برترین آموزش، آن است که شاگرد و استاد در یکدیگر ذوب شوند، محو شوند و حقیقت را در یکی شدن ببینند. بدین صورت دانایی آن ها بهصورت بی حسابی بالا میرود.
از گذشته های دور تا به امروز اساتید انواع مختلفی را داشته اند. خیلی از این اساتید برای دستمزد کار میکنند و میکردند. یعنی اساتدیدی که یک مزد مشخص میگیرند و به شما اطمینان میدهند وقتشان را در اختیار شما قرار دهند و آموزش را بیان کنند. این دسته از اساتید را اساتید مزدبگیر مینامیم. آن ها مانند همه ما، دوست دارند که شغلشان تأمین درآمد کند. برای همین در ازای روند آموزشی ای که دارند، حقوقی دریافت می کنند.
اجتناب ناپذیر
دریافت حقوق امری واجب است و جالب است بدانید در دوران هخامنشی، اساتید گماشته، سه وظیفه ی اصلی را دارا بودند: سوارکاری، شمشیرزنی، راست گویی. هرکدام نماد خاصی است: سوارکاری نماد تسلط و مدیریت نیرو، شمشیر زنی تسلط بر دفاع شخصی و داشتن هنر مبارزه در نبرد ها و گزینه آخر راست گویی، نمادی از دفاع از حقیقت و پایبندی به اخلاق است. در کنار این موارد دیگر علوم نیز آموزش داده میشد و طوری نیست که بگوییم اساتید آن زمان تنها همین موارد را در برنامه کار خود داشتند. اما اصلی ترین کارهای اساتید هخامنشی، این سه مبحث بود. آیا در این روزگار و در عصر حاضر، صحت و درستی، آموزش داده میشود؟ براستی که در عصر حاضر همه چیز سیاه است و تنها آموزش های بی روح را داریم. آموزش هایی از سر اجبار. اساتید دیگر حسی را در آموزش خود نمیریزند و به ما اصل موضوع را یاد نمیدهند.
دسته دیگری از اساتید (علاوه بر مزد بگیران) حضور دارند که خود دنبال دانش بیشترند. ذات آن ها چیست؛ جست و جو کردن، کامل تر شدن و رسیدن به پله های ترقی. آن ها نه تنها خود، بلکه دیگران را هم ارتقا میدهند. شاید شخصیت های شمس و مولانا مثال خوبی برای این بحث نباشند. زیرا ارتباط آن ها تنها شاگرد و استاد نبود. آن ها افکارشان یکی شد. و این یکی شدن، خدا را دید. یا بهتر است بگوییم، خود آ را. شمس سال ها به دنبال هم صحبتی میگشت که بتواند صدای حق را بشنود. آری او بیابان گردی میکرد. به دور از مادیات بود و عارف حق شناس و شان بلند مرتبه ای داشت. این در حالی است که مدت مدیدی مشتاق دیدار کسی بود که هم مرتبه با او باشد و بتواند اسرار توحیدی را درک کند و سخن سخت شنیدن را تاب آورد. آری مولانا همان بود که آن را داشت.
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
بگذر ز عهدِ سست و سخنهایِ سختِ خویش
زندگی مولانا قبل از آمدن شمس، یک زندگی کامل در همه زمینه ها بود. فقیه معروفی که در قلب مردم جای داشت. عارف دینی که مردم سرش قسم میخوردند و اعتبارش بی کران. او فکر نمیکرد چیزی کم داشته باشد، زیرا از لحاظ معیارهای مردم آن زمان هیچ چیزی اشتباه نبود. شمس نیامد که او را کامل تر کند، بلکه آمد به او نشان دهد سقف این کمال برداشتنی است. با آمدن شمس زلزله ای در زندگی مولانا رخ داد و دیگر او این کمال دست یافته را ارزش نمیدانست. شاید بشه گفت اگر مولانا نیز نبود شمس هیچ وقت به درجه ای که راضی میشد نمیرسید و این کامل شدن برای جفت آن ها شکل گرفت. و اگر شمس نبود مولانا تنها یک فقیه بزرگ باقی میماند! (بدون دیوانی به نام شمس) در جمع بندی به یکی شدن میرسیم. به این که شمس و مولانا هنوز هم زنده اند. شمس و مولانا میتوانند ما باشیم. میتوانیم نه به خود و نه به دیگران آسیب بزنیم. یکی شدن را پیدا کنیم و به خود،آ متصل کنیم.
برویم سراغ دسته دیگری از اساتید. در گذر زمان آدم هایی بوده اند که خود را موظف به آموزش میدانستند. این ها نه مزد، بلکه خود را مکلف به تعلیم میدیدند. سقراط یکی از این آدم ها بوده. هیچ موقع بیان نداشت که به دانایی مطلق رسیده و هرگز خود را برتر نمیدید. با پرسش و پاسخ (سقراطی) معروفش، همیشه جنبه های جالبی را بیان میکرد. {آیا تو خود را میشناسی؟ آیا اکثریت همیشه حق دارند؟ آیا قدرت بدون عدالت ارزشمند است؟}. معتقد بود که آموزش صرفا، انتقال اطلاعات نیست، بلکه بیدار کردن فکر انسان است. اما… سؤال هایی که مطرح میکرد باعث شد مردم فکرشان درگیر شود و نیازمند پاسخ. شاید به این طریق بود که مردم به سنت ها شک کردند، دیگر کورکورانه اطاعت نکردند و خودشان {فکر} خود را داشتند. درست است که به خدایان آتن اعتقاد داشت، اما دادگاه او را فراخواند. او نترسید. میگفت که قوانین شهر حتی اگر ناعادلانه باشند، باید رعایت شوند. {اگر تنها وقتی قانون به نفع ماست آن را بپذیریم، جامعه فرو میپاشد}. درون خود صدایی با او حرف میزد که نامش را دایمون قرار داده بود. این صدا را یک الهه میدانست که از بچگی همراهش بود. این صدا تنها زمانی که کار اشتباهی میکرد به او هشدار میداد و وقتی سقراط هشداری را نمیشنید، این سکوت را تأیید دایمون به حساب می آورد. اگر برخی مردم از این صدا میفهمیدند؛ او را خطرناک و عجیب میپنداشتند. در دادگاه با آرامش و منطق مثال زدنی از خودش دفاع کرد. به جرم فساد جوانان و همچنین بی احترامی به خدایان آتن او را احضار کرده بودند. هیچ دیدگاهش را تغییر نداد و منظورش از حرف هایش را گفت. دایمون نیز به او چیزی نگفت. زیرا مرگ برای او شر نبوده و نیست. در نهایت، دادگاه که شامل 501 هیئت منصفه بود او را گناهکار شناخت و حکم کرد که نوشیدنی مرگ (شوکران) را بنوشد. درست است که دوست او برنامه فرار را ترتیب داد، ولی حدس زدنی است که چه اتفاقی افتاد.
------------ تنفس
در اکثر مواقع رابطه ی بین استاد راهنما و شاگرد، با صمیمیتی همراه بوده است. استاد صرفا یاد دهنده اطلاعات به شاگرد نمیشد، بلکه راه و رسم زندگی را نیز به شاگرد خود آموزش میداد. چیزی که در عصر امروزی، مخصوصاً در ایران خیلی کم شده. استاد راهنماها دیگر خود را موظف نمیدانند و برخی از دانشجویان را به عنوان نیروی مفت میبینند. برخی دیگر تنها انجام پروژه را مهم میدانند و تأکید دارند که پروژه را به انتها برسان. بدون اینکه کمکی کنند. حتی برخی از اساتید موضوعی غیر از تخصص شان برای دانشجو تعریف میکنند و هنگامی که میبینند دانشجو به درجه رفیعی از آن موضوع رسیده، به او حسودی میکنند.
آری از او ناراحت نیستم. از که؟ استاد راهنمایم. او مرا اشتباه دید. و من توان ثابت کردن اشتباهش را نداشتم. مانند خیلی از کسان دیگر که مرا اشتباه دیدند، شد. شاید خدا میخواست بهم یاد دهد که استاد راهنما را در جای دیگری پیدا کنم. و شاید من کوچک و ناتوان در اثبات درستی بوده ام. شاید دایمون درون قلبم به صدا در آمد ولی توان شنیدن او را نداشتم. اما امروزه، خوشحالم که اشعار کهن پارسی اساتید راهنمایم هستند.
ادامه دارد...