داستان های خیلی کوتاه

بازگشت به کتاب
فونت:
اندازه:
پوسته:

خواب دید داره میره سمت در نورانی... دریچه ای رو به بهشت. پشت به بدی. خیال میکرد داستانش رو تعریف کرده. اما اون تازه اولش بود، دوست داشت ادامه بده. و با هر گام که بر میداشت، اون راه درخشان، براش زیباتر میشد. تنش بوی بدی میداد. روحش جبران میکرد. توی این خواب بیدار شده بود. بلند شدن از مسیر مزه تلخی میداد...عطر زننده ی عرق های سرد بر رو بدن.
پیس پیس
عطری زد
هوا عطرآگین شد
او نه
چرا؟
چرا با اینکه سمت خوبی میرفت، هوای اطرافش سیاه شد؟ از خودش میپرسید...
از تو آینه شکلی رو دید. فکر کرد خودشه. اما خودش نبود... نمیشه بشکنتش؟
دوست داشت با مشت بره تو آینه و خودش رو نابود کنه. تا که نبینه این عطر دورش میچرخه... آهان...
فهمید
فهمید که بوی بد جزوی از این جادس
جاده در دست تعمیر
بدنش در حال تغییر
خودش درگیر تفسیر
یک نور
یک بو
عطر
و زیبایی
پرواز
به سوی بی نهایت
و فراتر از آن

باز روشن کننده بود

تصویر صفحه 9
باز در سفری با سرعت نور