بخش چهاردهم: سرزمین کهن - اهورا و مهینا- قسمت سوم
" نمیدانستم کدام راه درست است. به واسطه ی انرژی ای که خواب خوشایند بهم داده بود؛ با چکمه هایم از صخره ای بالا پریدم. باید به سمت آفتاب بروم. از ننه میکاییل همان زن سالخورده و دوست داشتنی محله مان پرسیده ام که از کدام راه به پایتخت بروم. و او جواب داد: هر سمتی که آفتاب است."
اهورا، دیگر خواب های وحشتناک نمیدید. اصلاً خواب هایش یادش نمیماند که اذیتش کنند. فقط میرفت. به عنوان تشکر هم که شده میرفت. تشکر از رهایی از خواب ها. تشکر از دوباره دیدن مهینا. در طول مسیر با خودش، با مهینا و با علی حرف میزد. بدون توقعی از جواب.
سرش را برگرداند تا شکوه صخره را مشاهده کند که روی آن نقطه ای سیاه دید. ترسید که چه کسی روی این صخره است. کمی روی آن فرد تمرکز کرد و دید که مهینا است. مهینا با جامه ای سیاه و زلف های مُشکین و رها کرده در باد... مانند روز اول.
اهورا: ببخشید شما میدونین باید کجا برم؟
مهینا: بله به اتاق معاون در طبقه سوم بروید و اگر نبود، حتماً آبدارخونه رو چک کنین، آخه من رفتم و نبود و کلی منتظرش شدم، بعد فهمیدم تو آبدارخونه با رفیقش داره چایی میخوره و حرف میزنه. ملت اصلاً به فکر ما نیستن…
اهورا: خیلی ممنونم که بهم راه رو نشون دادین، چه بد که معاون اینطوریه، حتما من نامه ای در جعبه نظرات مینویسم و گزارش میدم.
اهورا در راپله باز هم رویش را به سمت مهینا کرد و گفت: راستی خانم عزیز، اینو بدونین که آن ها، آنهایند و ما، {ما} هستیم... من و توییم که به هم کمک میکنیم!!
مهینا که از حرف آن مرد تعجب کرده بود با خنده گفت: هی هی هی آره راست میگی...
مهینا با چشمک و لبخندی ساده از اهورا خداحافظی کرد و به سمت راه خروجی رفت. اهورا هم بعد از انجام کارهای اداری، برگه مربوط به خود را گرفت و در جعبه نظرات، از معاون گلایه کرد.
بر روی صخره مهینا بود. برایش دست تکون داد و از بالای صخره گفت: اهورا کجا میری؟
اهورا فریاد زد: به حرفای سرکار عالیه گوش میدم و به سمت پایتخت میروم. کمکی بهم نمیکنی؟ من رسیدم پایتخت بعدش پیش کی برم؟
مهینا: نه دیگه الان نه، من بگم پیش کی بری باعث میشه دیگه نبینیمت. خب دیگه زیاد باهام گرم نگیر. راهتو ادامه بده.
اهورا اخمی کرد و روی خود را از او برگرداند و به راهش ادامه داد. گفت قبلنا کمکم میکرد، الان معلوم نیست چشه که هیچ کمکی نمیکنه…
از قسمت برفی گذشت، به جنگل های تیره رسید. در اینجا خورجینش را باز کرد و بعد از خوردن غذایی باز به راه افتاد. باز هم مهینا را روی درختی دید. خواست شبیه به خود مهینا، او را تکه ای بار کند و گفت: {دست از سرم بر نمیداری؟ برو خونتون دیگه، آدم بمیره و انقد بیکار باشه که نمیشه...راستی مرده ها کار هم میکنن؟}
مهینا رو کرد به سمت درختی دیگر و با دست اشاره ای کرد... روی آن درخت علی حضور داشت. علی پایین آمد و به اهورا نوشته ای داد. نوشته ای که نوشته بود: در مسیر خودت را پیدا کن… اولین قدم، خالی شدن است.
در این زمان نامه محو شد. یادش آمد چیزی که خورده بود را نیمه رها کرده و اصلاً خواب بوده. در ابتدا خالی شدن برایش بی معنی بود. فکر کرد منظور علی خورجینش است که سنگین و خیلی خترمه شده، و باید چندین چیز را رها کند تا ادامه مسیر راحت شود. {شاید اینطوری میخواسته کمکم کنه!} اما وقتی از جنگل ها بیرون آمد؛ فهمید که منظور علی چیزی بیشتر از خورجین است. چشمانش باز هم باز شد. زیرا باز هم مهینا را دید. مهینا دیگر لباسش سیاه نبود. رو کرد به اهورا و گفت: خورجینت واقعاً سنگینه، باید ازش رها شی عزیزم. اینقدر بار با خودت داری که چی بشه؟ اما این را بدون که منظور علی چیزی بیشتر از یک خورجین است…
اهورا به اردوگاه رسید. گفت خوبه روز اول کاری بهمون یه چیزی یاد میدن. نگاهش را رو به تابلویی کرد که رویش نوشته شده بود: امنیت این کشور مدیون شماست…
در حال خواندن دیگر چیزهای تابلو بود که یکی بهش تنه زد…
مهینا: میبینم که با هم در یک منطقه هستیم… باعث خوشحالیمه، من مهینام.
اهورا: چقد شما آشنایین...همون نبودین که توی اداره ثبت اسناد بهم کمک کردین؟ قضیه معاون آبدارخونه ای و اینا، چقد خوشحالم باز میبینمت… منم اهورام. از دیدنتون خوشحالم
{بله خورجین منظورش نیست… یه چیز بزرگتر… مثلاً لباس هام؟} تو دلش با علی و مهینا صحبت می کرد.
{میگم اهورا، تو وقتی به پایتخت برسی با این همه فکر که نشانه افتخار داری و خودشیفته هستی، باید توی سردابه ها خونه بسازی و زندگی کنی...}
مهینا بازم به او تیکه انداخت. در یک حرکت ناگهانی در کنارش ظاهر شد و این را گفت. اهورا: اگه این فکرا راحتم بزارن فکرایی که با هم کرده بودیم رهام نمیکنن. تو خیلی زود مرا تنها گذاشتی.
مهینا: این خودت هستی که خودت را تنها گذاشتی… من هنوز هم کنارتم. شاید از رگ گردن به تو نزدیک تر.
اهورا: بله ولی حتی نمیتونم بغلت کنم، مگر چی میشه؟ دنیا به زمین میاد؟ بنظرم که خیلی بدی، قبلاً هم بد بودی ولی حداقلش این بود که زنده بودی…
اهورا شمشیر خودش رو تو قلب دشمنی که میخواست مهینا رو بکشه فرو کرد و مهینا هم از دیدن این کار، خیلی خوشحال شد.
مهینا: {میگم، مم جناب اهورا شما کارتونو خوب بلدین}
اهورا: {اختیار داری مهینا خانم، تو «زمین تمرین» زیاد کار میکنم، دوست داشتی تو هم بیا تا با هم تمرین کنیم}
این بود ابتدای مسیر عاشقی آن دو نفر. در زمین تمرین، همیشه صدای شمشیرهاشون به گوش میرسید. صداهایی که هرکدام نشان از نزدیک شدن این دو نفر به هم را داشت. کلی با هم حرف میزدن. کم کم به هم علاقه مند شدن و دیدند دوست دارند تا آخر عمر با هم حرف بزنند.
مهینا: من نمیتونم چیزی بگم، کنار هم راه رفتن، اندازه بغل کردنت برای من ارزشمند هست. زنده بودن به لمس فیزیکی نیست. به دیدن نیست. راستی منظور علی رو فهمیدی؟ میخوای از دستشون رها شی؟
اهورا: نه والا من که هیچی نفهمیدم… خودت که میدونی زیاد بهش فکر کردم، ولی خب… از چه چیزی باید رها شم؟ از لباسام؟
مهینا: نه دیوونه، منظور علی چیزی فیزیکی نیست… همه چی تو سرته کله پوک من… همه چی تو اینه که تو میخوای منو بغل کنی، اما حسش نمیکنی، درکش نمیکنی… فقط میخوای ظاهر کار رو بچسبی و از اینکه من باز هم در آغوشت هستم خیالت راحت باشد...
مهینا این رو گفت و با کلی فکر جدیدی که در سر اهورا درست کرده بود، تنهایش گذاشت…
در طول مسیر کمتر به دیدنش آمد…بیشتر می آمد تا اهورا مسیر پر خطری را انتخاب نکند. اهورا عادت کرده بود با خود حرف بزند… اوایل سعی کرد که فکراش رو از گوشش بیرون بکشد و بندازد دور… اما خب نمیشد… {میگم اهورا بیا فکرامون رو به حراج بزاریم! اینطوری شاید یکی خریدشون و از دستشون راحت شدیم. نه اینطوری که نمیشه، طرف حاضر نمیشه بخرشون… میگم مهم اینه که چطور از سرم درشون بیارم} با خودش حرف میزد.
روزها گذشت تا اهورا یادش آمد.
مهینا: عزیزم بنظرت فکرا از کجا میان؟
اهورا: نمیدونم بخدا، ولی فکر کنم روزمره و کارایی که میکنیم روشون اثر داره… راستی این غذا جدیده رو از کی یاد گرفتی؟ خیلی خوشمزه اس.
مهینا: دیروز مژده بهم دستور پختشو داد. امروزم کلی زحمت کشیدم تا بپزمش. اینا رو ول کن… میگم تو نمیدونی فکرا از کجا میان؟
اهورا: بنظرم که مهم نیست فکرا از کجا میان، بنظرم مهمه که فکرا به کجا میرن.
مهینا: واااو چه باحال گفتی… میگم ترشی نخوری یه چیزی میشی ها.
یادآوری همین مکالمه کوتاه برایش بس بود که دیگر افکار را فیزیکی نبیند… به راستی که فکرها از کجا میان؟ به کجا میرن؟ چه مسیری را انتخاب میکنن؟ به پایتخت میرن؟ به مقصد؟
نه. مقصد یک فکر پر رنگ درون سر ماست. مهم مسیر است که فکر را میسازد. اینکه در مسیر به کجا رویم، چه کنیم و نقش خوبی داشته باشیم… آیا میتوانیم در «مسیر» به «مقصد» برسیم؟ مسیر و مقصد دو چیز جدا هستند؟ نمیتوانم قبول کنم… این یک تضاد دیگر است. ظاهری است. اما در باطن، این دو کلمه یک مفهوم را دارند… زیبایی.
اهورا با نتایجی که به دست آورده بود دیگر دوست نداشت زودتر به پایتخت برسد، در مسیرش تنها با خودش حرف نمیزد، او هزاران دوست پیدا کرده بود از جمله درختان، کوه ها، چمن ها، ابرها و... حتی خورجینش هم دوست او شده بود. توجه میکرد و با آن ها صحبت می کرد. {این خلقت های خدا بسیار زیبا هستند، جدیدا با تمامی موجودات ریز و درشت صحبت میکنم و دیگر تنها مهینا و علی دوست هایم نیستند}
از هر صحنه ی زیبایی که میگذشت دوست داشت آن صحنه را از تمام جهات نگاه کند … سرعتش بسیار کند شده بود و این مهینا بود که از دور او را میدید. به پهنای صورت لبخند میزد. و در دلش میگفت: {او توانست}
مهینا: این آخرین ملاقات ماست و ممکن است دیگر مرا نبینی… پس ناراحت نشو،. با اینکه خیلی اذیت شدی ولی ممکنه باز هم اذیت بشی… باز هم حقیقت تو رو اذیت میکند… نگران نباش… همه چی درست میشود...
اهورا: دیدن تو برایم مرهمی در این دنیا است…ایرادی ندارد… با نبودنت اذیت میشم… قبول کردم که وقتی برسم و موضوع رو بفهمم تنها مناظر زیبا را ببینم. تو بهترین صحنه خدا هستی… صورت و سیرت تو را در قلبم حک کردم...
مهینا: تو یادت نیست الان از کجا آمدی… و چطور مرا میبینی… همیشه میخواستی مرا در آغوش خودت داشته باشی… بیا اهورا… الان پخته و گرم شده ای. و آغوشت بسیار زیباست. من همیشه به فکرت بوده ام… مخصوصا در این دنیای پس از مرگ... فکر کنم فهمیده باشی همیشه در خواب ها مرا میبینی… خواب هایی که از زندگی حقیقی زیباتر هستند. لطفاً بیدار که شدی، در پایتخت به سراغ عابد برو… هر چه گفت را بپذیر و هیچوقت از زندگی دست نکش...
مهینا دست اهورا را گرفت. اهورا در حالی که بر شانه مهینا گریه میکرد… تن او را با انگشت هایش فشار میداد… دوست داشت این حس را برای همیشه پیش خودش نگه دارد… یادش بماند که همسرش چه گوهری بوده… چه در خواب… چه در بیداری...
اهورا بیدار شد…