داستان های خیلی کوتاه

بازگشت به کتاب
فونت:
اندازه:
پوسته:

سلام عزیزای دلم بریم یه داستان دیگه رو بشنویم از این زندگی بی ریخت، این دفعه یه داستان مربوط به جنگلی پر از برگ رو داریم که شخصیت اصلی اون یه قورباغه در برکه امید هستش.
اون تمام زندگیش غور غور کرده و از اینکار لذت برده؛ اما الان که کمی سن و سال دار شده و داره پیر میشه، دیگه از غورغور کردن خسته شده، خسته شده که صبح و ظهر و شب یه کار تکراری رو هی تکرار کنه، اون دوست داره عجیب باشه برا همین چند وقتی هست که عجیب غریب غور غور میکنه، بعضی وقتا صدای کلاغ در میاره و بجای غور میگه قار قار. یا گاهی مثه گربه ها غرررر غر
رفیقش، یعنی شاپرک. بهش گفت: برا چی دیگه غور غور کردن رو دوست نداری؟ یعنی میخوای دیگه قورباغه نباشی؟ آخه چرا؟
قورباغه: نه شاپرک، من غورغور کردن رو دوست دارم و هنوزم خیلی وقتا غورغور میکنم، اما خسته شدم. از این کار. از غورغورهایی که نه نوایی مثه آواز گنجیشک ها داره، نه باعث میشه کسی بیدار شه. دوست دارم منم مثه یه هدهد باشم و بتونم صداهای خوبی درارم. یا حداقل مثه تو بدون صدا باشم. نه این غور غور یکسان و الکی.
شاپرک: باور کن من خنگ تر از اونم که بفهمم چی میگی. ولی غورغور کردن مختص توئه! یعنی مختص تمام قورباغه هاست. اگه تو غورغور نکنی، کی غورغور کنه؟ میخوای بری پیش قورباغه های دیگه؟ من شنیدم یه باباغوری هست که خیلی دانائه، پیش اون بری حتما جواب سوالت رو میگیری.
غورغور: نه بابا پیش هیشکی نمیرم. حوصله ندارم. اونم حتما میخواد بگه تو قورباغه ای، این کار توئه، اصل توئه. اگه تو غور غور نکنی کی بکنه. و در مورد زندگی برام صحبت کنه. بگه که فولانی رو میشناسی؟ بعد من بگم نه، اونم بگه آره طرف روزی 3200 بار غورغور میکنه و الان زن و بچه داره. انگار غور غور کردن طرف باعث شده زن و بچه داشته باشه.
شاپرک: نمیدونم بخدا، والا ما هر چی به تو میگیم، تو حرفا خودت رو میزنی. بابا این حرفا چیه؟ تو تازه اول زندگی ای



ناگهان قورباغه پرید...
پرید و غورغور خیلی بلندی انجام داد. انگار این غورغور کردن رو از ته دل داشت فریاد میزد. فریاد زد و گفت غورغور. انگاری نیاز داشت که صداش بلند باشه
ناگهان شاپرک دید که قورباغه ما داره کنارش پرواز میکنه، براش عجیب بود... تاحالا ندیده بود که قورباغه ای پرواز کنه. نه تو این جنگل، نه حتی شنیده بود... براش عجیب بود.
برا همین از قورباغه پرسید: غورغور جون تو پرواز میکنی!! چطوری این امکان پذیر شده؟
غورغور هیچی نتونست بگه. هیچی. تو یه بی صدایی گیر کرده بود. میخواست حرف بزنه، اما نتونست. انگار شاپرک این رو فهمید. فهمید و هیچی نگفت. ده دیقه قورباغه قصه ما کنار شاپرک پرواز کرد. سعی کرد صدای مخصوص خودش را دهد. اما نتونست. انگار با این پرواز، تمام صداهای توی سرش خاموش شدند. از این بابت خوشحال شد. دیگه نه غوری نه قری نه قاری نه هیچی. فقط پرواز. پرواز و پرواز.

شاپرک که دید داره با یه قورباغه پرواز میکنه، بهش گفت: قورباغه جان من نمیتونم با تو پرواز کنم، بخاطر اینکه تو عجیب غریبی، اگه خانووادم تو رو ببینن، حتما منو اذیت میکنن.
شاپرک رفت و قورباغه تنها شد. با خودش فکر کرد، الان که داره پرواز میکنه، بره رو یه درخت بشینه و قور قور کنه. پس به سمت درخت بلندی که در جنگل درختای پر برگ بود رفت و برکه رو رها کرد.
رفت بالا درخت و کنار برگ زیبایی نشست. خواست قورقور کنه...
اما نتونست
...

پایان قسمت یک

تصویر صفحه 4
قورباغه ای در کنار شاپرک - 1