلق گشتن. بدن های این ماهی های با معرفت در باغچه حیاط، توسط بچه ها و عمو حسین به خاک سپرده شد.
برادران بزرگتر که این را دیدند، خیلی ناراحت شدند و گفتند:{هر وقت برق رفت، برای تأمین هوای ماهی ها، لیوانی آب از آکواریوم بردارید و با فاصله به درونش بریزید.} اینطوری یعنی با پرتاب کردن آب به درون آکواریوم، اکسیژن نیز به درون آب می آید و متولد میشود. این راه کار بسیار مناسب برای بی برقی شد. آن خانواده در زمانی که اکسیژن کم بود، این کار را به دفعات تکرار میکرد. اما خب، اگه کسی این کار را نمیکرد یا خانواده در منزل نبودند یا حواسشون نبود، اینکه ماهی ها دارند جون میدهند را یادشان میرفت: هوا در بی برقی باز هم کم میشد و ماهی های بیشتری میمردند. به همین صورت، در ادامه بی برقی ها، چند تا از ماهی های دیگر جونشون رو دادن به شما.
بعد از بی برقی و تابستون؛ ما چهل و پنج ماهی داشتیم. تقریباً میشه گفت اکسیژن مناسب تر شده بود. اما…
کثیفی… آب آکورایوم به شدت کثیف شد. حق بدید، اون اندازه آکواریوم برای اون تعداد ماهی ناکافی بود و کثیفی ناگریز. این کثیفی نیز اکسیژن را کم میکرد و هم اینکه شرایط زندگی را برای ماهی ها سخت. برا همین، این آلودگی چندتایی از ماهی ها را نیز کشت.
برادر بزرگتر یعنی محسن قبلاً مغازه آکواریومی داشت و حسابی میدانست که نحوه فیلتر آب باید چگونه باشد. اون فیلتر دست سازی که قبلاً ساخته بود رو ارتقا داد و بزرگتر کرد. آبی که از آکواریوم به آن فیتر وارد میشد، در گذشته تنها توسط پشم شیشه و پارچه تمیز میشد، اما الان با کلی ملازمات عالی، بروز رسانی شد. درسته آب آکواریوم مثل شیشه و با وضوح کامل نشد، اما خب… تمیزتر شد.
حسین از این وضعیت ناراحت بود. در نظرش این آکواریوم مثل کشورش شده بود که جایی برای آدم ها نمیزاشت.
او هر ماهی ای که میمرد را با ناراحتی در باغچه حیاط خاک میکرد و قبل از خاک کردن به اون ماهی میگفت: { ببخشید. ببخشید که شرایط خوبی برای زندگیتون مهیا نکردیم. ببخشید که بهجای شنا کردن، داری بخاک سپرده میشی} و کم کم شروع کرد به بیان نارضایتی از وضعیت ماهی ها. میگفت خب یه چند تاشو بدیم به اون و چند تاشم بدیم به این. هم اونا وضعشون خوب میشه و هم اینا. کثیفی کمتر میشه، اکسیژن بیشتر میشه و دلمون آرومتر.
باید بگم ساختار اون خونه طوری بود که به حرفای این پسر کمتر اهمیت میدادن. توجه میکردنا، اما نه خیلی، خب کسی نمیتونست کاری کنه. اهمیت ندادن و ندادن تا ماهی ها بازم تلف شدن…دلیل جدید مرگ ماهی ها؛ این بار بخاطر سرمای زیاد و خرابی بخاری.
برادر بزرگتر میگفت: {خب امسال تموم میشه و دیگه سال دیگه کمتر میمیرن، چون هر چی بلا بود سر اینا اومد. دیگه فکر نکنم بلای دیگه ای باشه که بکششون.}
باز هم عید، باز هم جنب و جوش و باز هم نسیم بهار که از لابلای درختان به گوش آدمی میرسید. نوروز زیباترین چرخش در جسم و روح این زمین است. تمامی سردی و تاریکی زمستان، جاش رو به سبزی و گرمای دلنشین بهاری میدهد. خوابیدن یکی از بهترین تفریح ها میشود و بیداری، زیبایی را به ارمغان دارد.
شبی در این وضعیت، یک ماهی شیطون و بازیگوش، از درون آب به بیرون از آکواریوم پرید.
خانواده، صبح آن روز با تعجب دیدند که ماهی ای بیرون از آب است. با دهان و چشمانی باز. از هر طرفی میگرفتیش؛ انگار تو را میدید. حسین او را دید دلش گرفت. و با ناراحتی باز هم به سمت باغچه رفت. دیگر به او نگفت ببخشید. با او حرف نزد. از این وضعیت خسته شده بود. تنها جسد را درون خاک باغچه دفن کرد و عبارت را زیر لب زمزمه کرد:{حداقل الان بهاره و بدن این ماهی، کود خوبی برای درخت یاس باغچه میشه!}
بله همانطور که محسن گفت، سال دیگه ماهی های کمتری جانشون رو از دست دادن. هنوز آب آکواریوم مثل شیشه نبود و کثیفی ای را درونش داشت. ماهی ها هم پرش کردن به بیرون از این محیط را یاد گرفته بودن. و خانواده هر سری آن ها را نجات میدادند. به همین منوال سال دوم و سوم با تلفات کمی گذشت. البته که ماهی ها هر سال دچار سانحه میشدن و کمی از آن ها میمرد.
تا اینکه آن فامیل که سال اول از آن ماهی ها چندتایی برده بود، بچش بزرگ شد و ماهی ها را پس آورد. گفت {اینا سختشونه زندگی کنن، به بچم (بچه کوچیک و 5 ساله) قول دادیم که این ماهی ها برمیگردن پیش دوستاشون و جاشون خوبه. بگیریدشون چون واقعاً سخته هی بهشون برسیم} سه ماهی که یکیش طلایی خالص بود را در سطلی نه چندان بزرگ آورده بودند. همگی این سه تا بزرگتر از بقیه ماهی های درون آکورایوم شده بودند. معلوم بود آن کودک خیلی ماهی طلایی را دوست دارد و بهش غذا داده. چون ماهی طلایی نه تنها از ماهی های آکواریوم؛ بلکه از دو ماهی دیگر درون سطل نیز بزرگتر بود. انگار باشگاه رفته باشه و مکمل خورده. حسابی هیکلی. آن ها را پس از آب به آب کردن، به داخل آکواریوم انداختن و به آن کودک گفتیم اینجا جاشون بزرگتره… خیالت راحت…
برادر بزرگتر از اینکه سه ماهی برگشتند – سه ماهی ای که جزوی از خوشگلترین ماهی ها بودند- خوشحال شده بود.
اما حسین... تنها نشون میداد که خوشحال است.
آری…
ماهی طلایی از اینکه به محیط کثیف و پر از ماهی و با اکسیژن رقابتی و کم وارد شده، دیوانه شد. فردای همان روز دیگر شنا نکرد، و روی آب به خواب ابدی فرو رفت. خیلی ناراحت کننده بود. غمی عظیم خانواده را در برگرفت.حسین با خودش گفت: {کاش نمیووردن. کاش اون کوچولو، همان کودک؛ بچه بازی در میوورد و خانوادش رو اذیت میکرد تا ماهی را برای خودش نگه داره. چرا یه روز؟ حداقل بیشتر پیشمون بودی}
هیکل بزرگ آن ماهی در باغچه کوچک خانه انگاری جا نمیشد، خیلی معلوم بود که یک جسم در آنجا دفن شده.
{اما خب… یه ماهی است دیگر؛ انقد ناراحتی نداره که!}
این رو خانواده فامیل بعد از فهمیدن مرگ ماهی گفتن. گفتن به میم(همان کودک) نمیگیم مرده شما هم حواستون باشه که وقتی بازم اومدیم خونه تون، بگید دادیمش به کسی یا یه چیز اینطوری که آن بچه ناراحت نشه.
در انتهای سال پنجم تنها ده ماهی مانده بودند. بعد از کلی وقت که این تعداد نیز به شش عدد کاهش یافت؛ بالاخره برادران ماهی ها را به پارکی در محله بردند و رها کردند.
در همان سال؛ درخت یأس نیز خشک شد.
آنان که به یک زبان دو صد سخن میگفتند
آیا چه شنیدند که خاموش شدند.