داستان های خیلی کوتاه

بازگشت به کتاب
فونت:
اندازه:
پوسته:

مهراب: نه نگاه کن، اینجاش رو باید اینطوری کنی، بده من بده من تو بلد نیستی
مهراب سیگارو از علی گرفت و بخیش زد

علی هنوز یاد نگرفته بود بخیه بزنه، نه سیگار رو، نه خودش رو، نه مهراب رو، نه هیچیو. نه هیشکی رو. اصلا یاد میگرفت که چی؟
"البته یکم بلدمااا بالاخره نشد هم بی فیلتر میکشی....
میکشم، میکشی، میکشد.
درد
چیو میکشیم؟ یه مدته پاکم. هیچی کشیدنی نیست. ولی بازم نمیشه. دیدی امروز بازم کشیدم؟ اصلا باید برم نقاش شم. نقاشی بکشم. شاید به کشیدن معتادم. آره فکر خوبیه، طرح میزنی یه خونه میکشی، شایدم کارٕت بگیره و نقاشی های چرت بکشی ولی بازم ازت بخرن. فردا میرم کلاس و دیگه چیز بد نمیکشم. قول
"
اون رفت نقاشی بکشه. یک سال. هر جلسه چیزای جالبی یاد میگرفت. و با تمرین هایی که داشت، حسابی نقاشی قشنگ میکشید. "نقاشی کشیدن مثه چک کشیدن ریسکیه. باید بلد باشی وقتی خراب شد نقشش رو عوض کنی. یه طرحی بزنی و رنگیش کنی. وگرنه نقاش نیستی. اونموقعس که میگن کی اینو کشیده؟ یه مبتدی؟؟؟ این استاده خیلی خوبه، ولی...چیو میکشی باز؟"
مهراب با خلیل دوست شد...نقاشی عادت خوبی بود...ولی خب... به قولش عمل نمیکرد و بعد کلاس میکشید.
میکشم میکشی میکشند.
علی بعد از کشیدن نقاشی های قشنگ بخاطر کشیدن باز از نقاشی اومد بیرون. اون میخواست چیز جدیدی بکشه، آخه شنیده بود که مسافر کشی خیلی پول داره!!!

"
مسافر
چه لفظ باحالی، کاشکی همه مسافرا رو بتونم سوار کنم و بکشم... بکشم بکشی بکشد... باید مسافر کشید و سیگار؟ چرا من این لعنتی رو نمیزارم کنار؟ ماه پیش کلی درآمد داشتم...ولی...
"

علی دیگه بخیه زدن رو یادگرفته بود. اینو خودش توجه نمیکرد ولی بخیه میزد. حتی گروهی بخیه میزدن. یعنی چی؟ اون باید این ماده رو ترک کنه. ترک کنه تا بدنش مسموم نباشه. روحش جون بگیره. دیگه نخواست...نخواست مسافر یا نقاشی یا هیچ کوفتی بکشه. کشیدن نکشید. کشیدش نکشید. کشیدید نکشید. نکشید نکشید و حتی مغزشم دیگه نمیکشید. .
اون دیگه نمیکشید. از همه چی خسته شده بود. مخصوصا از بخیه زدن
دیگه نمیکشید. نه مسافر. نه نقاشی. نه هیچ کوفتی.

این داستان همش شد کشید و نکشید و اینچیزا، ازتون عذر میخوام ولی خب علی و زندگیش جالبه. گاهی اوقات نباید کشید...
ادامه داستان رو مخصوصا؟
علی آدم خوبیه. دوست داشتنی و تو دل برو. برا همین نکشید. از بدی خسته شده بود. نمیخواست خودش رو اذیت کنه. برا همین دوباره رفت سر کار. یه بوتیک لباس...به واسطه چیزی نکشید که خودش هم حالیش نمیشد...یه مشتری اومد که یه دختر بود به قشنگی پنجه آفتاب. برا همین یک دل نه صد دل یا حتی بیشتر عاشق او شد. دیگه... اون نمیخواست مسافر بکشه. اون میخواست همیشه مسافرش اون دختر باشه. مسافر دلش. بدنش. روحش. جونش...
و بر روی تابلوی زندگی؛ یه عشق بکشه

تصویر صفحه 7
سیگار شکسته