بخش سیزدهم جهان 25
جهان 25 نام یک آزمایش است که روی موش ها صورت گرفته. اگر از دور نگاه کنید، این آزمایش برای موش ها بسیار خوشایند و اگر بیایید نزدیک تر، جانورانی را میبینید که با داشتن همه چیز، هیچ شدند.
این آزمایش در دهه 1970 انجام شد که در آن آقای کالهون یک زندگی آرمانی را برای موش ها شکل داد. غذا و آب کافی، بدون هیچ شکارچی یا بیماری ای.
{
صبح که از خواب بیدار شدم، باز هم در این بهشت لعنتی بودم، همراه با قیف هایی که غذا را به ما میرساند. البته همه این قیف ها دیگر آزاد نیستند. جدیداً یه سری گردن کلفت بعضی این قیف ها را قلمرو خودشون کردن و اگه نزدیکشون بشی یا میکشنت یا …
اینو حالا میشه نرفت، ولی خب چرا کار نیست؟ همش بدون نیاز به نیروی جدید در این خراب شده هستیم. نیروهای پیر کنار نمیرن و کاری رو به ما نمیدن، انگار اگه کارشون رو برای ما جوونا ول کنن روانی میشن...
به مرکز شهر رفتم، کنار بقیه دوستا. اونا هم خیلی بی حس بودن، برا همین یه بازی کردیم. هر کسی قرار شد کناریش رو زخم کنه. اینطوری درد دلنشینی را متحمل میشدیم. دردی مطلق و دوست داشتنی. پس منم کناریم رو زخم کردم. و اون یکی هم منو. اینکه یه گروه زخمی بودیم برام جالب بود. همدیگرو زخم میکردیم تا حس کنیم هنوز زنده ایم. همدیگرو زخم میکردیم تا ببینیم درد فیزیکی چه شکلیه. وقتی نه کاری داریم، نه جایی برای رفتن، نه حس ارزشمندی میکنیم، و نه هیچ چیز دیگه؛ خب این میشه تهش. یه دهن کجی به این دنیاس. زخم کردن همدیگه برای چشیدن طعم درد، تازه این که چیزی نیست، من شنیدم بعضی ها معتاد شدن خودشون رو بزنن…
{اااا چقد خوشگل و تمیزه!} اینو رفیقم گفت. آخه از کنارمون یکی از نرهای زیبا رد شد. اینا دیگه ته احمقن. خود زنی رو زشت و گوگولی کردن. آخه تنها به خودشون میرسن و خودشون رو بزک دوزک میکنن. بدون اینکه بخوان دل کسی رو ببرن یا زنی رو تحت تأثیر قرار بدن، یا زیبایی ای به این دنیا هدیه کنن. نه؛ تو این دنیا، انگار فقط خودشون مهمن و کاری به چیزای دیگه ندارن. حتماً پیش خودشون میگن بس که خوشگلیم. اگه یه دعوا ببینن، بی تفاوت از کنارش رد میشن و میگن پیف پیف. بعدشم میرن تو کار لیس زدن… لیس زدن خودشون... کاش اینطوری نمیشدن. حالم ازشون بهم میخوره…
بزارین تا اینجا اومدین، کار عجیب و زشت بعدی را بگم:
شنیدم در محله هایی؛ زنا بچه های تازه به دنیا اومدشون رو میخورن. بهش فکر نمیکنم… خیلی اذیت کنندس. ولی خب چیکار کنم؟ شاید مادرا میبینن اگه بچه هاشون بزرگ شن گیر همون گردن کلفتا میوفتن یا یکی از همین موشا میشن که خوشگله، یا که اصلاً هیچی نمیشن و خودشون رو زخم میکنن!! اینارو میبینن و میگن بخوریم بهتره. به این دنیا نیاد بهتره!
}
این بخشی از زندگی یکی از موش های زنده در بهشت نمادین کالهون بود. در ابتدا، دنیای آن ها خوب پیش میرفت. به سرعت جمعیت موش ها زیاد میشد. و نه خبری از رذیلت اخلاقی بود، نه نرهای خوشگل و چیز به خصوصی. زیرا همه چی بود. آب، غذا، درمان و ...، حتی هوا هم مناسبشون طراحی شده بود. روند خوب پیش رفت تا 620 موش. (حدوداً روز 315) بعد از این سیاهی شروع شد. همانطور که در داستان خواندید، موش های آلفا قلمروهایی درست کردند که به موش دیگه اجازه ورود به قلمروشون رو نمیدادن. مادر ها بچه های خود را میخوردند. زیبارویان یعنی همان نرهایی که تنها به خودشون میرسیدن و دنبال جذب موش های ماده نبودند شکل گرفتند. پیرها شغل احمقانشون رو دو دستی چسبیده و جایی هم برای مهاجرت نبود، آن ها همدیگر را زخم میکردند؛ که علت آن هنوز مشخص نیست. و وقتی جامعه آرمانی کالهون به 2200 موش رسید (ظرفیت آنجا بیش از 3000 موش بود) نابودی شکل گرفت و تمامی موش ها مردند. آخرین تولدها تقریباً در روز ششصدم انجام شد. که این آخرین تولدها، بسیار غم انگیز بودند. مخصوصاً برای موش های تازه متولد شده...
محققان زیادی این آزمایش را به انسان ها ربط میدهند و بیان دارند که اگر انسان ها نیز در آرمان شهرها باشند، سرگذشت مشابهی را سپری میکنند. اما به نظرم، همه ی انسان ها موش نیستند. انسان ها فرهنگ دارند، گویش دارند، صنایع دارند، جایی برای مهاجرت دارند. فکر دارند و عقلشان میرسد که بچه ای که خدا به آن ها داده را نخورند. ارزشمند بودن برای ما تعریف شده. آری آن محققان باید بیایند و بگویند که چرا خود را مانند موش دیده اند؟ آیا در ادبیات کشورها گذر نداشتند تا ببینند چه مطالبی گفته شده؟
وقتی درباره این مطالب میخواندم، یاد شعری از سعدی گرامی و بزرگ افتادم. احتمال دارد این چند خط را بی ربط بدانید. ولی خب، تا وقتی چرخش نباشد، زندگی نیست. سرما نباشد، گرم شدن بی معنیس. تا وقتی بی پولی نباشد، پول داشتن عادیه. تا وقتی خدای نکرده مریض نشده باشیم، حرف ها و دردهای یک بیمار را درک نمیکنیم، تا وقتی هوا خوبه، رنگ و جلای روز بارانی شدید و شرشر کنان را نیز… و بدین گونه است که خدا، اشرف مخلوقات را به مدت طولانی است که آفریده و به او ارزش داده است.
شعر مد نظر:
سنگ ها گر همه بداخشان بدی
قیمت سنگ و لعل یکسان بدی
شب ها گر همه شب قدر بدی
شب قدر، بی قدر بدی