پنجره... چرخش

بازگشت به کتاب
فونت:
اندازه:
پوسته:

بخش هشتم: اهورا و مهینا (کشور کهن)

سنگینی زره بر روی شانه هایش خسته کننده بود. باران، چیک و چیک و چیک، بر صورت اهورا و دل کویر میبارید. سقوط قطرات باران با اشکهای او هماهنگی عجیبی داشت. اهورا از جنگ به سمت مقر فرماندهی بازمیگشت. آن ها یعنی گارد مهربان به تازگی یک موجود بسیار بزرگ و کثیف را به کمک منجنیق ها و تیرهای آتشین نابود کرده بودند. موجودی زشت و حال به هم زن. با این کار، گارد باز هم پیروز شده بود و امنیت را برقرار کرد. این امنیت هزینه جانی نیز داشت. در این نبرد برخی از افراد گروهان شهید شدند؛ که از میان آن ها میتوان به همسر اهورا اشاره کرد. همین فقدان باعث میشد که او، روی زمین دنبال تکه ی پازلی بگردد که او را کامل میکرد. یعنی مهینا.
یاد جروبحث های خودش و مهینا افتاد. همین شد که سیلی عظیم از چشم هایش بر دلش بارید. لبخند دوستش علی و بامزگی او، حالا دیگر تلخ شده بود. این موضوع حسابی دلش را خنج میزد و باعث میشد به انتقام فکر کند. در یکی از پرتاب ها، علی یعنی دوستشان، طناب رو دیر پاره کرده بود و سنگ مورد نظر با زخم روی بدن موجود تلاقی نداشت. این باعث یک ضد حمله ی زهرآگین و کشنده از سمت آن موجود شد و در پی آن، مهینا، علی و چند نفر دیگر کشته شدند.
شوخی های مسخره علی را یادش آمد. واقعاً حیف... کاش زنده بود و باز هم می‌گفت "الان یه حس بدی بهم دست داده، اما خب من باهاش دست ندادم هار هار هور". به مقر فرماندهی نزدیک میشد. وقتی رستم را از دور دید، زد زیر گریه. رستم از تنهایی او پی به مطلب برد و بعد از تسلیتی، تخت ها را نشانش داد تا کمی استراحت کند.
خواب مهینا را دید. در حالی که توی خونه و روی مبل لم داده. باز هم با مهینا جر و بحث تازه ای میکرد. انگار این مکالمات هیچ‌وقت تمومی نداشت. سر یه موضوع الکی. شاید سر این که کدام شمشیر کشنده تری دارند. یا سر فرز بودن خانم ها و قدرتی بودن آقایان در جنگ. اما نه. این بار مهینا داد زد که اهورا نباید به آتش نزدیک شود. و به‌طور کلی از خر شیطون بیاد پایین و از هوا لذت ببرد. مهینا گفت: {اگر به آتش فکر کنی، شمشیر رو از پایین وارد و از دهانت خارج میکنم.} در جواب او اهورا پاسخ داد:{با اون شمشیر باریک و زیقیت؟} بیدار شد.
جمشید از او کلی قدردانی کرد و بعد از مراسم مربوط به همسر و دوستش، به او گفت که اگر مایل است به دشمنان داخلی بپردازد. {یاغی ها در جنوب حسابی جولان میدهند. آن ها یکی از اهداف امنیت بیشتر کشور هستند. آن ها اصلاً از ما نمیترسند. بیا و بجا دشمن خارجی، این بار سرکرده گروهان مربوط به یاغی ها باش}. اهورا:{ بله جمشید خان، خودم نیز از اینکه با موجودات بزرگ و بی سروپا بجنگم خسته شدم. ازتون میخوام مرا راهنمایی کنید تا گوشمالی خوبی به آن ها بدهم. دوست دارم برای کشورم مفید باشم و باعث افتخار زنده یاد مهینا و علی شوم.}
گروه گارد مهر بان، هر بار آن ها را گم کرده بود. هر بار از پروژه خود به بهانه های مختلف دور میشد. و همیشه این یاغی ها بودند که قسر در میرفتند. آخه اونا محلی اونجا بودند و تمامی سوراخ سمبه های آن منطقه را میشناختند. برای همین، نیروهای گارد نمیتوانست مخفیگاه اصلی را پیدا کند و از این موضوع حسابی کفرشان درآمده بود.
رستم اولین نفری بود که اعلام کرد با اهورا همسفر میشود. {اهورا، من فکر میکنم که کشور به ما نیاز دارد.}
……………..

"امروز همراه با رستم و سی سرباز قدرتمند دیگر راهی جنوب شدیم. در مسیر برکه ای زیبا دیدیم و خواستیم به آنجا برویم که برای رسیدن به آن جا باید کله ات بوی قرمه سبزی دهد. آخر بسیار راه بدی داشت. وقتی به جنوب رسیدیم، مردم جنوب خیلی خونگرم به استقبال ما آمدند و پس از پذیرایی های بسیار، زمانی که فهمیدند دنبال یاغی ها هستیم، ما را از خود دور کردند و دیگر خبری از پذیرایی و استقبال گرم آن ها نبود. من فکر میکنم یاغی ها به آن ها هزینه ای میدهند، زیرا از وقتی سخن یاغی ها به میان آمد، سوال های ما را نادیده میگرفتند. مخصوصاً درباره کوهستان، دره، و مخفیگاه یاغی ها. به این اشتباه کاری ندارم، زیرا من انتهای غصه را دیدم و حاضرم برای کشورم جانم را نیز فدا کنم. بالاخره پیداشون میکنیم."
این ها را در دفترچه ای که از مهینا به یادگار داشت نوشت، و سپس به راه افتاد. جای یاغی ها را نمیدانستند ولی میتوانستند وجب به وجب آنجا را بگردند تا این تهدید را نیز برطرف کنند. شب سرد و بدون نوری بود، در کافه ای سرگرم خوردن نوشیدنی شدند و پس از صحبت درباره تیم های مورد علاقهشان خوابیدند.
"خواب دیدم در کنار جنگل، درختی کج رشد کرده. برای نشستن بر روی رودخانه ی کوچک؛ این درخت کج جایگاه خوبی درست میکرد. علی دستم را گرفت و برد سمت رودخانه. در آن هنگام نمیدانستم علی از این دنیا رفته. فریاد زدم: ولم کن دیوانه. اما او محکم تر دست مرا در دست خود نگه داشت تا بر روی درخت بالای رود بنشینم. به من گفت: میدانم دنبال یاغی ها هستی و تا به اینجا کلی راه آمده ای. اما جان من، بیخیال شو و به سمت خانه برگرد. یاغی ها آنطور که فکر میکنی نیستند. کافی است از چوپان که بالای آبشار است بپرسی. این حقه ای از سمت اهریمن برای توست.
در آن لحظه فهمیدم در خواب قرار دارم و پیش خودم علی را دیگر علی ندیدم. آری او شیطان بود که میخواست راه سعادت را برای ما خدشه دار کند. من هم او را از درخت به پایین انداختم، درون رودخانه ی کوچک ولوله ای شد و آن موجود؛ دست و پا زنان، گناهان خود را فریاد میزد. سپس بلندش کردم، چشمانش را ترکاندم و فریاد زدم آی اهریمن، دست از سرمان بردار!! "
اهورا برای دیگر دوستانش تعریف کرد. و گفت: {میدانم باید به کجا برویم. اگر اهریمن به درستی گفته باشد، در بالای آبشار چوپانی زندگی میکند که اطلاعات خوبی از یاغی ها دارد.} سپس بالای آبشار رفتند و به خانه چوپان رسیدند. او در ابتدا خوش برخورد بود ولی بعدش کتمان کرد که مخفیگاه یاغی ها را میداند. اهورا آن کسی نبود که سخن او را باور کند. چوپان را به واسطه کارهایی که بلد بود، مجبور به اعتراف نمود.
{باغی قرار دارد بسیار زیبا. اما رسیدن به آنجا بسیار سخت و جان فرساست. مطمئن هستم در این مسیر چند نفر از شما میمیرد. این هم مسیرش} در نهایت چوپان این را گفت.
{ هر کس نمیتواند بیاید همین الان اعلام کند، زیرا شاید در این راه جان خود را از دست بدهیم}
هیچ‌کس دم از رفتن نزد و همگی با هم به سمت مخفیگاه یاغی ها راهی شدند. صخره، غار و خیلی از راه هایی که غیر قابل فکر است را طی کردند. رستم اگر جای پای درستی پیدا نمیکرد، او هم میمرد. آری حرف چوپان درست بود و از آن سی نفر، تعدادی کشته شدند ولی بالاخره بعد از رد کردن گردنه ای، به مخفیگاه رسیدند.
به باغی رؤیایی که چشم را محصور خودش میکرد. باغی که عطرهای خوش زیادی داشت و هوش از تمامی آن ها برد. اهورا و رستم، تا باغ را دیدند مسلح شدند. گویا یاغی ها گیج شده باشند و ندانند که از کجا ضربه میخورند. زیرا مخفیگاه خلوت بود. اهورا و یارانش سزای کار چند یاغی را دادند و بعد از اینکار، اهورا که حدس زده بود دوباره این باغ به مخفیگاه تبدیل میشود، کل باغ را آتش زد…

{آخ که خیالم راحت شد، امیدوار بودم وقتی به اینجا میرسم، یاغی های قدرتمندی را ببینیم و جنگ متعادلی داشته باشیم. اما از خیر و خوبی خدا، هیچ کاری نداشت که این باغ را مخروبه کنیم. الان که این را مینویسم، آرامش خاصی مرا فرا گرفته.}

در اینجا این بخش به پایان میرسد؛ قسمت اول از اهورا و مهینا... اما داستان اهورا و مهینا در چند بخش دیگر ادامه دارد، منتظر بخشی دیگر از قصه های سرزمین کهن – اهورا و مهینا باشید. آیا اهورا نشان افتخار چه رنگی ای میگیرد؟