شکست
احسان صبح که بیدار شد لیوانی از آب خورد...آخه میدونی، کار همیشگیش بود. این یه عادت قدیمی برا احسان شده بود. احسان هر دفعه از خواب پا میشد یه لیوان یا دو تا، آب میخورد. بنظرش همرو میشست میبرد. تازه تا ظهر، بازم آب میخورد. فکر نکنم نیازی باشه که بگم آب خوردن رو هر دو ساعت یبار تکرار میکرد. صبح ظهر شب هر بار تا جایی که میتونست. انقد آب خوردن براش لذت بخش بود که اصلا در قید زمان آب خوردن نبود. پیش خودش میگفت "یه عادت خوب تو زندگی داشته باشم همینه! آخه هر بار آب بخوری میشوره میبره." خب طبیعتا دستشویی هم زیاد میرفت، نمیشه بگی که "آب میخورم ولی دستشویی نمیرم، من آدم مقاومی هست". خب باشه تو آدم قوی، اما خب هر ورودی ای یه خروجی داره. طبیعتا آب میشوره میبره. هر چی که تو دستشویی رخ میده بدی هایی هست که از بدنمون شسته شده و رفته. قشنگ آب تو بدن میچرخه و باعث شست و شو میشه. این نکته ای بهداشتی برای این داستان بود. داستانی که امیدوارم بشوره ببره. هر چی بدی تو ذهن ما هست.
خب این که نشد داستان. پس داستان اصلی چی. داستان اصلی از روزی شروع میشه که یه روز، احسان ساعت شیش صبح از خواب بیدار شد.. خیلی خوش و خرم میره که آب اول صبحشو بنوشه... لیوان رو برمیداره، شیر آبی که تصفیه شده رو باز میکنه، ولی در همون لحظه... میبینه که از طرف ساناز داره گوشیش زنگ میخوره. آب تو گلوش میشکنه. و با کلی سرفه گوشی رو جواب میده.
ساناز: سلام احسا خوبی، میگم امروز میتونس بیای دنبال من، آخه ماشینمو بردم تعمیرگاه و پیاده ام.
واو. چه خوب. ساناز رو دوست داشت. باید امروز روز خوبی باشه.
میره دنبال ساناز. سوارش کرد و تو راه که بیست دیقه هم نمیشد، هی میخواست با ساناز حرف بزنه ولی خب... حرفی پیدا نمیکرد. همینطوری ساکت تا سر کار رفتن. و ساناز در آخر گفت «سپاس احسان»
سر کار که میرسه گفت برم یه لیوان آب بخورم... لیوان رو برداشت اما با دیدن لباس های خانم شیرزادی، دوباره آب تو گلوش شکست. چه دافی شدهههه. چیزی بود که احسان گفت. ولی میارزید. ساناز رو میخواست. میخواست باهاش رفیق شه و ببینه چه دختریه. این حقش بود که اگه دید دختر بدیه ولش کنه؟ ولی خب خیلی دوسش داشت و بدیش این بود که حرفی گیر نمیورد.....نمیرفت جلو. هفته دیگه تولدش بود و میخواست بهش بگه...نمیدونم بیخیال دور نشیم...
رسید بالا تو اتاقش نشست و باز خواست آب بخوره. لیوانشو پر از آب گوارا کرد و ،درست حدس زدید، همون لحظه شنید که همکارش میگه رییس داره عوض میشه و مش مهران داره میره. خب مش مهران رو خیلی دوست داشت. اون بره کی بیاد؟ چرا باید آدم خوبی مثه مش مهران رو بیرون کنن؟ تف تو این زندگی... خیلی ناراحت و مغموم رفت باز آب بخوره که بازم آب تو گلوش شیکست.
دوباره آب تو گلوش شکست. انقدر این آب داستان شده بود که باز شکست. و شکست و شکست. دلش چی؟ اونم شکست... وقتی دید ساناز با یه پسر تو لابی شرکت نشسته. نیروی جدید بود. قد بلند و هیکلی. بازم رفت یه لیوان آب بخوره که بازم آب تو گلوش شیکست. شکستم شکستی شکستند.
دیگه اعصابش خورد شد. از این شکستن.
بعد از کار رفت تو پارک محله نشست و سیگارشو روشن کرد. پیش خودش حرف میزد. میگفت چرا ساناز رفته؟ چرا زودتر اقدام نکرده... واقعا انقد نفهمه که زودتر بره؟ باید صبح بهش میگفت. خریت کرد. خب باید اون پیش قدم میشد دیگه. ولی نشد...
"نه تنها کار خوبی نکردم بلکه کلی هم آب تو گلوم شکسته امروز... هر وقت اومدیم آب بخوریم تو گلوم شکست. فکر کن با ساناز میرفتم بیرون هی آب تو گلوم میشکست،، هی هی هی، چه خنده دار میشد.... ولی الان که... اون رفته با اون پسر خوشگله و منو میخواد چیکار... باید رها کنم. نشد دیگه. خب چیکار کنم؟
احسان در همین حال بطری آب رو بالا آورد و آب گوارا را نوشید... صبر کن ببینم. الان که آب میخوردم دیگه آب تو گلوم نشکست... چقد خوب.. سانازو دیدم شیکست...ندیدم شیکست...اما الان...نشکست... شاید نشکستن تو رها کردنه! من ساناز رو اونقدر نمیخواستم. برا همین باید رها کرد و آبمو بخورم...این آخرین باره که امشب رها نشده هستم..."
پس به سلامتی همه ما، آخرین جرعه از آب رو نوشید و رفت خونه بازم آب نوشید و هنگام خواب بازم آب نوشید و دیگه آب تو گلوش نشکست...
شب تولد ساناز تیپ قشنگی زده بود. دخترای زیادی بهش پا میدادن، احسانم با یه دست دادن قضیه رو بیخیال میشد. پیش خود میگفت: من رها شده هستم.
اما
در اون تاریکی
در اون شب سیاه که ستاره ای دیده نمیشد.
دختری بود به زیبایی ماه.
احسان نتونست این زیبایی رو بیخیال شه.
همون لحظه که دیدتش. با تته پته به دختر فهموند که آب میخواد. ستاره هم بهش گفت بیا با هم از این آب گازدار بنوشیم و الکی لیوانامون رو بزنیم به هم تا بقیه فکر کنن ما با هم خیلی دوستیم...
"پنجه آفتاب جلوش کم میاره"
باهاش رفیق شد.
اسم دختره ستاره بود.
ستاره اما... سرگذشت عجیبی داره و خواهد داشت...