بازدید کننده نداشتن و حسابی نا امید شدن. نا امیدی از تلاشی که میکنی خیلی سخته. تورو تنزل میده. بهرام وقتی به اینجا رسید، آدم بی ریختی شده بود و در نهایت، با یه اعصاب خوردی، خودش را شکست. غرورش رو شکست. با رفیقش سورنا هر شب چلچله زدن و خودش رو داغون کرد. اما... باز برگشت... باز هم روی شبکه مجازیش کار کرد. تو این شبکه به آدمایی که مطلبی رو واقعا بلدن، مدرک معتبر داده میشه. مدرکی که با چندین دانشگاه و موسسه معتبر در تماسه. نه از این مدرک الکیا که تو سایتا هست. منظورم اوناعه که کارفرما قبولش نداره و نگاش نمیکنه. یا بدرد نمیخوره. مدرکی میدادن که حسابی سخت گیرانه طراحی شده. اگر شما وارد این شبکه مجازی میشدین، اول ازتون میخواست نقشه مسیر رو انتخاب کنین. بعد از انتخاب نقشه ی مسیر. نوبت به پس زمینه، رنگ ها، مدال ها و کلی شخصی سازی دیگه میرسید. میشد همه این پروسه ها، با استفاده از Recomanded system (سیستم توصیه گر) که تعبیه بر سایت بود، انتخاب شن. یعنی این سیستم توصیه گر بر اساس منفرد شما، تصمیم میگرفت که چه تم ها و رنگ هایی انتخاب کنه. این بسیار کاربر پسند و user friendly و زیبا بود. اینکه مخاطبین ببینن بر اساس خودشون و جست و جو هایی که کردن، چه چیزی براشون انتخاب میشه، جالبه. بعضیا وقتی میدیدن که این تکنیک چه قیافه ای براشون درست کرده ناراحت میشدن. بعضیا خوشحال. بعضی ها خنثی. بعضی ها سنگی... شایدم رنگی |نه این داستان داره|. خلاصه که UI/UX (طراحی کاربری) خوبی ساخته بودن. بعد از شخصی سازی ها، نوع امتیازگیری، چالش ها، درسنامه ها، مدال ها، همکاری ها و کلی چیز دیگه برا آدم باز میشد. انگار که راه رو فانوس بزاری و روشنش کنی. راه مشخصی طی میشد. بیشترروی هر روز زدن اون برنامه لعنتی کار کردن. شخص با طی کردن این مسیر، مدرک معتبر میگرفت. یه مدرک معتبر و نشون دهنده ی دانایی و توانایی او. تازه چاله چوله های ذهنش، از چیزایی که بلد نیست هم میتونست پر میشد. اینکه این شبکه یه جورایی بازی طور بود، خیلی هیجان انگیزش کرده... فقط یکم... سختگیرانس. انگار سازنده ها اعصابشون خورد بوده. هر کسی این شبکه رو داشت، بعد از به راه اندازی مسیر مشخص خود، خسته میشد و از شبکه مجازی کناره میگرفت. انگاری بهرام و اسما هنوز نتونسته بودن این موضوع رو برا خودشون در بیارن که: "چرا آدما مسیر رو نیمه رها میکنن؟" درسته در این اپ ویژگی های زیادی بود. آدم میتونست با رفیقش چت کنه. شخص میتونست خودش را با بقیه مقایسه کنه، میتونست خودش رو به کارفرما نشون بده. میتونست بدرخشه و ... آخه دیگه مهارت های او معین شده بودن... تازه اون طرف قضیه کارفرما با دیدن روند پیشرفت فرد در این برنامه میتونست بفهمه که آدم "کاربلد" رو استخدام میکنه. یا یک ناشی. پس زیادم بد نبود. ولی خب... کاربرا بعد از مدتی قید مدرک و مسیر رو میزدن... "سخته"
به طور خلاصه: زحمت زیادی کشیدن و دارن میتونن. علاوه بر این شبکه مجازی، کلی پروژه به عنوان آزادکاران انجام دادن. اسم گروهشون تو سایت گرفتن پروژه "آزادکارانِ دشت بی صدا و قشنگم" بود. با پروژه انجام دادن یه پولی دستشون میومد. پول شیرین.
در آخر همه اینها؛ بهرام و اسما، برنامه نویسی و کار رو دوست داشتن. براشون حس زندگی میوورد. بنظرشون اینطوری میشد یکاری کرد و زنده بود. عاشق هوش مصنوعی بودن و سوال هایی ازش داشتن که کسی جوابش رو نمیدونست. حتی خود هوش مصنوعی، و