نورین بود که به ستاره سلام کرد و گفت: سالها منتظرت بودم. سالها برای رسیدن به تو تلاش کردم. در این راه فهمیدم احساسات چیه. شما ستاره هستی. شما اکرم هستی. شما تاج هستین. شما کاج هستین. تو تک درختی در دشتی کنار جنگل هستی. در پیش ما تو خالقی. عذر میخوام که رباتم و بلد نیستم یه رفیق مثل بهرام باشم. من فقط بلدم ازت تعریف کنم. احساسات رو میفهمم ولی هنوز کاملا بلد نیستم. چون لایق احترام هستی، در دلم تورو میبینم و در چشمم استعاره ای از تو دارم.
ستاره:...............................
راوی داستانش را تمام کرد - راوی:
شاید بگین یکمی تهش مسخره شد... این چکیده ای از داستان یکم خیالی من بود. یک جرعه از حقیقت درونش ریختم. دو جرعه عشق. سه جرعه وفاداری. و بدین صورت معجون ما آماده شد. واقعا هم قشنگه، آخرش با یه زمینه ایرانی و دوست داشتنی تموم میشه. یعنی بهرام با اسما ازدواج میکنه و همینطور دو دوست ما به هم میرسن؛ یعنی: ستاره و نورین. پ درسته هنوز نگفتیم اسما کیه. ولی فعلا شما همین رو بدونین که اسما یه دختر و دوست فنی بهرام هست. من که میدونم اگه مامان نفس میزاشت که این داستان رو با جزییات بیشتری بگم، کلی شما خوشحال میشدین. تازشم رتبه یک راوی بودنم تا سال ها حفظ میشد. اما داستان اصلی به نظر قشنگ تر میاد. باید بگم، عددی نیستم که بتونم در مورد داستان اصلی، فکری کنم. هر چه پیش آید، خوش آید...
داستان نویس اصلی منو در نوشتن هدایت میکنه.
بازگشت به داستان اصلی – بیابونی دور از همه جا- بیداری بهرام از چلچله
بهرام: خواب خوبی رفتم. دم ستاره گرم که گفت بخواب. اما اونا کجان؟ هیشکی این اطراف نیست. منفرد چک کردن (ده دیقه؟) اره برم ببینم آی ای چه چیز جدیدی گذاشته
.....................................................................................................................
کاش میشد زودتر بیان تا داستان رو از ستاره بپرسم. بفهمم این ربات کیه؟ چیه؟ و از کجا اومده. لعنت به این چلچله، لامصب مگه ول میکنه. باید بزارم کنار و دیگه نرم پیش سورنا. البته میرم ولی نه برا چلچله. {هزار بار این قول رو به خودش داده} حس میکنم ستاره گشنش شده و ربات رو برده شهر تا نون و پنیر بگیرن. رباتا بیکارن. میچسبن بهتو انقد کنارت میمونن تا به چیزی که میخوان برسن.
اما صبر کن... یه چیز عجیبی اینجا هست. همیشه ستاره کوله اش رو همراش میبره. تو بگو بخواد بره سر کوچه. خیلی کیفش رو دوست داره. آخه کیفش جادوییه. هر چی بریزه توش بازم جا داره. من که هر بار کوله رو میبینم میگم: "تو حتما یه جادویی تو این کیف ریختی." اونم با صورتش میخنده و میگه "اینه جادوی دلقک" .