پنجره... چرخش

بازگشت به کتاب
فونت:
اندازه:
پوسته:

پس از آنکه فهمیدیم کشور کهن یک انسان است، میتوانیم بیشتر در آن فرو برویم. در ابتدا روند پاداش دهی مغز انسان را ببینید. یا بهتره بگوییم که شهر پایتخت کشور کهن یا همان مغز، برای این توالی ساخته شده است که:
1 – نیاز یا چالش واقعی (داشته باشد)
2 – تلاش کردن / ریسک کردن / تعامل با جهان (انجام دهد)
3 – گذر کردن زمان و تأخیر در انجام کار (فکر کردن به آن) (را داشته باشد)
4 – نتیجه قابل لمس (...)
5 – پاداش شیمیایی (هورمون های شادی – آتش و گرما در سرزمین کهن و داستان)
سال های سال این روند در ذهن انسان برای پاداش دهی آماده بود. تا اینکه روزی مدیر پستونکی از نا کجا آباد ذهن آمد.
او یک شکننده است و کارش شکستن ساختار لذت بخشی به انسان است.
چیکار میکند؟ در اول سخن بگوییم که او کار بلد است، میداند مغز چگونه کار کرده و چکاری کند که ما را گول بزند. برای همین است که م.پ موارد دو و سه را از روند بالاحذف و ما دیگر تلاش نمیکنیم، ریسک نمیکنیم، تعامل با جهان نداریم و همچنین فکر هم نمیکنیم.
او جعل کننده مورد چهارم یعنی نتیجه قابل لمس میشود. میداند که نتیجه {قابل لمس} نباشد هم ایرادی ندارد، و میتواند ذهن را به نتایج جعلی عادت دهد. پس چی میشه؟ از یک سریعاً به پنج میرسیم. یعنی ذهن ما، نیاز یا چالش را درک میکند، در مرحله یک. و در مرحله پنج بلافاصله؛ با جعل شدن نتیجه (غیر قابل لمس) دوپامین ترشح میشود. ما هم لذت را دریافت میکنیم و خوشنودی هک شده ای داریم. متاسفانه در این صورت است که دیگر سروتونین، اکسی توسین و اندورفین به مقدار کمی تولید میشود و نقش آن ها در لذت دهی انسان ناچیز است.
تا اینجا نوشته ی علمی ای را داشتیم، حال بریم سراغ داستانی از کشور کهن(جسم) به نام: مدیر پستونکی.
روزی روزگاری، فردی پستونکی از راهی آمد که شهر آنجا، از هموار ترین مسیرهای ریشه ای و کنده شده در اعصاب ما میگذشت. او یک فرد سن بالا، شکم گنده و عاری از احساسات بود که همیشه سعی داشته روند مغز را هک کرده و نتیجه را جعل کند. اینطوری شد که خودش را یک مدیر لایق در سازمان پخش لذت نشان داد. آری او همیشه بر لبانش پستونک دارد و آن را میک میزند. و از اینکه مثل بچه ها پستونک دارد، اصلاً ناراحت نمیشود. بنظرش زندگی اینطوری بیشتر لذت دارد. میگفت: {بزار بهم بخندن، اونا ارزش ندارن، من مهمم و همین حال خوب، تازه اگه میدونستن مکیدن پستونک چقد حال میده چند تا چندتا جیبشون میزاشتن.}
او دوپامین را که عاملی برای شروع یک کار و یا ادامه کار است را به عنوان مقصد تعیین کرده و شعارش این است که {با دوپامین، هر شب آتیش بازی}. چه شعار جالبی، مردم در ابتدا با او کنار نیمدند. ولی بعد از این شعار بود که محو حرف هایش شدند و او را مدیر کردند.
در روزهای اول کارش، به خوبی توانست ذهن رو هک کنه. ذهن انسان برای این هک میشه که زیادی بلده! نه این که ضعیف باشه یا بلد نباشه چطور کار کنه، بلکه هک میشه چون بیش از حد یاد میگیره. آخه مغز ما به طور ذاتی دنبال صرفه جویی انرژی هستش. دوست داره همیشه و همه چیز در دسترسش حضور داشته باشه. مخصوصاً انرژی و حال خوش. آری… یادگیری سریع ذهن ما، برایمان مشکل ساز می شود.
------------- نفس
در ابتدا برای همین شد که مدیر پ. تونست اثر سروتونین رو کم کنه، سروتونین وقتی بالا میره که ذهنمون روتین خوبی داشته باشه، تلاش هامون نتیجه دار باشن و ارزش واقعی ذهن معلوم باشه. مدیر پستونکی اومد روتین خوب رو از ما گرفت، برا همین شخصیت درون قصه ما دیگه دوست نداشت ورزش کنه، دوست داشت ویدیوهای کوتاه در مورد ورزش کردن ببینه و {یک روزی} انجامشون بده. حالا اون روز کی باشه؟ خدا داند. اینطوری شد که تلاش انجام نشد. {کافیه دکمه ذخیره سازی فیلم رو بزنی تا بعداً هم بتونی ببینیش} این رو مدیر پستونکی به ذهن ما تحمیل کرد. حقیقتش محتواهای چرت و کوتاه شبکه های اجتماعی پایان ندارند. کارهای روزمره که خوشی کوتاه مدت میدهند هم همینطور. برداشته شدن روتین درست زندگی، مثل این است که شبا تا هفت صبح بیدار بمونیم و تو ش.ا بچرخیم و چیزای دیگه، باعث میشه ما نتیجه رو حس نکنیم، شخص درون قصه اینستاش رو هی بالا پایین میکرد، تا امکان داشت دوپامین رو ترشح میکرد و پستونک به‌جای سروتونین میمکید. مدیر پستونکی وقتی نتیجه کارش رو دید؛ خنده عجیبی زد و خوش‌حال شد. آخه اون هر شب آتیش بازی تو کشور راه انداخت. بدیهیه که به جنس های آتیش بازی هم نیاز داشته باشه.
بعد از این که سروتونین کم شد، روزگار گذشت و گذشت و فرد {عادت} کرد. دیگه دوپامین ها رفته رفته کم شدن و خبری از آتیش بازی های اولیه نبود. مدیر پ گفت همین روزاس که بندازنم بیرون؛ باید یه کاری کنم. رفت سراغ هورمون بعدی، یعنی: اندورفین
{این که راحت تر از سروتونینه، کافیه درد رو حذف کنم تا تنبل تر شه}
این جمله ی م.پ به دوستانش بود. راست هم میگفت، اندورفین با درد، فشار، تلاش طولانی و عبور از سختی فراهم میشه. یادتونه که: اندورفین = بیشتر شدن قدرت تحمل
م.پ تمام تلاش های فرد رو کم کرد. دیگه اون آدم قصه، غصه باشگاه رفتن رو نمیخورد. خریدهای خونه رو بزور انجام میداد. به برنامه های بلند مدتش پایبند نبود و ...
بازم دوپامین و بازم بدنی که این هورمون را دوست دارد و مقصد خود میبیند.
یه چند وقتی اینطوری طی شد و فرد قصه ما نه تنها دیگه قدم نمیزد، نه تنها دیگه شبا مسواک نمیزد، نه تنها ورزش نمیکرد، بلکم که تنبل تر هم شده بود. مغز فرد میدید اینطوری کارها راحت تر شده. اما راحتی کجا بود؟ رفته رفته بیخود تر میشد و ذهنش بهش میگفت:{چقد خووب که همه چی راحت تر شده، چقد خوب که دیگه دغدغه باشگاه رو نداری، دیگه فرامرز نمیاد بگه: {داری اشتباه میزنی} بیکار بودیا}
بازم گذر زمان و بازم فرایندی به نام "عادت" و بازم کم شدن دوپامین!!
وقتی م.پ دید داره دوپامین کم میشه، به حقه آخر رفت. سراغ هورمونی که نویسنده خیلی دوستش داره: اکسی توسین
باورتون میشه دوست ندارم بنویسم این هورمون چطور ضعیف میشه؟ پس یه لایک کنین تا بهتون نگم!!!
مزاح و خودشیرینی میکنم. ها ها ها. عذر میخوام. باید بگم همین شگرد مدیر پستونکی شد. یعنی: لایک مجازی، به‌جای لایک واقعی!!!
این هورمون یعنی اکسی توسین از ارتباط واقعی ما، مخصوصاً دو نفره اش و به خصوص زمان مشترکی که با هم میگذرونیم به‌دست میاد. مدیر پستونکی میدید طرف با همه کارایی که کرده، بازم فرد قصه، دوستاش رو داره و بازم هر کی زنگ میزنه این یارو نه نمیگه. اینا رو که دید؛ دستاش رو به هم مالید و با دندون کشیدن رو دندون هاش گفت: "باید یه کاریش کنم"
راستیتش مدیر پستونکیِ ذهن با ذهنیت مدرن اومده تو بازی. تو کار سوشال مدیاست. برا همین از جیبش کتابچه ش رو در آورد و دید که میتونه با لایک و به‌طور کلی زدوخورد(اینتراکشن) مجازی، این دوستی ها و این دیدار ها رو کم کنه و به طرف قصه ما توجه موقتی و روابط همیشه در دسترس ولی کم عمق رو بده. واااو. چه حقه ای. چقد این مدیر کار بلده.
روز اول طرف بزور سی تا لایک گرفت، روز دوم هم سی تا، روز سوم پنجاه و روز صدم پنج هزار تا.
دیگه شده بود یه شاخ شبکه مجازی اینز-ها. بنده خدا طرف قصه ما که دیگه دوستاش رو میپیچوند و با دوستای مجازی وقت میگذروند. درسته این از بیرون قشنگه، ولی بیای نزدیک یه صفحه چت می‌بینی که اونورش معلوم نیست.
اینطوری شد که هورمون اکسی توسین هم ناکار شد. بزارید نتیجش رو به همه ماهایی تعمیم بدم که بیشتر از دو سه ساعت توی شبکه های مجازی وقت میگذرونیم. چی شد؟ فکر کردیم هنوزم سیگنال اجتماعی داریم، فکر کردیم کلی دوست پیدا کردیم. فکر کردیم اگه هر شب تو گروه های دلگرامی فعالیت کنیم، کلی حال میده. ولی در واقعیت؛ پیوندی نبود. ارتباط دیداری، ارتباط فیزیکی و همینطور شنیداریمون یه بازی شد. "یه روز همو ببینیم " یه عبارت معمول شد. کاشکی فقط این بود. نتیجه دومش: داشتن حس تنهایی، با ظاهری پر از زرق و برق و شلوغ پلوغ. شاید همینجا باشه که اضطراب اجتماعی به ما می رسه. دست میندازه دور گلومون و باعث میشه آروم حرف بزینم. آخه میترسیم از اینکه بقیه بفهمن. از تماس چشمی دوری میکنیم و نگرانی شدید در دلمون جای باز میکنه. تازه یه سری چیزهای فیزیکی هم ممکنه رخ بده: تپش قلب، سرخی صورت، عرق کردن الکی دست، احساس تهوع و تنگی نفس. شاید برای "من" رخ نداده باشه، ولی برا "ما" ممکنه.
اینا رو گفتم چون میخوایم بدی های کم شدن سروتونین رو هم در رابطه با کم شدن اکسی توسین بگیم. یعنی بدی های «ترکیبی». که درون ما رخ میده.
وقتی علاوه بر سروتونین، اکسی توسین هم کم میشه، ما به یه حلقه ی بی پایان میرسیم، یعنی همه چیز هست، اما هیچ چیز پایان نداره. نمیتونیم بگیم "من کل اینزتا رو دیدم". تازه بعدشم دیگه موفقیت های واقعی بهمون آرامش نمیده. دانشمندا این دو اتفاق در جهان مدرن رو پایه و اساس افسردگی میدونن. واقعاً که غم انگیزه. {خجالت از خود}
لطفاً اجازه دهید که اتفاقات بد نبود اندورفین در رابطه با دو هورمون دیگه هم بگیم. وقتی اندورفین نباشه، آستانه تحملمون خیلی پایین میاد. تا یه چیزی میشه، فروپاشی. از کاه، کوه میسازیم و جنبه کوچکترین نقدی هم نداریم. در این موقع ( وقتی اندورفین نیست)، لذت های قوی سطحی شدن. دیگه هیچی حال نمیده و مغز شکننده میشه … {بسه دیگه {عصبانیت}}

خب داشتیم داستان مدیر پستونکی رو ادامه میدادیم. مدیر پ بعد از اینکه سه هورمون رو توسط شبکه های اجتماعی خیلی کم رنگ کرد.باز هم روند تکراری شد. و فرد به ایناهم عادت کرد. مدیر پ میدونست در این مرحله این عادت کردن چیز مهمی نباید باشه، چون اون میخشو محکم فرو کرده و مردم از آتش بازی لذت بردن و معتادش شدن. یه مدت طولانی به همین صورت گذاشت. از نظر م.پ: "خب بزا بگذره، من که پستونکمو میک میزنم و از اینکه صندلی رئیاست لذت دهی رو به‌دست آوردم کلی خوش حالم. دیگه خیلی سخته منو بندازن بیرون، اونا به گرمای این آتیش بازی عادت کردن. من نباشم، کی میتونه هر شب آتیش بازی راه بندازه؟"
اما بعد از چند وقت، دید اینطوری نمیشه که. هوا خیلی سرد شده. مردم ناراضی ان. "باید بریم سراغ چیزای قوی تر، اعتیاد به شبکه های اجتماعی به تنهایی دیگه کافی نیست" مدیر پستونکی بعد از اینکه اینو گفت، گفت که یا باید ترکیبی کار کنم. یا اینکه یه هک قوی تر پیدا کنم. هک ترکیبی رو زیاد دوست نداشت، نمیشد که انسان هم غذا بخوره، هم اخبار بد ببینه. م.پ از لذت غذا خوردن نمیتونست بگذره. گفت بریم سراغ یه هک قوی تر، کنار این. یعنی انسان ما که الان معتاد به شبکه های مجازی هستش، بره یه چیز دیگه هم پیدا کنه. که چندی نگذشت که پیدا کرد!
مواد…
مواد مخدر…
یکی دیگه از چیزهایی که به فرد در کوتاه مدت حال میده، مواد مخدره. بعد مصرف مواد، حال فرد طوری میشه که دیگه هیچی نمیشه گفت. آتیش بازی که چه عرض کنم. زمان مصرف مواد مخدر، از دوپامین به‌دست آمده، ذهن منفجر میشه. اما بعد از مصرف و رسیدن به خماری، سرمای شدید و یخبندون های شدید در سطح کل کشور کهن گسترده میشه. درسته بدن گرمای زیادی رو به واسطه آتش بازی های دوپامین به دست میاره، اما خب این فقط زودگذره! بعدش، قضیه ناراحت کنندس. بعد از اولین بار مصرف مواد (در یک بازه زمانی) یه گزینه اول داریم، اونم اینه که فرد بازم یبار دیگه مواد بکشه (چیز بدیهیه)، (که اصلاً هم مث دفعه اول بهش حال نمیده)، یا قضیه ی دومی که روی میزه، این هست که در کشور کهن یه سرمای عجیب و سگ کشی پیش میاد که نتیجش میشه: افسردگی.
بله افسردگی. برا همینه فرد بازم میره سراغش. دوست ندارم زیاد از مواد مخدر بگم، شاید چون خودم یک معتاد بودم. درسته در زمان کشیدن حال میده، میگی، میخندی، وقتت پر میشه؛ ولی… بعدش حس ناامیدی میاد سراغت. انگیزه ات کم میشه و داغونی. حس اینکه بازم باید برم بکشم تا عادی شم رو داری. باورتون میشه تو طول یه روز شده بود که دوازده بار مواد مخدرهای خفیف مصرف کردم؟ و همیشه میگفتم هیچکدوم بار اول نمیشه. اولین بار که میکشیدم، دوپامین منفجرم میکرد. دفعه دوم خب کمتر، و دفعه سوم خیلی کمتر... الی آخر. تازه بعضی وقتا میگفتم تنوع بدم تا بیشتر بهم حال بده. . از این مواد میپریدم به اون. سنتی به شیمیایی و بالعکس. این در صورتی هستش که در حال نابود سازی خودم بودم.
خب برگردیم به داستان…
پس از اینکه انسان درون داستان ما به اعتیاد رو آورد، به گذشته فکر کرد. به زمانی که همه چی عادی بود و او از خودش راضی. به خودش میگفت: یعنی چی شده که اینطوری شدم؟ ازونجایی که پایان شاهنامه باید خوش باشه، فرد قصه ما نیز ناگهان به خودش آمد، تونست مواد مخدر رو کنار بزاره و برگرده و م.پ رو از ذهنش خارج کنه. با ترک کردن اعتیادهای بدش بازم به زندگی برگشت. شبکه مجازی رو ساعت تعیین کرد. دوستی های مجازیش رو سعی کرد حقیقی کنه و حتی شده در فرصت کوتاهی دوستاش رو ببینه. وقتی هم میدید، نه گوشی برمیداشت بازی کنه، نه اخبار میدید یا چیزای دیگه، کامل کنار دوستش بود. صد در صد که نمیشه ولی خب نود درصد خودش رو برای ارتباط هاش خرج میکرد. پیامی براش میومد یا اگه میتونست به سرعت جواب میداد، یا گوشیش سایلنت بود و یه ساعت خاصی تمامی پیام ها رو میدید و جواب میداد. دیگر او، سبک زندگی خوبی داشت. تنها برای شروع کار و آموزش خود از دوپامین استفاده میکرد. مثلاً باید بگم که تونست زبان اسپانیایی رو کامل یاد بگیره. اولش که دید این زبون فعل و فاعل جابجایی نسبت به فارسی داره، یکم جا خورد، اما بعدش، تمام سختی ها رو به جون خرید و با شرکت هفتگی در کلاس و تمرین روزانه، از اینکه خیلی روان میتونست اسپانیایی صحبت کنه، خوشنود بود.
این شد که مدیر پ نتوانست در شغل خود موندگار باشه و یه آدم کار بلد جاش رو گرفت. هر روز و هر شب همه هورمون ها ترشح میشدن و در پس زمینه ی سبز زندگی مان، گرما دلنشین شد.
پایان