درخت واژهها
درخت واژهها
شعر تصادفی
صفحه اصلی
فهرست شعرها
مرورِ گزیدهای از شعرهای ما
جستجو
بازگشت به بخش شعر
نقطه
آن نقطه که کیمیای دولت آن است
بگذر ز جهان که بیخ آن در جان است
خواهی که تو آن پرده بدانی به یقین
اول به یقین بدان که نتوان دانست
عطار
یکی از محبوب ترین شعر هایی که خوندیم این شعر هست...شاید بگین بخاطر اینکه آدرس نقطه ی کیمیای دولت را به ما میده،،، اما نه... بخاطر قافیه ی آخر
دانست با واسطه دیگر بیت، یعنی است... باید دانًست خونده بشه،، و این جایی است که باید روی قوانین خودت پا بزاری
اینجاست که بخاطر معنی باید از قوانین جهان که بیخ آن در جان است؛ دست بکشی
دستور زبان عشق
آن که دستور زبان عشق را بی گزاره در نهاد ما نهاد
خوب میدانست تیغ تیز را در کف مستی نمیبایست داد
امین پور
عاشقی یک صبح دل انگیز گل و بلبل نیست
شش جهت عالم
از شش جهت عالم ما روی به تو اوردیم
ای دلبر بی پروا تو عزم کجا داری
صائب تبریزی
این شش جهت، نماد کمال، تعادل و ارتباط انسان با جهان هستی هستند. در مراسمهای رسمی، عرفانی یا حتی روزمره، با احترام به این جهات، انسان خود را در مرکز جهان قرار میدهد و با خضوع، به نظم کیهانی متصل میشود.
بالا ← توحید
پایین ← فنا
جلو ← هجرت
عقب ← توبه
راست ← جهاد
چپ ← عشق
در برخی دعاهای زرتشتی یا اسلامی، با اشاره به شش جهت، از خداوند حفاظت در همه جوانب درخواست میشود: «خدایا مرا از شش جهت حفظ کن و از جهت هفتم (خودم) آگاهم ساز.» (جهت هفتم = درون انسان)
بر جهان تکیه مکن
کمتر از ذره نه ای پست مشو مهر بورز
تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان
بر جهان تکیه مکن گر قدح می داری
حافظ
در مورد این دو بیت میشود کلی حرف زد
از آن مصرع سوم که میگه بر جهان تکیه مکن وقتی هوشیاری، تا مصرع اول که حضرت حافظ به مغرور نشدن تو اشاره میکنند
مصرع چهار، احساسی مانند رباعیات خیام دارد
و ما بقی کار خودتان است! شما چه برداشتی از این دو بیت دارین؟
گر بدانستی که خواهد مرد ناگه
گر بدانستی ک خواهد مرد ناگه در میان
جامه چندین کی تنیدی پیله گرد خویشتن
خرم آنکو ک خورد و بخشید و پرشان کرد و رفت
تا چنین افسون ندانستی دست بر افعی مزن
سعدی
نصیحتی از سعدی برای ما، که معلوم نیست که چه موقع خواهیم رفت؟
زمان جنگ دوازده روزه خواستم شعر بخونم تا جنگ را فراموش کنم، که این شعر برام ظاهر شد
ناگهان پنیک ذهنی زدم و نفهمیدم چطور شد که بیماریم اوت کرد
اما این نیاز بود، تا بدانم ناگه ممکن است نیست شوم
مبندش به کمند
مکش آن آهوی مشکین مرا ای صیاد
شرم از آن چشم سیاه دار و مبندش به کمند
من خاکی که از این در نتوانم برخاست
از کجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند
حافظ
یه شعری خیام داره که میگه من در عجبم ز می فروشان که ایشان، به زانکه فروشند چه خواهند خرید
این را نگفتم که به می فروشی اشاره کنم، این رو گفتم که بگم بعضی کارا ارزش نداره، مخصوصا صیاد بودن و کشتن آهوی مشکین که چشم سیاه دارد
سقف بشکافیم
بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
اگر غم لشکر انگیزد ک خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم تازیم ک بنیادش بر اندازیم
حافظ
بیا تا سقف رو بشکافیم و راهی به سمت نور پیدا کنیم ای دوست من
رطل گران
من و همصحبتی با اهل ریا دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
کین اشارت ز جهان گذران ما را بس
حافظ
این اشارت ز جهان گذران" خیلی حرف داره"
این همه لاف و افاده برای یه جهان گذران که امروز میای فردا میری؟ بیخیال خوش باش ای دوست
بنشین بر لب جوی
بر زمستان صبر باید
کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست
بر زمستان صبر باید طالب نوروز را
سعدی
هر چیزی مفت بدست نمیاد. این قانون طبیعته
پس اگه بهار را میخواهی
بر زمستان صبر کن
دو تا؟
امروز چه روز است ک خورشید دو تاست
امروز ز روز ها برون است و جداشت
از چرخ به خاکیان نثار است و صداست
که ای دلشدگان مژده ک این روز شماست
مولانا
این بیت رمز و رازهایی داره... خورشید کی دو تاست؟
به دو دل عاشق میتوان اشاره کرد که با وصال این دو به همدیگر وصل میشوند
به راستی که وقتی عاشق به عشق خود میرسد دوگانگی از بین رفته و هر دو یکی میشوند
چرخ از بالا صدای وحدت را به خاکیان میریزد
اول
قبلی
2
3
4
5
6
بعدی
آخر