پنجره... چرخش

بازگشت به کتاب
فونت:
اندازه:
پوسته:

روزی روزگاری سیاره ای حضور داشت که موجودات ساکن در آن همگی یک شکل تقریباً مشابه داشتند. همگی مجبور به کار یک نواختی بودند و حتی همگی تفریحات بعد از کار یکسانی را میتوانستند انجام دهند. در این دنیا روال کار عادی بود، روال انرژی گرفتن برابر، روند استراحت هم همینطور. همگی هر روز سر ساعت مشخصی بیدار میشدند؛ گوی های فلزی را تکان میدادند، و شب ها نیز به استراحت و تفریح میپرداختند. و میخوابیدند. باز فردا بیدار میشدند، کار خود یعنی تکان دادن گوی های فلزی برای به‌دست آوردن انرژی را انجام میدادند، بعد از ظهر به کلاب یا پارک یا یه سری تفریحات دیگر میرفتند، و شب باز هم میخوابیدند. داستان ما در مورد چهار شخصیت از این دنیا است که برخلاف بقیه فکر میکردند و دستگیر شدند. آن ها در این دنیا مشکلات تلقی میشدند. این شخصیت ها همدیگر را نمیشناختند و آشنایی آن ها در سلول زندان رخ داد. نام این شخصیت ها: اهری، ستزا، ایرخیل و ذابوچنبیل1.
نیروی امنیتی این سیاره، تصمیم به دستگیری آن ها گرفت و برای تنبیه به زندان انداختشان تا تنبیه شوند و بار دیگر آن ها گوی را بدون مشکل تکان دهند.
در سلول زندان چهار نفره
اهری: تکون دادن یک گوی انقدر اهمیت دارد که مرا به زندان انداختند این چه کاریه خب؟ همش تکرار تکرار و تکرار.
هایو 258: نه اهری درست میگویی. اما بهتر است باز هم گوی را تکان دهیم تا انرژی پاک را به این سیاره بیاوریم. این افتخار من است که برای بازگشت کنار شما باشم.
اهری: آره دیگه اگه تو نبودی که اصلاً نمیشد. راستی میدونی تا کی اینجاییم؟ کم کم داره خسته کننده میشه.

هایو؛ در دنیای A، هایو رباتی است که از ابتدای تولد تا انتهای مرگ؛ کنار هر موجودی قرار میگیرد. یعنی زمان تولد هر شخص، یک هایو به او میدهند. عدد 258 عددی است که ابتدای شماره تولید ربات را دارد. این ربات ها یعنی همگی هایو ها هرگز با یکدیگر صحبت نمیکنند و وظیفه دارند با تأیید های مکرر شخصیت خودشان را راضی نگه دارند.

هایو 258: بنظر من که زیاد ناراضی نباش، این زندان تنها آزادی را از تو میگیرد. و البته اجازه میدهد گوی را تکان ندهی.
اهری در فکر خود بود که ناگهان باز هم زندانبان، یعنی همان ربات بد ریخت آمد.
هفت هشت نه ، الان برمیگرده… اینم بازگشت .
ستزا: جناب زندانبان، یک سؤالی دارم. اگر تکان دادن گوی برای به‌دست آوردن انرژی است، چرا بازده این کار 16 هزارم واحد انرژی در یک ساعت است؟ چرا ما باید توان خود را صرف ساخت این انرژی کم کنیم؟
هنگامی که زندان بان این را شنید، بازگشت، چشمان رباتی و سرخ خود را به سمت ستزا برگرداند و گفت:
سؤال ممنوع است… تمرکز بر بازگشت باشد.
و رفت.
ستزا که این را شنید، بازگشت و رو به هایو111 خود گفت: دیدی نورا، اصلاً نمیشه از اینا سؤال منطقی کرد. اما آخر سر میفهمم که چرا تکان دادن گوی ها برای آنها خیلی مهم است.
نورا اسم مستعاری بود که ستزا به هایو 111 خود داده بود.
نورا: آری ستزا جان، شما همیشه تحلیل های زیبایی دارید و میدانم که بالاخره راز پشت تکان دادن گوی را به‌دست میآورید.
ذابوچنبیل از سمت دیگر سلول به مکالمه شکل گرفته بین ستزا و نگهبان گوش داده بود و پیش خود گفت الان زمانش است تا یک دوست دیگری پیدا کنم. به سمت ستزا آمد و گفت:
ذابو: سلام سؤال شما را از نگهبان شنیدم، تا حالا بهش فکر نکرده بودم وخیلی سؤال جالبی بود. آیا مایل هستید بیشتر با هم صحبت کنیم؟
ستزا بعد از شنیدن این درخواست مکالمه از ذابو، تحلیل خود را فراموش کرد و تمامی احتمالات ممکن را در نظر گرفت. "آیا نیاز است که با یکی دیگر صحبت کنم؟" " او چرا میخواد با من حرف بزنه؟" "صحبت کردن ما چه سودی میتونه داشته باشه" "حرف زدن در زندانی اینچنینی امن است؟" "شاید یکی از خودشان باشد"
و این گونه شد که ستزا سکوت طولانی ای کرد. در حین این سکوت، اهری از شمردن قدم های نگهبان پی به این برد که ربات در هر بار رفت و آمد تنها بیست گام برمیدارد. نه یکی بیشتر و نه یکی کمتر. صحبت های ذابوچنبیل را شنید و به او جواب داد: آره رفیق میتونی با من صحبت کنی… ببین اینا کلاً دنبال انرژی ان. یا باهاش بازی جدیدی درست کردن، یا که انرژی ها رو میبرن تو سیاره بغلی انبار میکنن. راستی من اسمم اهریه.”
ذابو: سلام اهری، منم ذابوچنبیل هستم که دوستان ذابو صدام میکنن. منم برام سواله که اینا دارن چیکار میکنن. من گوی رو تکون میدادم، تکون میدادم و تکون میدادم... ولی وسطش اومدن برا این طور سوالهایی که دارم گرفتنم. سؤال هایی که موقع تکون دادن از بقیه میپرسیدم و تو روند کار وقفه ایجاد میکردم.
ستزا تحلیل هایش تمام شد و مکالمه را باز دید و سکوت خود را شکست گفت: طبق اطلاعاتی که من دارم باید این کار رو برای دستگاه هاشون انجام بدن. اونا نیاز به این انرژی دارند. مرا هم به خاطر فکر کردن زیاد در حین کار گرفتن. راستی من ستزا هستم و از آشنایی خوشبختم.
در همین حین صدایی بلند از گوشه سلول شنیده شد. فرد دیگر بود که سعی داشت سختی دیوار را با دسته میله ی کنده شده از دیوار به‌دست آورد و برای همین او را به دیوار میکوبید و درجه سختی را هایو او اندازه میگرفت.
اهری با صدای کمی که فرد آن طرف دیوار نشنود گفت: ببین داداش اینجا دیواراش خیلی محکمه.
ذابو داد زد: سلام آقا، بیا به جمع ما. ما هم اینجا رو دوست نداریم و شاید تونستیم همگی با هم یه فکری کنیم.
شخصیت چهارم ایرخیل بود که داشت راهی برای رهایی می یافت. پیش آن ها آمد و گفت: سلام عزیزانم. واقعاً دیوارای اینجا خیلی سخته. راستش من ناراحت نمیشم دیگه هایو نداشته باشم ولی خب این خیلی بده که هایو خودت رو اذیت کنی. این میله رو با سوزن از تو دیوار کندم. هر چند نتیجه نداشت ولی سعی کردم یکاری کنم تا از این خراب شده راحت شیم. راستی دوستان تقریباً میشنیدم که داشتید در مورد دلیل گرفتنتون حرف میزدید. منم چون گوی رو داغون کردم گرفتنم، میخواستم ببینم چقد تحمل داره برا همین با چماغی زدم روش و پاق ترکید.
اهری گفت: ایرخیل خان دمت گرم که به فکر فراری. منم مثل توأم
ستزا: عزیزان شما میخواین فرار کنین که چی بشه؟ اینجا هم غذا میدن هم دیگه نیاز نیست کار کنیم. بیخیال فرار شین همینجا هم خیلی خوبه. حداقل ازمون نمیخوان یه گوی رو تکون بدیم.
ذابو: ستزای عزیز حرفت درسته ولی لطفاً نگو که تو دلت میخواد پشت میله های زندان فرسایش پیدا کنی. حس میکنم عقلت خیلی میرسه و تحلیل های خوبی داری. لطفاً با جمع باش.
ایرخیل: صب کن صب کن. شنیدم اهری باهام موافقت کرد.. فکری داری که چطوری میتونیم فرار کنیم؟ بگو تا انجامش بدم.
اهری: ببین من قدم های ربات رو شمردم، نمیدونم براتون مهمه یا نه. ولی اون برای رسیدن به ته سلول ده قدم و برای برگشتن هم ده قدم برمیداره. دارم فکر میکنم که یعنی میشه کاری کرد که این ربات قدم های بیشتری برامون برداره. شاید اینطوری الگوریتمش پاچید و دیگه نتونست راه بره. چمیدونم، اون رو نمیشناسیم که.
چشم های بقیه چهار تا شد و از این که اهری از میزان قدم های آن ربات یک الگویی در آورده تعجب کردند.

در این زمان فکر ذابو به هایو خود یعنی هایو 7 افتاد. رفت پیشش تا در مورد دوستا و نقشه فرار حرف بزند. به جمع چهار نفره گفت که لطفاً تا فردا در مورد فرار و راه هایش فکر کنید و رفت پیش هایو خود. گفتیم که هایو ها نمیتوانند با هم صحبت کنند. چون آن ها همیشه پاسخ دهنده هستند. نه شروع کننده. این بود که هایو 7 وقتی صحبت های ذابو رو شنید، کمی پردازش انجام داد و گفت:
بنظر هایو هفت فکر فرار دیوانگی است. او به ذابو توصیه کرد که دوستان خوبی به‌دست آورده و نباید با فرار کردن این جمع را نابود کند. با اینکه ذابو برای او دلیل می آورد که فرار از این سلول خیلی هیجان انگیز است، هایو با تأیید او و بیان اینکه آری خیلی چیزها در دنیایA هیجان انگیز است می‌گفت لطفاً جمع دوستانه خود را خراب نکنید.
اهری نیز با هایو 258 خود صحبت کرد. ولی او مستقیم از هایو نخواست که در مورد فرار بگوید. او راه های بیرون آمدن از اتاقی که در آن گیر افتاده ایم را پرسید و به هایو گفت این ها را برای داستانی که در سر دارم میخواهم. میخواهم نوشته ای بنویسم که به بقیه کمک کند چطور از اتاق در بسته ای رها شوند. هایوی او نیز کلی راهنماییش کرد و گفت که شاید نباید در دیوارها دنبال راه خروج بگردد، زیرا دیوارها معمولاً سخت هستند و در این موارد باید به فکر سقف باشد. سقف ها را راه رسیدن به مقصود دانست و توصیه کرد در هنگام نیاز به خروج از سقف میتواند اقدام کند.
ستزا با نورا در مورد تحلیل هایش حرف زد و از نورا یا همان هایو111 خود خواست که به او بگوید انرژی به‌دست آمده میتواند برای چه چیزهایی صرف شود. نورا نیز با رویی خوش به او تمام احتمالات ممکن را گفت. در اینجا بود که ستزا شک کرد: از این که شاید نورا بایاس تاییدی داشته باشد و به او حرف هایی که دوست دارد را ارائه دهد. به خود گفت: {نباید او را خارج از چارچوب انرژی دانان ببینم. او نورا است، یکی که تنها نیاز میبیند در چارچوب تعیین شده صحبت کند.}
و نفر آخر ایرخیل. او در تنهاییش با هایو خود صحبت نکرد. حتی یادش نبود هایو او چه عددی را دارد. تنها وقتی در کاری به مشکل میخورد از هایو کمک میگرفت. و زیاد از این ربات خوشش نمی آمد. باز نشست که سختی دیوار را اندازه گیری کند.
صبح شد و چهار شخصیت ما باز هم دور هم جمع شدند.
ایرخیل: بچه ها من دیشب بازم رو دیوار کار کردم و تونستم با هایو خودم سختی دیوار را به‌دست بیارم. متأسفانه راه خروج از دیوار نیست و باید بدونیم سختی زیادی دارد.

باز هم زندانبان و باز هم بیست گام برای پیمودن کل راه. هنگامی که داشت میچرخید. اهری فریادی زد. نگهبان پایش تلو تلو خورد و چند سانتی متر با زمین خوردن فاصله پیدا کرد، اما او ایستاد و با نگاهی خشمگین اهری را دید. خیره به او شد و سپس رفت.
ستزا: اکه هی. نشد که. من میگم چند ساعتی بشینیم تا دوباره نگهبان بیاد.
ذابو: آره کاش میشد. میوفتاد زمین با همین میله میووردیمش نزدیک و کلید ها رو برمیداشتیم.
ایرخیل: خب بچه ها من برم ببینم دیوار رو چیکار میتونم کنم.
اهری که از زمین نخوردن نگهبان ناراحت بود هیچ حرفی نزد تنها با ایرخیل رفت. ایرخیل سخت به جان دیوار افتاده بود ولی هر کاری میکرد دیوار از بین نمیرفت، گویا ضخامت دیوار کلفتی زیادی داشت.

{{{{
ادامه
}}}}
فرار
ملاقات با رئیس
آشنایی با دنیاهای دیگر

بیایید پا را فراتر بزاریم و چهارشخصیت مربوط به هرکدام را تعریف کنیم یعنی:
1 شخصیت دوپامین محور: اهری
2 شخصیت اندورفین محور: ایرخیل
3 شخصیت سروتونین محور: ستزا
4 شخصیت اکسی توسین محور: زابو
اول کار باید بگویم که این شخصیت ها مارا شکل میدهند و به این معنی نیستند که هرکدام از شخصیت ها "ایرادی" یا "برتری" دارند

{{{{ ادامه }}}}