درخت واژهها
درخت واژهها
شعر تصادفی
صفحه اصلی
فهرست شعرها
مرورِ گزیدهای از شعرهای ما
جستجو
بازگشت به بخش شعر
حال خوش دار این دل پر سودا را
چون عهده نمیشود کسی فردا را
حالی خوش دار این دل پر سودا را
می نوش به ماهتاب ای ماه ک ماه
بسیار بتابد و نیابد مارا
خیام
حال خوش داشتن یکی از اصول خیام بوده، خیام از اینکه ناراحتی در دنیا قرار داره به خدا گلایه میکرده، که آی خدا چرا زمین را با ناراحتی هایی ساختی که انسان رو اذیت کنه، و بدین ترتیب حال خوش داشته و دلش پر از سودا
فریدون تویی
فریدون فرخ فرشته نبود
به مشک به عنبر سرشته نبود
به داد دهش یافت آن نیکویی
تو داد و دهش کن فریدون تویی
فردوسی
بدون شرح
عاشق شو
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید
ناخوانده نقش مقصود در کارگاه هستی
حافظ
بهترین عشق، عاشقی او است
پس عاشق شو وگرنه روزی کار جهان سر آید
مدعی
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی
حافظ
...
هنر عشق
ناصحم گفت ک جز غم چه هنر دارد عشق
برو ای خواجه عاقل هنری بهتر از این
حافظ
غم و هنر
ما
درب بسته
بنشسته ام من بر درت تا بوک برجوشد وفا
باشد ک بگشاید دری گویی برخیز اندر آ
سعدی
باز شدن درب و گفتن اندرآ
خوشحالی ما
لاف مقامات و کرامات
فریاد که آن ساقی شکرلب سرمست
دانست که مخمورم و جامی مفرستاد
چندان که زدم لاف مقامات و کرامات
هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد
حافظ به ادب باش که واخواست نباش
گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد
حافظ
گلایه عاشق از معشوق
این همه پر مقام و کرامات میدادی، اما اصلا خبری نیست، در آخر حافظ به خودش میگه
بیچاره به ادب باش
حتی اگه هیچ نشونه ای از معشوق ندیدی
زلف و رخ یار
ای که با زلف و رخ یار گذاری شب و روز
فرصتت باد ک خوش صبحی و شامی داری
بوی جان از لب خندان قدح میشنوم
بشنو ای خواجه اگر زان که مشامی داری
حافظ
حافظ به شخصی که پیش یارش هست، حسودی یا غبطه میخورد، بعدم بیان داره
که بوی جان را از قدجی که میخورم داره به گوشم میرسه و شاید دیگه نباشد
و به خواجه میگه اگه دنیا مشام رو ازت نگرفته، بیا از قدح بوی جان را بشنو
خرما بر نخیل
پای ما لنگ است و منزل بس دراز
دست ما کوتاه و خرما بر نخیل
حافظ
دست ما کوتاه و خرما بر نخیل رو حتما شنیدید که بعضیا میگن
مخسب
ای ماه چنین شبی تو مه وار مخسب
در دور درآ و چو چرخ دوار مخسب
بیداری ما چراغ عالم باشد
یکشب تو چراغ را نگهدار مخسب
مولانا
مولانا به قدری ماه را دوست داشته که خود را غلام قمر میدانسته
با ماه حرف میزده، مفهوم خودش رو درون آن میریخته و از آن میخواسته:
یک شب تو چراغ را نگه دار مخسب
گویی ماه جان دارد
اول
قبلی
3
4
5
6
7
بعدی
آخر