پنجره... چرخش

بازگشت به کتاب
فونت:
اندازه:
پوسته:

بخش هفتم: یه دایره که تاب میخوره

من سگ سفیده ام، دوستم هم سگ سیاهه. از اینکه هر شب باید جواب واق واق دو نوجوون آزار دهنده رو بدیم خسته ایم. نکنه فکر بدی به سرشون بزنه. نکنه اسباب زحمت شن. آرزومون اینه که کاشکی در باز میشد و پاچه شون رو میگرفتیم تا ادب شن. آخه ماها کارمون همینه که به جز صاحب، به کسی که غریبه ست اعتماد نکنیم. وگرنه دیگه سگ نیستیم که، گربه ایم. حالا درب باز شده. باید بدوییم. بدوییم و حساب این دو نوجوون آزار دهنده رو برسیم. بالاخره آرزومون برآورده شد.

هر شب و اکثر شبا با پای پیاده، از کوچه های سنگبری به شهربازی میان بر میزدیم. توی راه اگه من و آقای ه بودیم، از جلوی انبار سنگ طویلی که رد میشدیم، با واق واق کردنمون حرص سگ ها رو در می آوردیم. خیالمون راحت بود که درب بسته است و اونا فقط میرن رو دیوار و از اون بالا میتونن جوابمون رو بدن. دستشون بهمون نمیرسید. دندونای خشمگینشون رو نشون میدادن و چشماشون میگفت: {اگه بگیریمتون، پاره اید}. هم در هنگام رفت و هم در هنگام برگشت، این یه بازی شده بود. یکی از این سگ ها سفید با گوش های دراز و دیگری یک سگ سیاه، قد بلند و هیکلی.
این راه شهربازی بود. یه سری رفیق بزرگتر از خودمون اونجا داشتیم که اپراتور بودن. اپراتور بازی هایی بچگونه ای مثل اسب چرخان (چرخ‌فلک بچه ها) و همینطور اون غازهایی که در آب میچرخند( بخدا کلی دنبال اسمشون گشتم، ولی پیدا نکردم، پدالی نبود، چرخ و فلکی از غازها که روی آب قرار داشت!). کمی از بلیت هایی که برای اسباب بازیهاشون داشتن رو میگرفتیم. آخه براشون فرق نمیکرد یکم بلیت هاشون کم بشه. یادمه بلیت هایی که داشتن 400 تومنی بود. نه هزار تومن ها، 400 تا تک تومنی. و ارزون ترین نوع بلیت در اون شهربازی. فقط مونوریل (برا بزرگسال ها) این قیمت داشت. ما میرفتیم بلیت فروشی و میگفتیم این بلیت ها رو اشتباهی گرفتیم. و عوضشون میکردیم. درسته یکم گیر میدادن و یبار هم شک کردن و میخواستن بگیرنمون. ولی خب می ارزید، ده تاش چهار تا بلیت هزاری میشد که برای جمع دو سه نفریمون خیلی هم کافی بود، یا اگه دو تا بودیم، 5 تاش رو میدادیم در ازای دو تا بلیت هزاری. با هزارتومنی کلی بازی های بیشتری میشد کنی. فراکسی، ترن یو و ...
آب دهنشو سعی میکرد بریزه رو آدما، آقای ه، روی منوریل. به منم می‌گفت از این بالا تف کن بخندیم. جناب ه که تف میکرد، یارو صداش در میومد که یا فحش بود، یا بدوبیراه، یا طرف بیان داشت که تو این تابستون چرا داره بارون میاد! این نشانی از اصابت تف به اون فرد داشت. ولی من اصلاً هدف گیر خوبی نبودم. خودم رو میزاشتم جا اون آدم. فکر کن یکی از آسمون تف کنه روت. چه کاریه خب؟ به ه نمیگفتم از قصد هدف گیریم بده.
بیشتر از همه این تاب های چرخان رو دوست داشتم. اینا که صندلی هاشون با زنجیر به سقف تاب وصل میشه و میچرخه، نوجوونیمون هم میچرخید. کمتر از هزار تومن بود، ولی خب خیلی حال میداد. مخصوصاً که یبار، وقتی میچرخیدیم، یه دیوونه ای که پشتم نشسته بود، اومد صندلیم رو گرفت و هل داد جلو. منم با زنجیرهای متصل به سقف؛ با سرعت بیشتری تاب خوردم و رسیدم به صندلی نفر جلویی. همونطوری که در حال چرخش بودم، برگشتم با تعجب بهش نگاه کردم، پیش خودم گفتم این چه کاری بود کرد؟ مگه منو میشناسه؟ بعدش تازه فهمیدم: بابا اومدیم بازی کنیم، اونم کاری نکرده که... یعنی تو بگو چی… انگار اورانیوم کشف کردم. از اون به بعد صندلی همه رو هل میدادم. اگه یکم ناله میکرد که نکن، بچه خوبی بودم و هل های آروم تری میدادم تا بهش بیشتر خوش بگذره. بهش احترام میزاشتم، از تف کردن که بهتر بود. تازه خیلیا بودن که اونا هم ضدحمله میزدن و کلاً باهم روی تاب دچار جنگ صندلی ای میشدیم. انگار مسابقه اس… رفیقام بودن که دیگه هیچی. دعوایی میشد. خلاصه که یه سرکرده ی مافیایی هل دادن صندلی ها شده بودم. {ایموجی با عینک دودی}
یبار اون آخریا، خدا بیومرز سعید باهام اومده بود شهربازی. با دوچرخه رفتیم تا زودتر برسیم. یه شب نسبتاً سرد پاییزی. که سگ توی شهربازی پر نمیزد. بعد از مصیبت بلیت عوض کردن، رفتیم تاب چرخان. کسی نمیخواست تاب سوار شه. به مسئولش گفتیم "حاجی هیشکی به جز ماها نیست، مارو دوبار بچرخون." آخه فقط ما دوتا بودیم که میخواستیم سوار شیم و بچرخیم. یارو هم یه تایید معنا دار کرد و گفت برید بالا. نامردی نکرد، گذاشت بچرخیم. بچرخیم و بچرخیم. اونقد بچرخیم که از چرخیدن سیر شیم. نوبت اول خوب بود، کلی با سعید جنگ کردم و صندلی هامون پرواز میکرد، یه ذره که گذشت، سعید بهم گفت: حسین دیگه تکونم نده، اولش گفتم شاید داره بچه بازی در میاره و باز هل دادم. اما بعدش بهم گفت: جون آقات نکن، حالم داره بد میشه! راستم می‌گفت چرخش داشت دیوونمون میکرد.
داد زدیم {عمووو نگه دار} یارو هم که از دور ما رو دید، یه لبخند عجیبی زد و فقط سر تکان داد. خیلی چرخیدیم. انقد چرخیدیم که حالمون از چرخیدن داشت به هم میخورد. خیلی خیلی خیلی خیلی. فکر کنم سه نوبت عادی چرخیدیم. خدا بیومرز سعید آخریاش بهم گفت دارم بالا میارم. داد زدم {حاجیییییی مگه کریییی} یارو هم تازه متوجه شد که {ااا اینا } و وقتی شنید که گفتم شاید کر شده و صدامون رو نمیشنوه، انگار بهش برخورده باشه، یه اخمی کرد و زیر لب یه چیزی گفت . بعدشم فریاد زد {دهنتون سرویس شد؟ خودتون خواستید خب}، تاب رو نگه داشت. تو سرعت کم که تاب داشت وای میساد، سعید حالش خراب شد و بالا آورد. پیاده شدیم. سعید بهم گفت: این چی بود دیگه، اصن حال نداد. دیگه نه سعید اومد و نه ما. نه تاب بازی. نه شهربازی. هم زمستون شد، هم ما بزرگ شدیم. واقعاً اونبار شهربازی دور سرمون چرخید و از چرخش خسته شدیم.

«.دیدیم هر چی واق واق میکنیم سگا نمیان رو پشت بوم. من و ه بودیم که در راه بازگشت دوباره میخواستیم اذیتشون کنیم و از اینکه سگ ها نیمده بودن متعجب. گفتیم صاحبشون از واق واق خسته شده حتماً و بردشون اونور. نگو جناب صاب کارخونه، در اصل از کار ما خسته شده. ناگهان درب سگ ها باز شد. سگ ها آزاد شده بودن. سگ هایی با دندان های آماده برای جر دادن. دنبال پاچه های ما. از چشماشون معلوم بود که میخوان تکه پارمون کنن. با همون هیکل، ولی با صورت خندان. دیدیم که دوییدن سمت ما (تنها چیزی که دیدیم). قبول دارین موقع خطر توان انسان بیشتر میشه؟ بخدا میگم. هر لحظه منتظر بودم که سگ ها بگیرنمون و داستانمون بره سمت آمپول هاری و این حرفا. هی نفس نفس. هی نفس نفس. بخدا که از سگ تندتر میدوییدیم. رسیدیم به یه کوچه که دو راه داشت، ه بهم گفت: {حسین بپیچ چپ}. راست تاریک تر بود، ولی حتما اونم یه راهی به سمت آزادی داشت. به هر حال آخرش؛ بعد از کلی موش و گربه بازی، رسیدیم به بلوار. "هاع هاع هاععع هاااا نیمدن؟" ه گفت: "هاع هاع هاعععععع نه فکر نکنم… حسین از چیز آوردیمااا"
راستم میگفت. واقعاً از چیز آورده بودیم که تو اون موقع از شب چیزیمون نشد. اما خب اگه دنبالمون نمیکردن، ما کارمون رو ادامه میدادیم، راستیتش این تهدید باعث شد دیگه اشتباهمون رو تکرار نکنیم و آسایش به سگ ها و به اون انبار بیاد. گویی چرخش اصلی در کوچه های سنگبری رخ داد. شایدم روی تاب، کنار سعید. به راستی که نبودن چرخش مساوی است با "پیاده شو بازی تمومه"!