بخش ششم: خدا از رگ گردن بهمون نزدیک تره (فلسفه)
هیچ چیز آنقدر عجیب و باورنکردنی نیست که قبلاً توسط یکی از فیلسوفان گفته نشده باشد.
رنه دکارت
پس در این صورت، ما کی باشیم که بخوایم از فلسفه چیزی بگوییم؟ فلسفه توی همین سخن است. ندانستن در دانستن. ما فیلسوف نیستیم، اما میدانیم. میدانیم که باید بدانیم، و اگر بدانیم، ندانستن خود را به دست می آوریم.
فلسفه خورشید است، در یک ظهر پاییزی. به همه میتابد، حتی اگر آن فرد آدم بدی باشد. نمیگوید: {من به این گرما نمیدهم، این آدم دیروز در زمین اشتباهی ای بازی میکرد!} از نظر فلسفه، اصلا زمین اونا و زمین ما نداریم. یک زمین هست که همگی بر روی آنیم. یک زمین است که خورشیدِ همیشه تابان دارد. ذات خورشید گرما دادن است و خورشید همیشه خورشید باقی میماند. حتی اگر ما آن را نخواهیم… حتی اگر به خیال خودمان آن را بد بدانیم و پیش خود بگوییم: {خورشید است که سایه درست میکند، تاریکی میسازد و ما را از نور به سیاهی میرساند!!}بله این تضادی است که در خیلی چیزها وجود دارد. برای مثال آن، برق متناوب تسلا را متذکر میشویم. روزی ادیسون یک فیل را به میدانی آورد و به برق متناوب تسلا وصل کرد تا بگوید برق او میتواند کشنده باشد. و فیل با بی رحمی ادیسون کشته شد. جالب است بدانید تسلا گیاه خوار بوده و از کشته شدن آن فیل بسیار غم زده شده. مثال ساده ی دیگر؛ چاقوی آشپزخانه است. وسیله ای که برای آشپز، کارهای زیادی را انجام میدهد. ولی مخالفانِ آن میتوانند بگویند: {چاقوی آشپزخانه بد است، زیرا تیزی آن میتواند یک انسان را بکشد!}
تضاد و فلسفه، دو دوست قدیمی هستند. و درباره آن میتوان مدت ها صحبت نمود. نور یا سایه؟ سرد یا گرم؟ خوب یا بد؟ حتی صفر یا یک. شایدم هر دو. شایدم هیچکدام. باید به این برسیم که صفر و یک؛ کنار هم کامل میشوند. و باید کنار هم ترکیبی غنی بسازند.
خب در این صورت...کمال یعنی چه؟ کجای فلسفه میتوان کمال را پیدا کرد؟ آیا کمال یعنی به یک رسیدن؟ بنظر شما سؤال مهم تر است یا پاسخ؟ بودن یا نبودن؟ مسئله این است.
خیلی ها فلسفه را آتش میبینند. آتشی گرم در دل سرمای زمستان. هر کس نزدیک آن شود گرم شده و کسی که دور از آن است، یخ میزند. ما باید مراقب باشیم وقتی به این آتش دست میزنیم، دستمان نسوزد. آنقدر نزدیکش نشویم که یادمان رود برای چه فلسفه را یاد میگیریم. سوختن؟ یا ساختن؟
خدا از رگ گردن به ما نزدیک تر است… این جمله دیگر کلیشه ای شده. راستی کلیشه را چه تعریف میکنید؟ شاید تکرار مکررات کلیشه را شکل می دهد. پس این بهترین کلیشه است، این که خدا از رگ گردن به ما نزدیک تر است. او میبیند و میشنود. در همه لحظه ها و همه مکان ها حضور دارد، و وجود؛ به او متکی است. سازنده مکان و زمان اوست. در این صورت است کل چیزی که میبینیم و میشنویم خداست. از درختان سرو بگیر تا ظهر یک تابستان. همه خدایند. خدا است که در ما جریان دارد، یا بعضی ها برعکس این موضوع را دوست دارند بگویند، یعنی: ما هستیم که جزوی از خداییم. پس بهتر است درون خودمان، خدا را پیدا کنیم.
بدی ها چه؟ آیا خدا در آن ها هم دست دارد؟ این بدی هایی که میبینیم و میشونیم… مانند دردهای کودکی که فریاد میزند. یا آه مادری که فرزندش را از دست داده. یا حتی جزئی تر و باگ های کدی که در روند اجرای برنامه، خطا ایجاد میکنند. اگر او مالک همه چیز است، چرا باید بدی وجود داشته باشد؟ نمیتوان گفت که خدا در صدای آن کودک نیست. نمیتوان گفت خدا، تنها خدای خوبی ها است. اما مگر میشود خدا برای هر بنده اش چیز بدی بخواهد؟ خیام عزیز از خدا این سؤال را داشت. که چرا با اینکه میتوانی همه چیز را خوب و عالی بسازی، بدی را نیز به ما دادی؟ سؤالی که باید به آن خیلی فکر کرد… افکاری که میگویند: آتش سوزاننده است پس به آن نزدیک نشوید. (گلایه خیام نشانه از رابطه عمیق و مفهومی با خدا دارد)
بیایید سراغ یک سؤال جنجالی دیگر برویم که شاید ذهنتان را درگیر کرده باشد. آیا خدا، درون انسان های بد هم جاری است؟
…
پاسخ کوتاه: بلی. اما انسان های بد؛ به واسطه اعمال و کارهای زشتشان ذات بدی پیدا کرده اند. خدا را گم کرده اند. یادمان نرود خدا نیازی ندارد که ما او را پیدا کنیم. پس خدا نیازی نمیبیند که دیگر درون انسان های بد باشد. این در حالی است که در پاسخ ابتدایی گفتیم: بله خدا درون انسان های بد هم هست! یعنی چه؟ چرا با کلمات بازی میکنیم؟ خدا درون این آدم ها هست یا نه؟ بهتره بگوییم، به واسطه مالکیت مکانی و زمانی، خدا در دل تمامی انسان ها وجود دارد. در تمامی زمان ها و در تمامی نقاط. اما به خود فرد ربط دارد که او را پیدا کند یا نکند. او، همیشه، و حتی در بدترین ورژن انسان ها، راهی را در مسیر زندگی افراد قرار میدهد تا بازگردند. بتوانند خود را اصلاح کنند و برای خود و دیگران زندگی خوبی بسازند. اما آدم های بد، برده ی کارهای اشتباهشان شده اند و دیگر برایشان سخت است که راه رسیدن به او را ترجیح دهند.
فلسفه همین است، آیا میتوانیم از این تضاد دوری کنیم؟ حقیقتاً که نمیتوان تنها خوبی را دید و به پوچی نرسید… به راستی که کجا هستیم و به کجا میرویم؟ فلسفه نه مقصد؛ بلکه مسیر است. مسیری که باید طی شود. تا در انتها، خوبی را خدا دید و بدی را هم خدا. تا خدا را از رگ گردن نزدیک تر ببینیم و غرق او شویم. اصلاً بیایید گم بشویم. در این هستی بی کران و در زنده بودن.
هر چه آید در فهم ما، آن بُوَد مفهوم ما
کی بُوَد مفهوم ما، او
کو از آن عالی تر است.
عطار
ادامه دارد...