توی دهکده ی دور از همه جا، یک زوج زندگی میکردند، اونها جوان نبودند، اصلا جوانی در آن دهکده مُرده بود، هر بچه ای تا یکم به سن و سال میرسید، میرفت. میرفت شهر، تا آینده اش رو بسازه. آخه آینده ای که توی دهکده ی دور از همه جا بود، زیاد قشنگ نبود. کم جمعیت و«دور از همه جا»؟
این زوج غیر جوان هر روز زمین و دام هاشون رو مرتب و منظم میچرخوندن، و برای آینده یک رویا داشتند، اون ها میخواستند که زمین های بقیه رو بخرن و در دهکده ی دور از همه جا یک مغازه درخت فروشی راه بندازن، تا مشتری جذب کنن و پولی به جیب بزنن.
روزگار گذشت و گذشت تا اینکه خودشون از زمین ها خسته شدن و دیگه روی زمین ها بذر پاشی نکردن، دام هاشون رو فروختن و از فکر آینده ای با مغازه خوشحال بودن. پیش خودشون میگفتن:« میریم شهر دکون میزنیم، آخه کسی اینجا نمیاد. گور بابای دهکده ی دور از همه جا و زمین هاش»
کارهاشون داشت تموم میشد ولی میترسیدن که دیر به شهر برسن و همه کار هارو با عجله انجام میدادن.
شب آخری که اونجا بودن، بارون سختی گرفت و در این هنگام، در خانه رو زدن!
اول مرد رفت ببینه کیه. از پشت در گفت کیستی؟ طرف گفت یه موش آب کشیده! مرد یاد خاطره های بارونیش افتاد و دلش برا غریبه سوخت. زن از همون اول با شنیدن صدای غریبه، تفنگ پدرش رو برداشت و آماده تیر اندازی شد.
غریبه به مرد گفت که مسافر کوله گرد هست و چون بارون میاد، نیاز داره سر پناهی داشته باشه.
مرد دلش به حال موش آب کشیده سوخت و بهش اجازه ورود داد. اما با ورود غریبه به خانه، ناگهان رعد برق زد. یه صدای غیر عادی. معلوم نبود این صدا از آسمون بود یا از زمین. خونه تاریک شد. غریبه از نظر مرد و زن غیب شده بود. دیگر نمیتوانستند ببیننش. صداش میومد که میگفت:
من یکی از نوادگان ترس هستم، ترس واقعی، همه مردم را میترسانم و این دیگر برایم عادی شده، جذاب نیست که ترسی به جون آدم ها بیاندازم. برای همین کم جون و خستم. حال از شما میخواهم با ترسی که درونتون رسوخ کرده، باز هم مرا قوی کنین.
زن و مرد ترسیده بودن، آخه دور از همه جا همینطوریش هم ترسناک بود، چه برسه یکی با رعد و برق بیاد و بگه ترس هستش! همین ترس کافی بود تا ترس داستان ما جون بگیرد و قوی شود، ترس نمیتوانست بهشان دلداری دهد تا ترسشان بریزد، بلکه باید آن ها را بیشتر میترساند تا بتواند زخم های خود را مداوا کند.
راستش تا قبل از این زن و مرد یه حالت بیخیال پیدا کرده بودن، به مسائل زندگی و روزمره، آفت میزد، "خب که چی" سقف خونشون رو باد میبرد، "خب که چی" محصولاتشون بد مزه میشدن، "خب که چی؟" هی میگفتن: «خب که چی؟» ولی ایندفعه ترسیدن جونشون بره. پولشون بره. فرداشون بره و همه آرزوهاشون بر آب شه. به اتاق زیر زمینی پناه بردن و برای همسایه علامتی با نور فرستادن، همسایه اون ها رو دید و به سمت خانه ی شان آمد. ولی در نیمه راه از ترسی که به جونش افتاده بود، برگشت به خونه و تفنگ خود را برداشت.
به خانه زوج رفت و وقتی رسید، آن ها داستان را تعریف کردن و گفتن که ترس به خانه شان آمده، همسایه باور نکرد، گفت الان میرم تو اتاقا دنبالش پیداش میکنم و این جونور رو سه تا تیر حرومش میکنم. رفت بالا. اتاق اول تاریک بود، بارون هم میزد. گفت "نه بابا من که نمیترسم" ولی ترسید، با ترسیدن اون، ترس ما قوی تر شد و تونست بزرگ تر از خونه شه.
اون دیگر موش آب کشیده نبود
یه ترس واقعی شده بود، همسایه، زن و مرد را آن شب به خانه خود برد ولی گویی ترس در همه خانه های دهکده دور از همه جا نفوذ کرده بود و این ترس برای آنها و دیگر افراد روستا اذیت کننده بود. هر روز صدای پچ پچ و حرف از رفتن میشنیدی.
چند روزی به همین طریق گذشت و افراد بیشتر میترسیدن و به ترس قصه ما، غذا میدادن. اونم بزرگ و بزرگ تر شد. انقدر که میتونست هر جایی بره. ولی کجا بهتر از اینجا؟ انگار ترس قصه ما از این قضیه خوشحال بود و دوست داشت بیشتر خود را نشان دهد.
هیچ یک از اهالی، ترس رو رها نکردن و در آخر، دهکده متروکه شد. همگی رفتن و خونه ها خالی از سکنه باقی ماند. اینطوری ترس کوچیک شد. نه که خیلی کوچیک ولی میدونست هر روز هزارن برابر کوچیکتر میشه، اخه دیگه مایی نبود که بترسونتش.
راستیتش، خود ترس، از تنهایی میترسید. از تنهایی ترسید و با اینکه داشت کوچیکتر میشد. بجای جنگل تاریک، به سمت شهر رفت. ناراحت و مغموم. کلی راه رفت. زن و مرد رو پیدا کرد. زن و مرد دیگه ازش نترسیدن. به آنها گفت " لطفا از من در اتاق فرار استفاده کنید" قول داد کارش رو عالی انجام دهد و مردم رو جوری بترساند، که حسابی کارشون سکه شه. اینطوری اون هم قوی تر میشد. زن و مرد ازش تعهد گرفتن که هیچ مشکل و یا موردی برای آنها نباید بسازد. او هم قبول کرد.
و بجای مغازه شون، اتاق فرار زدن.
راستی، مگر میشه؟ بدون ترس و کنار ترس؟
ترس بدخویی ما را ز سر کوی تو برد
ورنه در کوی تو ترسی ز بدخواه نیست