باید برم دنبالشون. کیفش رو هم میبرم.
بهرام مهینا رو به قشنگی تا کرد و گذاشتش تو کیف. رفت پنج تا از شال گردنایی که داشت رو انداخت و سوی شهر روانه شد. هر جایی فکر کنی شال گردناش بودن. از قصد جاشون میزاشت. بعدم میرفت برشون میداشت. به همین سادگی. ولی خب شال گردناش بعضی وقتا دزدیده میشد و این اجتناب ناپذیر بود.
توی راه که میرفت باز هم به کیفی که ستاره داشت فکر کرد. حتی یبار سر کوچه ای که رسیده بود بازش کرد تا ببینه واقعا جادویی داره یا نه؟ "انگار ستاره قبل از پر کردنش عملیات جادو رو انجام میده." این رو با خودش گفت و هور هور خندید.
بچه که بود علاقه مند به هوش مصنوعی شد. هنوز آی ای نیمده بود و با استعدادی که داشت، حسابی خواهان پیدا کرد. هیفده سالگی بود که اولین برنامه مبتنی بر هوش مصنوعی رو نوشت. یه ترمز. اسمش هم گذاشت... "ترمز دستان". تو اون زمان همه فکر کردن بخاطر دستی بودن این ترمزه که اسمش این شده. ولی هم اون و هم ستاره خوب میدونستن که دستان یعنی چی. آخه سال ها بعد که داشت خاطراتشو برا ستاره میگفت، تعریف کرده بود که فردوسی اولین نفری بوده که از واژهی دستان استفاده کرده. ""رستم دستان. فردوسی یه چیزی مثه سریال ها ساخته. اونم با شعر!!!" ستاره اولش باورش نمیشد. هر چی بهرام تاکید میکرد که فردوسی یه مجموعه داره که با تونسته داستان های زیبا بسازه و زبان رو زنده نگه داره، اونم با شعر... ستاره باور نمیکرد. (کلمه چالش: دستان) بهرام تاکید میکرد "فردوسی تصویر سازی داره و حرفی رو توی لفافه میپوشونه و ال و بل" تلاشش بیهوده بود و ستاره خودشو میزد به خنگی. ستاره دوست نداشت باور کنه. دوست داشت طعم این اشعار رو بچشه. سال ها بعد بهرام تونست سهراب کشی رو براش بخونه. و در این زمان، ستاره حسابی گریه کرد. از نیرنگ رستم. از نشانه ای که جای درستی نمایان نشد(شایدم شد!). "کاش رستم نشانه را، یا نمیدید یا وقتی میدید که جنگی با سهراب نداشت." درسته به بهرام گفت بخاطر داغ سهراب داره گریه میکنه. ولی بهرامم فهمیده بود که بخاطر "نیرنگ" اشتباهی رستم به سهراب هست. گریه بخاطر همینه. "آخه چرا رستم هم مثه سهراب؛ دفعه اول به سهراب فرصت نداد؟" این شد یه حقه... حقه ای برای درد خودش... نیرنگی که پدر برای کشتن پسرش بکار برد. پسر بی کلک و دوست داشتنی. پسری که یبار تونسته بوده خاکت کنه. مردونگی کنه. بار اول بهت رخصت بده. ولی بعد... ستاره، باورش نمیشد که کسی با شعر چیزی ساخته که از یک سریال طولانی تر و زیباتره.و حسرت این رو میخورد که یذره از "شاهنامه" رو خونده.
"از این روایت ها زیاد بوده و هست. اما ما، به چیزی توجه میکنیم که اونا میخوان." بهرام به ستاره پس از گریه گفت.
بهرام:
تو فروشگاه که نیستن.آخه اصلا ستاره و ربات رو نمیبینم. شاید یه چی خریدن رفتن تپه شنی. بزا یه لواشک برا خودم بگیرم. اینا جدیدن و خوشمزه... بعدشم برم سراغ تپه شنی. تپه شنی خیلی خوبه. باور کن. سنخدان؟ چه مسخره. آخه سنخدان چه اسمیه که اینا