+اگه یروز بزرگ شیم همو یادمون بره چی؟
این حرف زهرا به علی بود. نی نی های کوچیک داستان ما. سه سالشونه و با هم فامیلن. با هم بازی میکنن و بازی میکنن و بازم بازی میکنن و یاد گرفتن شیطونی کنن، آتیش بریزن و قهقهه بزنن
به این دنیا قهقهه زدن جالبه. چیزی توش نیست جز علی و زهرا
همه چی خوب و خوش میگذشت که نی نی های ما کمی بزرگ شدن. و علی فهمید از زهرا بزرگتره
"تو از من کوچیکتری" این تو زبون علی افتاده بود و هر سری بزرگیش رو به زهرا نشون میداد. به همه میگفت سه ماه بزرگتره و قدرت نمایی میکرد. انگار این دست مایه ای بود برای علی، تا هر کسی رو دید این رو بهش بگه. بگه که "من ازش سه ماه بزرگترم"
اون دختر چیزی نگفت. چیزی نمیگفت. فقط برای اون خوش بودن تو همون لحظه که علی رو میدید مهم بود. اینکه کی بزرگتره کی کوچیکتر، براش توفیری نداشت. البته این رو بگم که زهرا ته دلش براش مهم بود. مهم بود و پیش خودش میگفت:"چقد علی اینو میگه"
یه کیک طلایی که ربان پیچ شده. تولد ده سالگی علی شد. همه دعوتن. بزن و بکوب و رقص و شادی
شاعر میگه «آی واویلا لیلی»
بعد از بریدن کیک نوبت کادوهایی بود که بچه های دیگه به علی دادن. اولین و بزرگترین کادو برای ساناز. اکبر که مجری باز کردن کادو ها شده بود، یه رقص ریزی رفت و کادو رو تقدیم به علی کرد.
"آخ جون یه ماشین باری"، نور تو چشما علی میدرخشید. نه برا اینکه با اون ماشین باری خیلی بازی میکنه. برا این که ماشین باری خیلی خوشگل بود.
اکبر خوند و رقصید و حسابی همه رو خندوند. تا داستان رسید به کادوی زهرا
زهرا پول کمی داشت. خانودشون اونقدا مایه دار نبودن. تنها برای علی تونسته بود یه چتر زرد قشنگ بگیره
قابلیت های زیادی داشت
ذوق میکرد چترو میدید.
میخواست بدش به علی. رفیق بچگیاش
حدس میزنید چی شد؟
علی موقع باز کردن کاغذ کادو به زهرا بازم گفت که تو از من کوچیک تری، باید احترام بزاری
زهرا اولش چیزی نگفت و فکر کرد اینم یه شوخیه. ولی علی جلوی اون همه بچه، شیر شده بود و بازم گفت بهش احترام بزاره.
تازه وقتی چتر رو دید، ازش خوشش نیمد و گفت این چیه آوردی؟ کی بارون میاد که من چترم رو ببرم؟ زودتر تعظیم کن بچه!!
زهرا آدم عجیبی بود. مثه مه غلیظ توی اتاق چرخید. علی بهش گفت "کجا میری؟ دنبال چی ای؟ بیا هنوز کادوها تموم نشده"
زهرا چرخید و چرخید.
علی کادوی بعدی رو باز کرد. اصلا اون چتر زرد رو ندید.
زهرا از اتاق علی یه تیکه آهن برداشت. اومد تو پذیرایی.
کنار علی
و زد
همه کادو هارو پرت کرد اینور اونور
علی متعجب فقط تونست نگاه کنه که یه ضربه به ماشین باری ساناز خورد و شیکست.
زهرا دیوونه شده بود؟
همه چیو شکوند و سر علی داد زد:"اینم تعظیمی که میخواستی"
میله رو پرت کرد رو چمنای دم خونه علی و
رفت