ساعت یک بعد از ظهر- آبشارهای روستا:
ممد از بالای تپه شیرجه میزد. اصلا حواسش نبود که قبل امتحان میخواست بره بخوابه! شاید بخاطر اینکه امتحان نمره اضافی داشت خوشحال بود. شایدم کلا همین بود. به هر حال، ممد شیرجه زن قهاریه!
از اون ور آریا و اکبر و ماندانا روی تنه درخت ها نشسته بودند. گویا سارا نیامده و به خونه رفته بود تا استراحت کنه. اکبر ابتدا از نیمدن سارا ناراحت شد، اما خب با فکر کردن به اینکه شاید واقعا خسته اس، بهش حق داد. بچه ها داشتند در مورد امتحان اون روز حرف میزدن.
آریا: من نوشتم هوش همون یاد گرفتنه، آدمی که یاد میگیره یعنی باهوشه پس معلم کسی هست که هوش رو برامون میاره.
ماندانا: وای من اشتباه نوشتم پس!! نوشتم هوش توی بازی ها بدست میاد… مصنوعی هم یعنی چیزی که واقعی نیست
اکبر: دیوونه این دیگه، تو کتاب حل مسئله به روش خوارزمی جوابش بود. من بازم تقلب کردم و واو به واو از رو کتاب نوشتم. بزارین بهتون نشون بدم.
اکبر کتابش رو باز کرد (راستی، انگاری کتاب های روستای اونا با کتاب های ما متفاوته و کتاب حل مسئله به روش خوارزمی یکی از کتاباشونه) و در صفحه سی و نه نوشته خوارزمی رو نشون داد: