داستان های خیلی کوتاه

بازگشت به کتاب
فونت:
اندازه:
پوسته:

چارچوب

یک مربع. شایدم مستطیل. دایره مثلث ذوزنقه
همش چارچوب بودن که توی ذهن شخصیت اول داستانمون قرار داره. محدود به چند خط بودن عجیبه. کدام ممنوعیت خوبه؟
«آیا میشه یه قانون خاص براش چید؟»
این حرف راضیه بود. همیشه برا خودش قانون داشت و حسابی بهشون پایبند بود. صبحا میرفت سر کار و جداول حسابداری شرکت رو درست میکرد. میچرخوند تا یه دایره شکل بده، پای کیک میخورد و یه نمودار پای از دیتا ها میکشید. تو کارش میدرخشید و پول خوبی در میوورد..به قدر قابل توجهی. اما، فقط یه اشکال داشت...
چارچوب
توی چارچوب پول خرج میکرد و خسیس بود. نه خیلی. ولی خب اونقدا هم نه.
با دوست پسرش رابطه اش خوب بود ولی توی چارچوب خودش. چند نفریو بخاطر این موضوع از دست داده بود.
همینطور زمان. خیلی زمان براش مهم بود. سعی میکرد همیشه سر ساعت برسه. سر کار مخصوصا. نمیزاشت شیش بشه شیش و یه دیقه که از شرکت بزنه بیرون. از اینکه وقت ناهارش کار کنه متنفر بود. و همینطور حقوقش رو دیر میزدن از کارما شکایت میکرد. حتی بر عکسشم براش زننده بود، اون باید تمام تلاشش رو میکرد که شیش برسه سر کار، نه یه دیقه بیشتر، نه یه دیقه کمتر
"همه چیز باید در محدودیت فکری من رخ بده"
چارچوب هاش رنگ داشتن، طرح داشتن و همیشه رعایتشون میکرد. توی مربع مینوشت، توی مستطیل کار میکرد. تو دایره با کسی آشنا میشد. و توی یه چند ضلعی غیر منتظم زندگی میکرد.

داستان از اینجا شروع میشه که راضیه در یک مسابقه ی بانکی برنده شد!
-نفر برگزیده ی بانک روز: سرکار خانم راضیه .... (راضیه گفته باید فامیلیم سانسور شه وگرنه نمیزارم داستانمو بنویسی)

حساب بانکی راضیه برنده ی دو میلیارد پول شده بود.
پول خیلی خوبی که راضیه وقتی شنید، انگار بال درآورد.

وقتی این پول رو گرفت، باید دوستاش رو مهمون میکرد. بهشون قول داده بود. برا همین دوستاشو برد فست فودی معروف شهر و کلی پیتزا خرید، نزاشت تو دلش بمونه.
کم کم به این رسید که دوست پسر ساده ای داره.
برا همین، با کوروش سای رفیق شد.
دیگه نمیخواست چارچوب داشته باشه. " مرتیکه چیپ بدرد نخور. انگار چی داره، من کلی پول بردم. پول آینه ماشینم اندازه هیکلته خاک تو سر"

دنبال ادامه داستان نباشید. این داستانی است که شما تمامش میکنین. سعی میشه چارچوب نداشته باشه و فکر های ما، تعیین کنه چارچوب این داستان چیه.
نه به خودت و نه به دیگران آسیب نرسان
چارچوب زندگی شاید همین حرفه

پایان از نظر ما:
دو میلیارد تموم شد. راضیه برگشت به زندگی خودش. دیگه نمیتونست پولاشو بزنه به گاو. به خر نبود دیگه. چارچوبی جدید شکل گرفت. از خودش همیشه میپرسید آیا اگه موقع گرفتن جایزه چارچوب داشت، بازم پولاش از دست میرفت؟

تصویر صفحه 11
چارچوب