روش گذاشتن. سنخدان! اسمش همیشه شنی بوده و هست. اگه باور نمیکنی باید یبار ببینیش. یه تپه گوگولی که میشه از روش سر خورد. یادتون باشه دارین میاین پایین حتما لیز لیز لیز رو بگین. وگرنه که ناراحت میشم.
هنگامی که به تپه شنی رسید هیچکس رو ندید. تیکه ای دیگه از لواشک رو دهنش گذاشت و یکم دل نگرون شد. ولی خب... نه خیلی.
بهرام: ستاره هر جا رفته، میتونه گلیمش رو از آب بکشه بیرون. بزا برم بالا تپه. اما خب داستان چی شد؟ باید برم خونه مامان نفس. شاید اونجا باشن. ولی خب قبلش، خیلی دوست دارم لیز لیز لیز رو با لحن های جدیدی اجرا کنم.
امروز تو را دسترس فردا نیست
و اندیشه فردات به جز سودا نیست
راضی مکن این دم ار دلت شیدا نیست
که این باقی عمر را بها پیدا نیست
راوی: او داشت روی چیزی کار میکرد که میتونست آی ای رو نابود کنه. نه که منفجر شه یا دود ازش بزنه بیرون. یا پودر شه. بلکه بر اساس پول. اون میخواست از پردازش کوانتومی بهره ببره و مدلی بسازه که با بلاک چین و آدما ترکیب شن و یک کوین جدید رو به بازار معرفی کنه. اینطوری؛ دیگه از نانس هایی که آی ای برای به دست آوردنش انرژی مصرف میکنه خبری نیست. این کوین جدید باعث میشه خلاقیت انسانی جایگاه مصرف انرژی رو بگیره. و انرژی جاهای بهتری مصرف شه.
لیزلیز لیز، لیزلیز لیز
بهرام داشت همینطور با خودش حرف میزد که برای بار سوم لیز خورد. هر بار میگفت لیز لیز لیز، لیز لیز لیز.
باخودش در مورد اسما خیلی حرف زد. در مورد پروژه ای که اسمارتز کوین نام گرفته بود. باید میرفت پیش اسما تا روی نقشه ی مسیر قدم بزنن. قدم بزنن و از خلاقیت انسانی، بلاک های کوین جدیدشون رو پر کنن. تو ذهنش روی هر بلاک میپرید و با اسما میرقصید. آخه با هر تماس با بلاک، یه نت قشنگ از بلاک در میومد. نتی که به تنهایی زیبا نبود و ترکیب، زیباشون میکرد. رقصیدن با اسما؟ اسما رو دوست داشت؟ شاید ازدواجی طور باشه این بحث. شاید بهتره اول، از کاراشون بگم و وارد این بحثای بیخود نشوم. عشق رو بزار کنار.
اول باید رفت سر کارایی که با هم کردن. اونا یه شبکه مجازی دارن که شیش هزار و نهصد نفر عضو داره. درسته خیلی زیاد نیست؛ ولی خب خیلی کمم نیست. تو این شبکه مجازی به بقیه اعتبار داده میشه. در ابتدا این کار توسط دیگران مسخره میشد و مضحک بود.