ملکه خورشید: «زود باش زندانیشون کن آنخ هو، تو مسئولیت شکنجه همه این مردم رو داری، هر کی دیدی چیزی گفت رحم نکن، باید زبونشو قطع کنی و برا من بیاری تا بدم آشپزها یه سوپ خوشمزه بپزن، راستی زندان پایینی نم کشیده، یه نگاهی بهش بنداز»
آنخ: بله سرورم الان میرم نگاه میکنم و دستورات شما رو مو به مو انجام میدم، شما امر کن و من عامر
آنخ هو در فکر زن و بچش بود، نه به فکر نم کشیدن زندان. اون خودش رو یه مسئول توی دربار میدید، مسئولی که تمامی امرهای ملکه خورشید رو انجام میداد. نم کشیدن زندان رو باید میسپرد به جوآجا تا تعمیرش کنه، قطع کردن زبون هم که یه بی رحم براش انجام میداد... کلا کارش دستور دادن بود و بنظرش دستاش تمیزه تمیز بود.
در این حین ناگهان مگسی بر پیشانی ملکه نشست و ملکه خواست دورش کنه، ملکه با ضربه ای که به سرش زد، خورد زمین و مُرد.
نگهبانی متشخص در اتاق بود و این صحنه را دید و برای همکارش خوند:
ای زبر دست زیر دست آزار
گرم تا کی بماند این بازار
به چه کار آیدت جهانداری
مردنت به که مردم آزاری
سالها گذشت و میراث بد ملکه خورشید بجا مونده بود، آنخ هو هنوزم کارهارو انجام میداد، به خیال اینکه دستاش تمیزه؛ اما روحش کثیف ترین بود
بهلول را گفتند ادب از که آموختی، گفت از بی ادبان و همینطور از ملکه هایی که عمرشون کوتاه و پر از بدی بود
ولی اسم زیبایی داشتند
قسمت آخر بهلول رو خیلی از جاها سانسور میکنن
آخه ملکه ای بد، با نامی زیبا هستند